برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

اوضاع احوال خوبی نیست-ادامه

همه چی داشت خوب پیش می‌رفت، تا بعد از ظهر دوشنبه، آقای همسر یکشنبه قرار بود که برند برای مراسم فردا میوه و از اینجور چیزها بخرند گفتند که ببخشید نمی‌تونم باهات بیام فردا میام دنبالتون با هم برگردیم تهران.  مجلس زنانه است من و برادرم رو از خونه انداختند بیرون!! ظهرش زنگ زدند که نمی‌دونی چه قدر خسته‌ام دارم میمیرم همه جام درد می‌کنه، از صبح همش خوابیدم تو اداره! و یک مشت غر دیگه.  من واقعاً در مواجهه با مردهایی که همش از خستگی شون میگن حس بدی دارم، یک جور احساس چندش و تحقیر توآم!! گفتند که حتما باید برن بخوابند و نمی‌تونند با من بیان تهران.  در حالیکه ما هر دو دیروز یک مسیر رو طی کرده بودیم+ اینکه بنده یکبار تهران رفته بودم وصبح زود بیدار شده بودم و دوباره 74 کیلومتر دیگه رو کوبیده بودم اومده بودم، قاعدتاً من باید بیشتر خسته می‌بودم.  اما برای آقای همسر قابل تصور نیست!!! گفتم باشه اشکال نداره.  بعد از ظهر منتظر تماستون هستم.  از دیروز هنوز حال خوبی داشتم.  عصر شد، معمولاً ساعت 5/6-7 زنگ می‌زنند.  من هم به شدت خسته بودم.  هوا گرم شده، خوابم می‌اومد اما تو تخت دراز کشیده بودم و موبایلم رو بالای سرم گذاشته بودم.  هی خوابیدم هی بیدار شدم.  ساعت نزدیک 9 بود که اس ام اس زدند من اومدم تهران مجلس شب هفت!!!  فکرش رو بکن قرار با من رو بعد از یک هفته قهر در شرایطی که می‌دونستند هنوز بحران برطرف نشده، به بهانه خوابم میاد، به هم می‌زنند و میگن دارم می‌میرم.  اما برای شب هفت میان تهران و تا نصفه شب می‌مونند، پرسیدند دارم می‌رسم میخوای زنگ بزنم فکر کردم ساعت 9 دارند میرسند کرج، الان تو ماشین دوستشون هستند.  صد دفعه بهشون گفتم که دلم نمی‌خواد وقتی باهاتون حرف می‌زنم تو جایی باشین که دیگران حرفهامون رو بشنوند.  احساس راحتی و امنیت نمی‌کنم.  بعد فکر می‌کنین چی میشه؟ معمولا وسط حرف زدنهامون میگن که مادرم هم دارند میگن....!!!!!! چند وقت پیش داشتیم حرف می‌زدیم به نظرم اومد باز خط های موبایل خرابه.  بهشون گفتم صدا خیلی اکو داره.  جاتون رو عوض کنین.  گفتند نه صداتون رو گذاشتم رو آیفون! بذارین برش دارم درست میشه!!!!


بگذریم.  نگو آقا تازه ساعت 9 رسیدند مجلس ختم فکر کنم یک ساعت بعد بود که من بعد از کلی خودخوری و ناراحتی از اینکه همیشه همه کس و همه چی رو به من ترجیح میدن، اس ام اس زدم که لطفا وقتی رسیدین خونه به تلفن ثابتم زنگ بزنین.  تماس گرفتند که ما الان سر سفره شام هستیم.  ازشون خواهش کردم که بیان بیرون که بتونیم چند لحظه صحبت کنیم.  گفتند که اینجا 6 ردیف آدم نشسته نمی‌تونم بلند بشم.  اصرار کردم که کارم مهمه لطفاً بیان بیرون.  در یکسال گذشته این اولین بار بود که من با اصرار ازشون چیزی رو می‌خواستم.  اما خیلی راحت و بیخیال گفتند که نمی‌تونم.  بعد هم خداحافظی کردیم.  بعد از یکی دو هفته فراز و نشیب، یک هفته قهر کامل که اون هم برای اولین بار بود، در شرایطی که من مجبور شدم پیش قدم بشم، و در شرایطی که حتی یک عذرخواهی از من نکرده بودند، باز شروع شد!  دقیقاً همون موردی که همیشه آخرش باعث دلخوری میشه.  در شرایطی که می‌دونستند حتما کارم مهمه.  اما رفتن به جلسه و موندن سر سفره شام رو ترجیح دادند!!! خداوکیلی خودشون هم قبول دارند که اگه ساعت 9 قرار بود بیان تهران خونه ما نمی‌اومدند!!!  اون شب من که قبلش با خستگی مفرط خودم رو مجبور کرده بودم بیدار بمونم منتظر تلفن آقا! (آقای همسر میگه در این مواقع به جای منتظر موندن، زنگ بزن بگو کدوم گوری هستی!؟ چرا زنگ نمیزنی!!) سرم به شدت درد می‌کرد و باز همون آش و همون کاسه شده بود، می‌دونم این مورد رو خیلی الکی گیر دادم، اما طاقتم از وقایع مداوم گذشته طاق شده بود، تا صبح تو خواب و بیداری خاطرات اخیر رو مرور می‌کردم به این نتیجه رسیدم که بیخود کوتاه اومدم.  اگه من هم مثل خیلی از خانمهای دیگه که آقای همسر از نزدیک باهاشون آشنا است، رفتار میکردم، الان وضع اینطوری نبود... کلاً دارم به این نتیجه می‌رسم که با آقایون نباید روشنفکر بازی درآورد!

اوضاع اصلاً خوب نیست خسته شدم دیگه.  دارم فکر می‌کنم خدا چه قدر باید نشونه به یک آدم بده که بفهمه واقعیت چیه؟ دارم خودم رو گول میزنم.  دارم به جدا شدن فکر میکنم.  شاید به نظر خیلی بچه‌گانه بیاد اما نمی‌تونم باهاش کنار بیام.  واقعاً فرسایشی شده که تو یک رابطه نامزدی همیشه در اولویت سوم و چهارم باشی!  آقای همسر میگه اصلا این طور نیست.  شما اولویت اول زندگی من هستین، اگه اینطور فکر نمی‌کنین، من نمی‌تونم کاری بکنم، بهتره فکر خودتون رو اصلاح کنین!! یک وقت‌هایی که همش سرکارند، این هم بگم کاش کار واقعی بود به نظر من که بیشترش وقت تلف کردن و هیاهوی الکیه تا واقعا کار باشه! به هر حال وقتی رفتن سر کارهای مختلف رو به وقت گذاشتن برای زندگی مشترکمون ترجیح میدن به خودم میگم اشکال نداره.  دارند تلاش می‌کنند که زندگی راحتی رو ایجاد کنند. باید خوشحال باشم که به جای علافی و خوابیدن و سرگرمی‌های دیگه مشغول کار و تلاش و پول درآوردن هستند.  بعد که از رومانتیک بودن درمیام به خودم میگم خوب آدم کار می‌کنه که پول دربیاره و بتونه زندگی راحتی فراهم کنه.  تو این مدت از این پول‌هایی که به خاطرش این همه ناراحتی رو به من تحمیل کردند چقدر خرج کردند؟!  به واقع می‌تونم بگم هیچ چی!!! درسته که از اول بهشون گفتم و کلاً خانواده ما اونطوری نیستند که روی پول و فلان جور خرج کردن و ... حساس باشند، اما خداییش آقای همسر هم خرجی نمی‌کنند.  این چند ماه اخیر که کلاً خودشون رو زدند به بیخیالی.  یادم نمی‌آد آخرین هدیه ای که ازشون گرفتم کی بوده! احتمالا قبل از عید بوده!!  من که با یک شاخه گل یا یک بسته شکلات یا یک خودکار بیک! هم خوشحال میشم، چون حداقل برام به این معنیه که یادشون بوده، بی انصافیه دیگه که نه وقت برام بگذارند، نه پول خرج کنند، نه حتی وقتی اشتباه می‌کنند یک عذرخواهی ازم بکنند.  به جاش 3 ساعت توجیه فلسفی می‌کنند با این مفهوم که نظام کائناتی داره این آموزش رو به شما میده که باید خودتو اصلاح کنی که از این چیزها ناراحت نشی.  تو مایه یک گالن بنزین که به آتیش ناراحتی من افزوده بشه و شعله ورترش کنهکلافه

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٩
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()