روزی صف‌ها تشکیل شده، مؤذن اذان گفته بود. همه منتظر حاج‌آقا برای نماز بودیم. او آمد و روبه‌روی بچه‌ها ایستاد و گفت: امام‌جماعت شما امروز از عدالت ساقط شده و نمی‌تواند پیش‌نماز باشد. فرادی بخوانید، چراکه من امروز یکی از همکلاس‌های شما را تنبیه کردم و به او باید دیه بدهم و رضایت بگیرم. این سخنان صریح اشک بچه‌ها را درآورد. سالن را زاری و شیون پر کرد و ایشان راه خود را کشید و رفت...
تعداد بازدید: ۹۰۸۹
حاج‌مهدی یزدانیان در کتاب «ناگهان معلم شدم» به تشریح بیش از چهل سال حضور خود در مدارس مذهبی و باکیفیت تهران پرداخته و نکات شیرینی از آموزش به کودکان کلاس اولی را تشریح کرده است.

به گزارش خبرنگار «تابناک»، این کتاب، نخستین نسخه از مجموعه کتاب‌هایی است که قصد دارد با پرداختن به خاطرات معلمان مطرح کشور، شخصیت‌های بزرگی را که با عشق و ایمان در گمنامی به پرورش کودکان و نوجوانان کشورمان همت گمارده‌اند، معرفی نماید.

مهدی یزدانیان که مردم ایران، خواهر او پریدخت یزدانیان (بی‌بی «قصه‌های مجید») را بهتر می‌شناسند، از سال 44 با استفاده از مرحوم نیرزاده، مبدع روش جدید آموزش الفبا به نوآموزان کلاس اول، کار خود را آغاز کرده و تا امروز نیز همچنان به امر تعلیم و تربیت مشغول است و از آنجا که وی در بسیاری از دبستان‌های مطرح و مذهبی تهران از مدرسه قدس و محبان‌الحسین و جعفری تا علوی پسرانه و دخترانه و صلحا و پیام هدایت و میزان و... خدمت کرده، خاطرات وی به نوعی تاریخ چهل سال آموزش‌وپرورش ایران به شمار می‌رود.


قلم شیوا و نکات جالب این مجموعه، خواننده را به دنیایی می‌برد که با بلندنظری و گمنامی و مناعت طبع، از هیچ‌گونه خدمتی به نوآموزان و کودکان دریغ نکرده و از آنجا که این رویه با اخلاص همراه بوده، عوض آن را هم از خدا گرفته است.

 

جالب آن‌که وی در خلال این خاطرات به نکات تربیتی دقیق و راهگشایی اشاره کرده که به نظر می‌رسد به رغم گذشت چهل سال از آن دوران، همچنان بسیاری از معلمان و مدیران مدارس به آنها محتاجند و بی‌توجهی آنها به چنین مسائلی، باعث ناکامی در تربیت کودکان می‌شود.

وی در بخشی از کتاب آورده است: تازه گواهینامه رانندگی (تصدیق) گرفته بودم. مرشد ما یک روز عصر که یکی از رانندگان سرویس نیامده بود، به بنده فرمود: «فلانی، این بچه‌ها بیش از یک ربع است که منتظرند. لطفا اینها را برسان».

و چون همگی کار مدرسه را از آن خود می‌دانستیم، بنده اطاعت امر کردم. بچه‌ها توی ماشین شادی و سروصدا داشتند. به ایشان گفتم: «سروصدا نکنید تا من یک شعر بخوانم؛ شما هم با من بخوانید».

گوش دادند. از شعر فارغ شدیم. معما طرح کردم. تمام شد، لطیفه گفتم. تمام شد، هنوز چند نفر مانده بودند. قرار شد با هم «نان بیار، کباب ببر» بازی کنند. همچنان بود تا آخرین نفر هم پیاده شد. داستان و قشقرقی از فردا به پا شد که نپرس. قرار شد عصر هر روز بنده با یکی از سرویس‌ها بروم و همین کارها در سرویس انجام شود؛ بنابراین، یک کار به همه کارهای روزانه‌ام اضافه شد و مرتبا تا آخر سال در همه سرویس‌ها دور زدم.

 

چاره نگرانی نوآموزان
بعضی از بچه‌ها خیلی به خانواده وابسته بودند چنان‌که گاهی یکی‌شان می‌گفت، من دیگر به مدرسه نمی‌روم. قرار بر این شد که بنده صبح‌ها در همان سرویسی باشم که آن بچه هست، تا او به حال و هوای بنده بیاید. این کار هم شد.

در یک روز سرد زمستان در منطقه شمال شهر، مادری با فرزند خود دم در خانه منتظر ما بود. وقتی رسیدیم، فرزندش را سوار مینی‌بوس کرد و بعد سرنشینان را شمرد و از ما خواست چند دقیقه‌ای صبر کنیم. اطاعت کردیم. آنگاه با یک کتری شیرکاکائوی داغ و چند لیوان در یک سینی آمد و با اصرار زیاد آن شیر را به همه ما خورانید و رفت. این البته آخرین بارش نبود. از فردا تا آخر اسفند آن سال، همه روزه آن مادر بسیار باعاطفه چنین کرد، اما این آخر کار نبود. سروصدای این کار به سرویس‌های دیگر هم کشیده شد و در جلسه مادران مطرح گردید. در آن جلسه، این مادر برخاست و گفت: «بچه من از مدرسه فراری بود، فلانی دو تا کار با او کرد و او به مدرسه علاقه‌مند شد. من خود را مدیون او می‌دانم و با این کار می‌خواستم گوشه‌ای از مراتب سپاس خود را نشان دهم و این کار را با میل و علاقه خودم انجام می‌دهم».

اول این‌که وقتی فرزندم چادر مرا در مدرسه گرفته بود و گریه می‌کرد و مرا در حضور بچه‌های دیگر و مربیان مدرسه رها نمی‌کرد، بینی او آمده بود روی لبش و با اشک‌هایش قاطی شده بود و او زبان می‌زد تا آن را کنار بزند. فلانی [بنده] آمد در گوش او گفت: «بیا من بینی تو را پاک کنم. بعد به گریه ادامه بده» و دستمال را از جیب خودش درآورد و صورت او را پاک کرد و گفت: «اگر با گریه‌های بعدی دوباره اینطور شد، بیا تا من پاک کنم» در حالی که دیگران فقط می‌آمدند و می‌گفتند، گریه نکن و او بدتر می‌کرد. این کار او باعث شد که فرزندم دیگر گریه نکرد.

کار دیگر این‌که همان صبحی که فلانی سوار سرویس بود، فرزندم گفته بود که به فلان دلیل امروز به مدرسه نمی‌روم. وقتی به او وعده دادم که فلانی در سرویس است، او گفت می‌روم. وقتی خواستم به او شیرکاکائو بدهم، نخورد و گفت: «می‌خواهم ببرم در سرویس، با فلانی بخورم» من هم مجبور شدم برای دل او هم که شده، به همه بچه‌های سرویس بخورانم.

وی در جای دیگری می‌نویسد: در سال اول فرمودند که باید در باغ اردوی تابستانی شرکت کنیم و مسئولیت‌هایی داشته باشیم. پذیرفتیم. یکی از کارها، نظارت بر خوابیدن بچه‌ها بعد از ناهار بود. بیشتر آقایان از این کار سر باز می‌زدند و وقتی نوبتشان می‌شد، سخت‌ترین کارها را قبول می‌کردند و از این طفره می‌رفتند. بنده پذیرفتم.

اولین روز که بالای سرشان رفتم، گفتم: «بچه‌ها، لطفا فقط دراز بکشید، ولی نخوابید (خوابتان نبرد)، می‌خواهم برایتان قصه بگویم و همه باید بشنوید. لطفا و حتما و جداً نخوابید. درازکش باشید و بیدار. سعی کنید خوابتان نبرد و چشم‌هایتان را به زور باز نگه دارید».

 

ده تا پانزده دقیقه بیشتر از قصه گفتنم نگذشته بود که حتی یک نفر هم بیدار نبود و صدای خرخر همه بلند بود. تمام زنگ خواب که یک ساعت بود، به بهترین وجه برگزار شد. بنده وسطش رها کردم و رفتم برای خودم چای ریختم و برگشتم بالای سر بچه‌ها. یکی از مربیان دید و گفت: «ای وای ... الان بچه‌ها همدیگر را می‌خورند». وقتی گفتم که «الان یک نفر هم بیدار نیست» بسیار تعجب کرد. آنگاه همه بسیج شدند تا این منظره را ببینند. بعد هم با دوربین از آن عکس گرفتند. از فردا هم قرار شد هر روز بنده بچه‌ها را بخوابانم. جانم فدای مولایم علی(ع) که فرمود: «الانسان حریص علی ما منع» یعنی انسان به آنچه او را از آن منع کنی، حریص‌تر می‌شود و دلش می‌خواهد آن را انجام دهد.

یزدانیان تشکیل گروه سرود و نمایش، مسابقات درسی، برنامه‌ریزی برای جلسات پدران و مادران، قصه‌گویی میان نماز جماعت ظهر و عصر، طراحی کارت شخصیت برای هر دانش‌آموز، تشکیل شورای داوران و قضائی از میان خود دانش‌آموزان برای برخورد با کودکان خاطی و تقسیم مسئولیت‌های مختلف میان دانش‌آموزان از جمله روش‌هاست.

وی در یک خاطره دیگر می‌نویسد: برپا کردن نماز جماعت ظهر و عصر و قصه بین دو نماز عجیب جاذب و جالب بود، به حدی که دانش‌آموزان برای آماده شدن و وضو گرفتن و پر کردن صف‌های جلوی جماعت برای شنیدن قصه بعد از نماز، از یکدیگر سبقت می‌گرفتند. در این کار، هیچ زور و اجباری که در کار نبود، هیچ، دانش‌آموزان، یکدیگر را به زودتر آمدن ترغیب می‌کردند و در وقت اذان حتی یک نفر هم در حیاط یا جاهای دیگر مدرسه نبود. خاطره‌ای از آن روزها در این‌باره یادم مانده که خواندنش خالی از لطف نیست:

روزی صف‌ها تشکیل شده، مؤذن اذان گفته و مکبر ایستاده بود. همه منتظر حضور حاج‌آقا برای اقامه نماز بودیم. ایشان آمد و آرام مثل کوه روبه‌روی بچه‌ها ایستاد و فرمود: «امام جماعت شما امروز از عدالت ساقط شده و نمی‌تواند پیش‌نماز باشد. شما هم نمازتان را فرادی بخوانید، چراکه من امروز یکی از همکلاس‌های شما را تنبیه کردم و احتمالا به او باید دیه بدهم و از او رضایت بگیرم و از اولیای او هم رضایت و حلالیت طلب کنم و به درگاه خدای خود نیز از این بابت توبه و استغفار کنم تا باز بتوانم به روزگار قبل برگردم و اقامه نماز جماعت کنم.

این سخنان آرام و باوقار و صریح و روان و قاطع و مستدل و بی‌چون‌وچرای این زعیم روحانی چه کرد؛ هم درس داد و هم مرز گناه را شناساند. او، هم گناه و اشتباه خود را نمایاند، هم راه بازگشت را نشان داد و هم اشک بچه‌ها را درآورد. عده زیادی از آنان تکان خوردند و سالن را زاری و شور و شیون پر کرد و ایشان راه خود را کشید و رفت.

در حال خروج از سالن ناگهان یکی از بچه‌ها دوید و به عبای ایشان آویزان شد و به دست و پای ایشان افتاد و با گریه و زاری و التماس نالید که «تقصیر من بود، من بی‌ادبی کردم، حاج‌آقا، شما مرا برای رضای خدا و درست شدن خودم تنبیه کردید، من از شما گذشتم و شما را حلال کردم و راضی هستم و به خانواده‌ام هم هیچ ارتباطی ندارد و به آنان چیزی نمی‌گویم و از شما دیه هم نمی‌خواهم، شما را به خدا برگردید و به نماز جماعت بایستید...».

نظرات کاربران:
ایا احیا این روحیه که خود امام جماعت تشخیص دهد از عدالت خارج شده امروز هم وجود دارد؟
معلمین انسانهای عجیبی هستند
خدا همه انها را حفظ کند
بسیار به آنها مدیونیم
عالی بود همین امروز کتاب را می خرم.
ای کاش عکس این معلم عزیز را هم درج می کردید.
این مطلب خیلی عالی بود اما این کتاب اولین کتاب از این نوع نیست هرچند که این نکاتی که شما از متن کتاب آورده بودید واقعا جالب بود اما کتاب گرانمایه "گله های یک معلم" نیز به نوبه خود خیلی جذاب وشیرین است که به خوانندگان محترمتان توصیه میکنم این کتاب راهم مطالعه کنند
ای والله.. اشک ما را هم در آوردی. راستی چرا دیگر کمتر شاهد چنین معلمانی هستیم. چرا فقط به آموزش فکر کرده و از پرورش و تزکیه نفس دانش آموزان غافل شده ایم ؟؟
این تیتر خبری امروز شما - فارغ از حال و هوای سیاسی و اقتصادی و ... سایر تیترهایتان - روح و جانم را زنده کرد. لطفا باز هم از این عناوین خبری بگذارید... متشکرم.
من ازفارغ اتحصیلان مدرسه علوی هستم به خاطر دارم کلاس اول دبستان استاد شیرین ترین لحظات را در زمان تدریس حروف جدید الفبای فارسی برای دانش آموزان خلق میکردند. خداوند ایشان را حفظ کند .انشاء ا... و در همین جا درود می فرستم به روح اساتید والا مقام مرحوم استاد رضا روزبه ، علامه
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم. این صلوات هدیه به شما معلم عزیز؛ مولایمان اجرتان دهد.
اخلاص در عمل باعث زیبایی اعمال میشود.
بسیار لذت بردم و بی اختیار بسیار گریستم.
به نام خدا
... نمی دانم با چه جمله ای احساس شعف خود را از وجود چنین جواهری بروز دهم ولی چقدر زیباست چنین مطالبی که واقعیت هم داشته و باعث جلای روح می شود .
... قطرات اشکم را که همزمان با خواندن متن بالا ریخته شد و باعث شد بعد از 10 سال دوباره از ته دل اشک برزم نثار آن معلم والا مقام می نمایم .
بیشتر بنویسید .
اری وقتی معلمی و استادی و هر شغلی که داری عاشق باشی و انها را تکلیف الهی بدانی و معلمی برایت شغل انبیا بشود اثارش هم همین است ما که در این قافیه فقط اسم معلمی و استادی را یدک کشیدیم نه معلم شدیم نه استاد خدا عزت دهد این معلمین بزرگ را که جمعه طفلان گریزپا را به مکتب می اورند و من معلم غیر متعلم ( عالم بی عمل) شاگرد را از کلاس فراری می دهم اری عاشق باید بود و کاری است بس دشوار
سلام ودرود خدا به روح والا و بزرگ چنین انسانهایی که متاسفانه در این دوران نایاب شده اند
خدا می داند این معلمان همنشین پیامبرند.باشد که سرلوحه معلمان ما باشند تا جامعه ما پیشرفت کند.
ای ول بابا دوباره گل کاشتین
از این جور چیزها بیشتر بنویسین
hakeman hokoomat eslami niz biamoozand.......
ای ول بابا دوباره گل کاشتین
از این جور چیزها بیشتر بنویسین
معلمی شغل انبیاست
41سال قبل درسال 1346 درمدرسه قدس در خیابان منیریه شاگرد کلاس اول استاد عزیزم آقای یزدانیان بودم حدود 20 سال قبل ایشان نامه ای برای شاگردانش فرستاد واز آنها حلالیت طلبیده بود که کار بسیار جالبی بود ومن اکنون درآستانه 50 سالگی به دست بوسی او افتخار میکنم . ضمنا تصویر ایشان درتصویر اول باروپوش سفید ودر تصویر دوم جلوی مینی بوس دست در جیب میباشد.
salam alikom
man eftekhare shagedi ishan ra dashtam , man va 3 barabram .
che rozhay ba barakati bod .
khoda hamay onharo hefz konad , va be ma liaghat daha ke
hamanande anha bashim.
man hala sakene Stockholm hastam va ba in dastan man ro ba dorane por barakate kodaki bordid,
ashkeman aman nemidahad bishtar.
خیلی عالی بود و اشکم را در آورد. به تمام معلمینم سلام و درود می فرستم و جبران زحماتشان را از خداوند متعال خواستارم.
ایشان معلم اول دبستان بنده بودند
کاش مشخصات کامل کتاب را میگفتید (مثل نام انتشارات)
با تشکر از کار عمل زیبای شما در انعکاس این خبر. استاد یزدانیان معلم حرفه و فن ما در مدرسه راهنمائی محبان الحسین(ع) که موسس آن مرحوم زنده یاد حاج حسین آقا معتمدتبار بودند، مدرسه ای که جناب آقای آل اسحق، جناب آقای سیّد محمد صفی زاده و دیگر عزیزان در آنجا بودند، با روئی خوش و اخلاقی بی نظیر و انسانی به تمام معنا هنرمند معلم ما بودند. از آنجا که جمعی از همکلاسی های آن مدرسه هنوز با هم در ارتباط هستیم ای کاش می شد به طریقی به استاد وصل می شدیم تا بوسه به دست ایشان بزنیم و ایشان را مثل 40 سال پیش در جمع خود ببینیم. لطفاً در صورت امکان ما را به ایشان وصل نمائید. با تشکر پیشاپیش
خداخیرتان دهدکه دراین غوغای روزمرگی وسیاست بازی وسیطره نفس برجان انسانها مارا لحظاتی به خود آوردید.کاش مشخصات کتاب را هم اعلام میکردید
ما از نظر اعتقادی هر چه داریم از مدرسه محبان الحسین داریم. اولین فارغ التحصیلانش الآن حدود شصت سال دارند. ما نماز جماعت را به امامت حجت الاسلام آل اسحق می خواندیم . هر چه محفوظات قرآنی و حدیثی داریم از آن دوره است. خدا تمام آن عزیزان را حفظ کند و روح مرحوم استاد حاج حسین معتمد را هم که موسس آن مدرسه بود را غریق رحمت کند. آمین
من خود از دانش اموزان مدرسه یتیمان جعفری بودم خدا شاهد است که در ان موقع به ما نماز خواندن و قران یاد میدادند با زمزمه محبتی و نه با روش چماق و همه هم عاشقانه عمل میکردند .
خدا به ایشان و تمام معلمان با اخلاص دنیا اجر دنیوی و اخروی اعطا نماید .
آیا وقت ان نریسیده که در گزینش شغل معلمی تغییراتی صورت بگیرد و فی المثل از افرادی که عاشق این شغل شریف هستند انتخاب شوند من یک معلم عشایر هستم و هر روز از انتخابم بیشتر لذت می برم.
مطلب بسیار زیبا، پند آموز و تاثیر گذاری است. امیدوارم معلمان زیادی بخصوص معلمان دوره ابتدایی و راهنمایی این مطلب را بخوانند.
درس معلم ار بود زمزمه محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را
گریه کردم!!!!! مخصوصا آن روحانی معظم شاهکار کرده بود، چون اخلاص داشت.
من خود معلم بودم و مدتی بود رها کرده بودم مرا به حال و هوای مدرسه بردید.
بسیار متشکرم، من هم معلمی داشتم اینچنین بزرگ و پرارزش. هنوز هم مشغول به مدیریت در مدرسه هستند و کارهای با ارزشی انجام داده اند. از این افراد گرچه کم اما هر زمان در جایی از کشور هستند و به وجودشان مفتخریم. این عزیزان همیشه حسودان و عنودانی دارند که از عشق و علاقه بچه ها به آنها در رنجند و همیشه نوآوری های آنان را در برخورد با بچه ها برنمی تابند به همین دلیل همه آنها یکایکشان در گمنامیند که درست هم اینست.
سلام1) من سال 53و54 در اردوی کرج افتخار شاگردی ایشان راداشتم . عجب صفایی داشت:معلمین با تقوی-هنرمند-بانشاط و....در یک باغ باصفا-هنوز مزه اش زیر زبانمان هست 2)از این مطالب بیشتر بزنید. بعدازمدتها یادمان امد که دغدغه های فرهنگی هم دارید.3)کاش میگفتید چطوری کتاب را تهیه کنیم
خداوند بزرگ رحمت کند مرحوم استاد حسن نیرزاده نوری را. او در هر خط خیری که می خوانم و می نویسم شریک است. زیبا است این نوشته. مخصوصا در زمانی که در دنیا دوستی چشممان بسته شده. خداوند رحمت کند دلسوزان و زحمت کشیدگان از دنیا رفته را و طول عمر دهد به آنان که هستند که برکت زندگی ما هستند. آمین
زاهدان کین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر می کنند
بس کنید این همه ریا رو
اشک همه دراومد
mamnoon az matlabetoon . avalin bar bood ke az yek matlab dar site shoma khosham oomad .
چون من یک نسخه از این کتاب را دارم برای آنها که درخواست مشخصات کتاب را نموده اند اعلام می گردد: این کتاب را انتشارات ابصار با همراهی موسسه فرهنگی اموزشی میزان منتشر ساخته اند. تلفن انتشارات88010501 است و آدرس آن تهران صندوق پستی 5996-14155 است.
منبع (+)
در اینجا ضمن تشکر از کار شایسته سایت شما در معرفی این معلم زحمتکش پیشنهاد می شود این کار در مورد دیگر خادمین گمنام مردم نیز ادامه یابد. جا دارد یادی شود از خدمات ارزنده بنیانگذار آموزش وپرورش عشایر ایران جناب آقای محمد بهمن بیگی که حق بسیار بزرگی بر جامعه عشایری ایران دارند.خاطرات آموزشی ایشان هم در کتابی با عنوان "به اجاقت قسم"چاپ و منتشر گردیده