٨ تیرماه امسال درست ٨ سال تمامه که من تو این موسسه کار میکنم.

هشت سال هر روز ساعت ۵ بیدار شدم و ساعت ۶ از خونه اومدم بیرون و ٧۴ کیلومتر رو از تهران کوبیدم رفتم کرج و ساعت ۶-٧ بعد از ظهر برگشتم خونه. بدون هیچ بازده یا پیشرفتی، خیلی از معلوماتم یادم رفته، خیلی از توانایی هام رو از دست دادم، اعتماد به نفسم رو از دست دادم، طریقه صحبت کردنم شده مثل مردم این سامان!!، خلاقیتم خفه شده، حداقل نیمی از وقتم صرف خنثی کردن توطئه!! و سر و کله زدن با سیستم اداری مریض و دوباره کاری های معمول اداری میشه. به جز ویراستاری  و رانندگی عملاَ هیچ هنر جدیدی در هشت سال گذشته یاد نگرفتم. دست آوردی ندارم که بتونم بهش ببالم.  شاید اگه این همه آشفتگیهای سیستم دولتی بیمار نبود، باید تمام کارهای هشت سال گذشته در دو یا نهایت سه سال انجام میشد.  از خانواده ام خیلی غفلت کردم. کم کم بودن تو خونه برام سخت شده، حتی احساس میکنم که ارتباط با اعضای خانواده هم دیگه مثل گذشته نیست. یک سری اتفاقها و تغییرات تو خونه می افته که من اصلاً ازش بیخبرم! از زندگی واقعی دور افتادم به بهای ماهی شندر غاز حقوق دولتی و یک مجموعه گل لگد کردن بیحاصل!

می ارزید؟

نمی دونم واقعاً نمی دونم.!!!