خوب بالاخره به خوبی و خوشی جشن ازدواج ما روز چهارشنبه نهم مرداد مصادف با عید مبعث برگزار شد.  باید در اسرع وقت و تا یادم نرفته خاطرات و وقایع این مدت رو بنویسم.  من معمولا نوشته های وبلاگ رو در خانه تهیه میکنم. فعلا تو خونه جدید کامپیوتر ندارم. باید یک نسخه پشتیبان از روی هارد کامپیوترم بگیرم و بدم کل ویندوزش رو دوباره نصب کنند. همه جور ویروسی داره! خودم فرصت ندارم ویندوز و مخلفاتش رو نصب کنم. کامپیوترم رو که بیارم کرج شروع می کنم به نوشتن.

روزها خیلی سریع میگذرند. من هنوز باورم نمیشه که همه چی تموم شد! البته شاید بهتر باشه بگم همه چی شروع شد.

باید یک کم تو اداره هم فشرده تر کار کنم که جبران این 5 ماه گذشته بشه.    کارام بدجور تل انباره اما هنوز دست و دلم درست و حسابی به کار نمیره.

راهم خیلی خیلی نزدیک شده با ماشین اگه از خیابون چمن برم تقریبا 10 دقیقه با اداره فاصله داره به نسبت اینکه مجبور بودم ساعت 5 صبح بیدار بشم و تو برگشت هم ساعت  5/6-6 برسم، الان خیلی تو وقت صرفه جویی میشه و خسته هم نمیشم.

این روزها بیشتر به مهمون بازی و مهمونی رفتن میگذره. برای پنج شنبه این هفته مادر آقای همسر قراره مولودی بگذارند.  میگن نذر کرده بودم که هر وقت عروس بیارم تو این خونه مولودی بگیرم، خانمهایی که تو جلسه قرآن هستند و دوستانشون رو هم دعوت میکنند. از الان برنامه پنج شنبه و جمعه من رو جور کردند.  هنوز چراغونیهای تو حیاط رو باز نکردند قراره تا نیمه شعبان بمونه.

فعلا دعوتهای به پاگشا آغاز شده. اینجوری پیش بریم ما باید 3-4 ماه فقط پاگشا بشیم این ور اون ور.

دیروز رفتیم تهران. دلم برای خانواده به خصوص پدرم خیلی تنگ شده بود. با اینکه مرتب بهشون زنگ میزنیم اما از الان دلم تنگ شده.  اونقدر تدارک دیده بودند که انگار ما 20 تا مهمون رسمی هستیم. احساس عجیبیه که وقتی میری خونه مثل مهمون ازت پذیرایی کنند!