و هر روز افسانه های خواب آلوده ی چشمانم را،

 پشت اشک های بی پروا محبوس می کنم.

 نمی دانم من دیوانه شده ام یا جمیع دیوانگان در هیات عاقلان رخساره از من پوشانیده اند.

حسی می گوید این روزگار بی شرم،

 نامردانه سیطره اش را بر چشمهای بی پروای من گسترانیده است.

 نمی دانم. نمی دانم در این برهوت بر من دیوانه چه خواهد گذشت.

 دیگر در اطاق افکار و تنهایی خویش آنچنان محبوس شده ام که حس می کنم

 دیگر ارتباطی با دنیای اطراف خود ندارم. دیگر آدمیان را آنطور که می دیدم نمی بینم

. فاصله ی من با دنیای خارج هر روز بیشتر و بیشتر می شود و در این گیر و دار

 آن که مرگ می نامندش هر روز بیشتر و بیشتر ذهن مرا درگیر خود می کند.

 وقتی به او فکر می کنم تمام تنم به لرزه می افتد. ولی آرامم.

 هنوز هم می توانم مرگ را از خود دورکنم. صدایش را می شنوم. همین نزدیکی هاست.

 آری. همین جا، پیش من. وحشیانه تمامیت مرا در بر خواهد گرفت.

 دارم به روزی فکر می کنم که این مردم آواره و گریزان از زندگی،

 بر جسد من نماز می گذارند. می شود صدای زوزه ی آنها را از فرسنگ ها ابدیت شنید.

 بس کنید. بس کنید........(ادامه)

نوشته های این وبلاگو خیلی دوست دارم. نویسندش ترکیب زیبایی از امید و یأس و مادیت و معنویت را خلق می کنه. منو یاد نوشته های صادق هدایت میندازه.