دیشب شب قدر بود. شب ضربت خوردن حضرت علی (ع).

و من در خونه تنها بودم، تا حالا هیچ وقت نشده بود شب جایی تنها باشم. آقای همسر رفتند تهران. دلم نمی خواد جلسات گروه اونها رو برم. با روحیاتم سازگار نیست.  مادر آقای همسر پیشنهاد دادند برای اینکه تنها نباشم با ایشون برم یک مراسم احیای دو سه تا کوچه اونورتر. راستش حوصله جلسات اینجوری رو هم ندارم. در واقع دلم میخواد در این موارد تو خودم باشم. حوصله لبخند الکی زدن و مودب بودن و در معرض نگاه و تجزیه تحلیل قرار گرفتن یک سری خانم مسن رو ندارم! تشکر کردم و گفتم که دلم میخواد تنها باشم.  واقعاً دلم نمی خواست تنها باشم، اما نمی خواستم هم که مانع رفتن آقای همسر بشم.

تنهایی تو یک خونه ویلایی که چهار طرفش بازه! خونه ای که هنوز برات غریبه است و احساسی نسبت بهش نداری، در حالیکه مجبوری در خونه رو باز بذاری، چون آقای همسر کلیدش رو نبرده و در حالیکه سگ گرگی همسایه تا صبح با اون صدای وحشتناکش در فاصله یکی دو متری بالای سرت پارس میکنه، و آقای همسر قبل از رفتنش ویدئوی غسل و تشییع جنازه و تدفین یک نفر رو گذاشته بوده تا نصفه شب نگاه کنیم! اصلاً تجربه خوشایندی نیست.