این روزها بیشتر به مهمونی رفتن و مهمون اومدن میگذره!

اکثر شبها تا ساعت 1 و 2 نیمه شب بیداریم و صبح ها هم هر روز یک چیزی پیش میاد که از خواب صبح هم محروم میشیم.  این برنامه خواب و بیداری بهم ریخته بدجوری اذیتم میکنه. اکثر روزها سردرد دارم.

فعلا همه دلشون میخواد ما رو دعوت کنند و 6-7 ساعت تو خونه هر کدوم بمونیم!! برای من که عادت به مهمونی رفتن ندارم واقعا طاقت فرسا است به خصوص 2-3 ساعت اخرش...

برای کارمندها پنج شنبه جمعه هاشون خیلی مهمه. یک هفته هر کاری دارند موکول میکنند به تعطیلات آخر هفته. همه جمع و جور کردنها و نظافتها و ... تو این روزها انجام میشه، اما بقیه فکر میکنند که حتما باید هرچی برنامه دارند تو این دو روز برامون بگذارند.  باید کم کم اعلام کنیم که لطفا برای جمعه های ما برنامه نذارین. اجازه بدین این یک روز مال خودمون باشه.

وقتی مهمونی میریم هر چی تو دنیا است به صورت MP3  به خورد ما میدن. به خصوص من طفل معصوم و خجالتی که مجبورم میکنند از همه چی بخورم. اگه نخوری هم زود بهشون بر میخوره که ببین خودش رو میگیره ، یا اینکه لابد غذاهای ما رو دوست نداره که نمی خوره.  این جوری پیش بره تا یک ماه دیگه من شبیه پنگوئن میشم.  گاهی اوقات اونقدر همه چی گرم و سرد و با طعم و مزه های مختلف میچپونند تو حلق من که موقع برگشتن حالم بد میشه!  دیروز مهمون بودیم و به گفته خودشون از دو سه روز پیش صاحبخونه و عروس ها و دخترشون مشغول تدارک دیدن برای این مهمونی بودند. انصافا غذاهای خیلی خوشمزه ای شده بود. و سنگ تموم گذاشته بودند. دور میز ناهار هی از همه چی به من تعارف میکردند و تقریبا هر چی تو سفره بود دور من  و آقای همسر چیده بودند و مرتب میگفتند بخور.  بعد یک نکته جالب گفتند!!!!  گفتند بخور تو باید چاق بشی! ترکها رسم دارند که عروس میارن باید عروسشون چاق بشه بگن خونه شوهر بهش ساخته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!