برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

این روزها اصلاً روزهای خوبی نیست.

این روزها اصلاً روزهای خوبی نیست.  مرتب با آقای همسر دلخوری پیش می‌آد.

هفته پیش یک هفته با هم قهر بودیم.  البته با ابنکه هیچ کدوم تو خونه چیزی نگفته بودیم و آبروداری کرده بودیم، ولی فکر کنم هر دو خانواده فهمیده بودند.  جمعه شب مادر آقای همسر زنگ زدند خونه ما و احوالپرسی کردند و گفتن که چرا نمیآی این طرفها.  در ضمن فهمیدم که یکی از عزیزان آقای همسر که به نوعی مراد و مرشدشون هستند بعد از مدتها بیماری فوت کردند من که خبر نداشتم. نمی‌تونستم بفهمم وقتی می‌گفتند که آقای همسر این روزها عزادار و خیلی ناراحتند، دارند گریه می‌کنند یا می‌خندند؟! روز شنبه مأموریت بودم، صبح یک زنگ زدم خونه آقای همسر و به مادرشون گفتم که فردا صبح یک ساعت می‌آم خونشون بهشون سر بزنم.  گفتند مگه اداره نداری؟ اشکال نداره؟ من که نمی‌تونستم بگم نمی‌خوام آقای همسر رو ببینم!  بهانه آوردم که اخه اگه ایشون باشند می‌شینیم به حرف زدن، دیر وقت میشه مجبور میشن من رو برسونند خونه به زحمت میافتند! برای ناهار دعوتم کردند.  ساعت 12 و 20 دقیقه بود به همکارم گفتم که میرم یک سر خونه اونطرفی‌ها! نمی‌دونم کی برمی‌گردم برگشتم مرخصی رد می‌کنم.  رفتم برای ناهار.  مادر آقای همسر بو برده بودند که اوضاع خرابه. اما خوب ما هیچ کدوم اعتراف نکرده بودیم. من تو خونه هر وقت سراغ می‌گیرند میگم خوبند.  مشغول کارهاشون هستند.  سرشون شلوغه.


مادر آقای همسر کلی با مهربونی و با احتیاط داشتند من رو نصیحت می‌کردند که سرزندگی و پایه خونه از خانم خونه است و خانم خونه باید محبت کنه و با محبت میشه آقایون رو به خونه آورد و نگه داشت!!! بهش محبت کن.  بعد هم خیلی با سیاست و البته احتیاط یکی یکی مواردی رو که امکان داشت موجب دلخوری بین ما شده باشه، با عبارت بعضی مردها این جورین که ... می‌گفتند و بعد می‌گفتند باور کن آقای همسر اینجوری نیست!!! به نظر می‌آد، اما اصلاً اینجوری نیست.  تقریباً بعد از هر موردی که مطرح می‌کردند یک بار عکس‌العمل من رو بررسی می‌کردند ببینند به هدف زدند یا نه.  من هم اصلاً به روی خودم نمی‌آوردم.  لبخند می‌زدم و تأیید می‌کردم که بله، واقعاً همین طوره.  سر یک مورد اما دیگه بدجوری داغ دلم تازه شد، و با شوخی خنده گفتم واقعا خیلی سرشون شلوغه، انگار اصلاً یادشون رفته زن و بچه دارند! عیالوارند!! ما هفته‌ای یک ساعت هم رو می‌بینیم.  امان از این موبایلشون که حتی برای یک ساعت هم نمی‌تونن خاموشش کنند!! مادر آقای همسر با سادگی تموم گفتند که بهش تذکر بده که موبایلش رو خاموش کنه! من لبخند زدم و انگار که تازه این راه حل رو کشف کرده باشم با آرامش گفتم بله باید همین کار رو بکنم.  تو دلم اما غوغایی برپا بود.  نمی‌تونستم بگم که همه جوره بهشون گفتم که آقا اون موبایلت رو وقتی با منی خاموش کن یا لااقل بذار رو ویبره!!! با شوخی گفتم، جدی گفتم، مستقیم گفتم، غیر مستقیم گفتم، با محبت گفتم، با تهدید گفتم، با گریه گفتم، با قهر گفتم با آشتی گفتم فایده نداشته!!! واقعا درمونده شدم از اینکه می‌بینم حتی برای ده دقیقه نمی‌تونند برای من وقت بگذارند!! مادرشون در توجیه ماجرا داشتند می‌گفتند که بنده خدا سرش شلوغه نمی‌رسه.  از وقتی با شما ازدواج کرده داره خودش و کارهاش رو جمع و جور می‌کنه.  سفارش کار جدید نمی‌گیره، مرتب بهش کارهای جدید پیشنهاد می‌کنند همه رو رد می‌کنه که بتونه وقتش رو آزاد کنه.  الان دو بار در یک هفته عزیزانش رو از دست داده، همش مشغول عزاداری و رفت و آمد بوده.  باور کن همیشه اینجوری نیست، پسر خیلی خوبیه و تقریباً هر یک ربعی می‌گفتند کاش بهش می‌گفتی/اس ام اس می‌زدی اون هم برای ناهار بیاد.  من هم هی لبخند می‌زدم و با احترام خودم رو به نشنیدن می‌زدم.  خدای نکرده ما قهر بودیم.  اعتراف می‌کنم خیلی دلم براشون تنگ شده بود، با هر صدای موبایل از جام می‌پریدم و امیدوار بودم که روی صفحه نمایشگر اسم ایشون باشه، خداییش من آدم منصفیم! اگه حتی یک ذره تقصیر من بود پیش قدم می‌شدم.  اما این بار واقعاً جای کوتاه اومدن نداشت، راستش بازم باید اعتراف کنم که وقتی شنیدم دو تا از دوستان آقای همسر فوت کرده بودند که همش مشغول مراسم بودند، یک کم خیالم راحت شد! فکر نکیند بدجنسم.  حداقل فهمیدم که سرشون گرم یک کار دیگه بوده که اقدامی نکردند!!! بگذریم داشتیم ناهار می‌خوردیم و ادامه همون بازی بعضی مردها اینجورین... باور کن آقای همسر اینجوری نیستند، بود که دیگه مادرشون طاقت نیاوردند و گوشی تلفن رو دادند بهم گفتند بهش زنگ بزن اون هم بیاد.  من هم مونده بودم چی کار کنم.  نمی‌شد بگم ببخشید ما یک هفته است با هم قهریم!! نمی‌تونم زنگ بزنم!!! مجبور شدم زنگ بزنم.  آقای همسر هم که انگار منتظر یک جرقه بودند! گفتند همین الان مرخصی می‌گیرم میام خونه!! اون روز حسابی از دلم درآوردند.  گرچه آقای همسر تو این کار اصلاً مهارتی ندارند و اصلاً نمی‌دونند چه طوری باید با یک خانم حرف بزنند که از دلش درآد اما بعضی اوقات، البته به ندرت بارقه‌های نبوغ‌آمیزی مشاهده میشه! یکشنبه از اون روزها بود.  همه چی خیلی آسونتر از اونی که فکر می‌کردیم به خوبی پیش رفت.  خوب بود.  خیلی خوب بود.  دوشنبه سالگرد فوت خواهرشون بود و تو خونشون جلسه داشتند.  خانواده آقای همسر راضی نیستند عروسشون تو مراسم عزا شرکت کنه! محترمانه منو دعوت کردند و گفتند که البته می‌دونیم که دیر وقت میشه برگشتنتون به تهران سخت میشه، دفعه اوله که این خانمها رو میبینین، شاید براتون سخت باشه تو مجلس عزا، انشااله یک مهمونی بعد یا قبل از عروسی می‌گیریم که باهاشون آشنا شین.  خوب یعنی نیاین دیگه!!!

چه قدر درهم برهم و آشفته می‌نویسم!

 

همه چی داشت خوب پیش می‌رفت، تا بعد از ظهر دوشنبه...

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٩
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()