تو دوره دانشگاه در کنترل کیفیت می‌خوندیم که "هر کاری رو از اول درست انجام بده".

این چند روزه، دارم کاربردهای عملی این قانون رو در زندگی حس میکنم.

من معمولا کند کار می‌کنم و سعی می‌کنم دقیق باشم. کم کم دارم تو خونه متوجه این نکته می‌شم که برای انجام درست و به موقع کارها باید سرعت عمل داشته باشم و هر کاری رو همون موقع که دستمه درست تموم کنم. اگه بمونه برای اینکه کاملش کنم یا اون جور که می‌خوام انجامش بدم، تلی از کارهای نکرده باقی میمونه. داره سختگیریم برای انجام کارها کمتر میشه. ناخودآگاه دارم سعی می‌کنم کارهای مشابه رو یکباره انجام بدم. روزهای اول تا یک ظرف کثیف می‌شد، زود می‌شستمش. باز یک استکان دیگه کثیف می‌شد، باید می شستمش. الان میذارمش تو آشپزخونه، ١٠-١٢ تا ظرف که جمع شد یکباره می‌شورم.

روزهای اول همش داشتم می‌دویدم. الان دارم کم کم سعی می کنم، رفت و آمدهام تو خونه رو هم کمتر کنم. وقتی میرم تو اتاق همه کارهایی که باید تو اتاق انجام بدم انجام میدم بعد میام بیرون. با روال همیشگی انجام کارهام فرق داره. اما خستگی کمتری ایجاد میکنه. آقای همسر تو این ١٢ روز خیلی سعی می‌کنند که تو کارها کمک کنند. اما به این نتیجه رسیدم که باید کنترل کارها دست خودم باشه. اگه قرار باشه طبق خواست ایشون عمل کنم، مثل این چند روزه، کارهام آشفته میشه. 

سالها عادت داشتم هر ر روز صبح با صدای مهربون پدرم بیدار بشم. و قرارمون این بود که اگه باید ساعت ۶ برم از خونه بیرون یک ساعت قبل بیدار بشم. و اگه باید ساعت ۵ بیدار بشم یکبار ساعت ده دقیقه به ۵ بیدارم کنند و یک بار ساعت ۵ تا من بتونم با آرامش بعد از کلی کش و قوس بیدار بشم!! با صدای ساعت که بیدار میشم اون روز سردرد می گیرم.  تو این چند وقته آقای همسر سعی می کردند من رو بیدار کنند، روزهای اول ساعت و موبایل بیشتر از یک ساعت زنگ می زدند تا بالاخره من کورمال کورمال برم با کلی گشتن هر کدوم رو از یک جا پیدا کنم و خاموش کنم!!!! دیگه بهشون گفتم بیزحمت هر چی که صدا میکنه بذارین بالای سر خودتون!!! دیروز ساعت هفت بیدارم کردند و در وضعیت شوک کامل میگن پاشو زود باش ظرف یک ربع ساعت بیدار شو، صبحانه بخور، آماده شو لباس ببوش،، دیرم شده!!! خونه ما معمولا سکوت کامل حکم فرما بود. آقای همسر عادت دارند صبح ها صدای ضبط یا تلویزیون رو تا آخر زیاد کنند و با صدای بلند اونها سرحال بیان. من که بیدار میشم و هنوز تو خماری بیدار شدنم، هر روز صبح با صدای گروم گروم ضبط، مخم هنگ می کرد. دلم میخواست بشینم همون وسط بلند بلند گریه کنم. انگار توی سرتون خالی باشه و هزار نفر توش طبل بزنند!!! تو هفته گذشته تقریبا هر روز با سردرد رفتم اداره.

امروز براش راه حل پیدا کنم. بیخیال یک سری راحتی ها شدم و موبایل رو گذاشتم زنگ بزنه. مثل بچه آدم یک ساعت زودتر بیدار شدم.  کارهام رو کردم و چایی رو دم کردم و آروم آروم همه چی رو آماده کردم. آخی!! جونم راحت شد.