سالها سکون و بی­تحولی...

 

این مطلب رو سه چهار هفته­ای هست که نوشتم.  تو این مدت یک سری مطالب جدید هم بهش اضافه کردم، اینه که دو دست شده.  وقت و در واقع حوصله­اش رو ندارم که بشینم کاملش کنم، فقط چون یادگاری از این ایامه دلم می­خواد باشه!

 

 

روزها از پی هم می­آیند و من هنوز اندر خم کوچه اولم.  ظاهرم آرام و شاده و باطنم ناآرام و پر خروش.

 

هزار تا کار نکرده دارم که نمی­دونم کدومشو انجام بدم.  دست و دلم به کار نمی­ره و این کار نکردن به خاطر بیخیالی نیست.  دلم مثل سیر و سرکه می­جوشه اما نمی­دونم چی کار باید بکنم؟ نمی­تونم اولویت بندی کنم.  نوشتم که چه کارهایی ضروریه اما نمی­تونم بر اینرسی سکون غلبه کنم.  اطرافیان منتظرن که ما دو تا خودمون کارهامون رو بکنیم و دیگه حتی پیشنهاد کمک هم نمیدن! تازه یک لیست به لیستهای ما اضافه می­کنند!

 

کارهای اداره­ام انگار طلسم شدند.  یک ماهه که یک سری پوشه و زونکن رو ریختم رو میزم که بتونم تفکیکشون کنم و یک کم مرتب بشم، تا دیگه لازم نباشه مدت زیادی از وقتهام صرف جستجو برای پیدا کردن یک نامه یا مقاله بشه.  یک ماهه که مثل آینه دق جلوی چشمهام هستند و همت نمی­کنم جمع و جورشون کنم.  تو خونه هم وضع همین طوره.  انگار سالها سکون و بی­تحولی اثر عمیقی بر زندگیم داشته.  هر تغییری به کندی انجام میشه.  باید انرژی زیادی بذارم اما نمی­تونم از پسشون بربیام!

 

در واقع شاید بشه گفت یک سری اولویت جدید یکباره اومده تو زندگیم، در حالیکه اولویت­های قبلی هنوز به مرتبه پایین نرفتند!!! طفلک استاد درس کنترل کیفیت و کنترل کیفیت آماری­مون اگه می­دونستند حاصل اونهمه تلاش و تفسیر نمودارهاشون الان شده اینکه من نمی­تونم یک نمودار پارتوی الکی بکشم، خودکشی می­کردند.

 

از خودم تعجب می­کنم که چرا الان که باید شاد باشم و پر انرژی و امیدوار و البته پرکار انگار انگیزه هیچ کار درست و حسابی ندارم.  به هر کاری یک ناخنک می­زنم و نیمه­کاره رهاش می­کنم میرم به سراغ کار بعدی.  اینه که تو ذهنم هم زمان ده جور کار مختلف داره پروسس میشه و حیف که محض رضای خدا یکیشون هم کامل انجام نمیشه!!!

 

دوستها و اطرافیام و به خصوص همکارهام این روزها خیلی باهام مهربونند! و مرتب می­پرسند کاری نداری؟ کمکی نمی­خوای؟ آخه من کرج رو نمی­شناسم.  به نظر نمی­آد اما این تغییر مکان درست مثل رفتن به غربته!! جایی که شناختی ازش نداری... می­ترسم.  نگرانم.  کلافم.  خسته­ام.  نمی­دونم چم شده اما انگار دیگه خودم نیستم.  نمی تونم شروع کنم.  در واقع نمی­تونم کارهام رو تموم کنم.  نگرانم که آخر سال گیر می­افتم و یک تل کار رو دستم می­مونه.

 

طرحهام همه شون امسال همزمان باید تموم شن!!!! و من هنوز بعضی­هاشون رو شروع نکردم چون وضعیت موسسه در قبالشون روشن نیست.  هزار هزار بار تجربه می­کنم که در سیستم دولتی اگه یک کاری رو الان می­تونی انجام بدی به 10 دقیقه بعد موکول نکن.  شاید تو این ده دقیقه رئیس عوض بشه.  قانون عوض بشه.  اداره کن فیکون بشه.  هزار هزار بار تجربه کردم و یک بار هم درس نگرفتم.  اگه این طرح­ها رو به موقعش اون وقت که مجری پروژه به طور ناگهانی بازنشسته نشده بودند، انجام می­دادم الان اینقدر رو دلم سنگینی نمی­کردند. 

 

 

 حالا که مشغول گشتن دنبال آدرس آرایشگاه، و خیاط و مدل لباس و مدل مبل و میز و ... شدم، احساس می­کنم علی رغم برداشت همیشگی از خودم، هنوز رشد تک بعدی یا نهایت دو سه بعدی داشتم، دنیایی که باید خیلی زودتر از این توش پا می­گذاشتم و در کارهاش مسلط میشدم، هنوز برام ناشناخته است.  تازه دارم احساس می­کنم خرید کردن هم میتونه احساس خوبی به آدم بده! تازه دارم یاد می­گیرم که چونه زدن واجبه! و کار شرم­آوری نیست.  (البته هنوز چونه زدن رو یاد نگرفتم و روم هم نمیشه خیلی تخصصی انجامش بده!) تازه دارم متوجه میشم که رفتن به آرایشگاه و بودن در محیطهایی که فقط خانمها هستند خیلی هم ترسناک و ناراحت کننده نیست.  البته هرجا میرم داد میزنه که دست و پاچلفتی­ام، اما وقتی مجبور باشی باید انجام بدی و چه بهتر که لذت ببری.  تازه دارم احساس می­کنم چه قدر در این سال­های گذشته لذت­های مختلفی بوده که من از خودم دریغ کردم، و همش مشغول درس و کار بودم.

 

تازه دارم باور می­کنم که میشه مرخصی گرفت برای اینکه دو ساعت بیشتر خوابید! یا اینکه رفت خرید. 

 

دارم افسوس روزهایی رو می­خورم که بی­جیره و مواجب و بدون یک تشکر خشک و خالی مثل تراکتور تو این اداره کردم و هر شب با یک بغل پوشه رفتم خونه که شیفت دوم بیگاری­هام رو انجام بدم.  دارم افسوس می­خورم از سال­هایی که میشد به خوشی و شادی گذروند یا لااقل دنبال کسب درآمد و خرید خونه و طلا و ... و گرفتن امکانات مختلف دولتی و بانکی بود، و من همه اون سال­ها سرم تو کتاب و کار بود، بدون نیم نگاهی به اطرافم. 

 

من الان به بزرگترین اکتشاف این چند وقت اخیر رسیدم.  بیخود میگن که باید در جوانی کار کرد!!!!

 

کار کردن خوبه، اما نه اونقدر که آدم رو فرسوده بکنه.  الان افسوس می­خورم که چه قدر در جوانی از خودم کار کشیدم، خارج از حد توانم.  حالا که دارم دفتر کتاب­های گذشته رو جمع می­کنم و سررسید­های سال­های 74 و 75 رو مرور می­کنم که تو یک روز چه قدر کار می­کردم وحشت می­کنم، باورم نمیشه که یک انسان می­تونسته این همه دوندگی کنه، اون هم تو عالم بی­ماشینی و بی­پولی!  دیروز تو اتوبان یک مینی­بوس رو دیدم که مردم توش کنسرو شده بودند، بی­اختیار و از صمیم قلب خدا رو شکر کردم که الان دیگه مجبور نیستم با مینی­بوس­های کثافت خطی رفت و آمد کنم!

 

البته آدم وقتی وسط ماجرا است نمی­فهمه که داره از خودش زیادی کار میکشه، بعد چند سال که گردن درد و کمر درد و دندون درد و هزار جور درد دیگه پیدا کرد و یکهو دید که صورتش پر از چروک­های ریز شده و گود رفتگی پای چشم­هاش همیشگی شده و دیگه جسمش همپای ذهنش نیست، تازه میفهمه میشد هدفمندتر و معقولتر زندگی کرد.

 

گاهی باید ایستاد.

 

تازه دارم می­فهمم چه قدر از این شاخه به اون شاخه پریدم و وقت گذاشتم برای یاد گرفتن چیزهایی که الان خیلی­هاشون رو فراموش کردم یا اصلاً برام کاربردی ندارند.  اگه یک بار دیگه به نوجوونیم برگردم، به جای درس خوندن مداوم سعی می­کردم برم کلاس­های ورزشی، تو تیم­های ورزشی همسالان خودم شرکت کنم.  و هنرهای مختلف یاد بگیرم.  درسته که من الان هم به نسبت خیلی­های دیگه از انواع هنرهای مرسوم خانم­ها خیلی چیزها رو بلدم و در سطح بالایی هم بلدم، اما هنوز احساس کمبود می­کنم.

 

اونهایی که انقلاب رو دیدند همیشه سفارش می­کنند که در کنار کار دولتی یک هنر هم یاد بگیرید یا یک شغل دوم داشته باشید که اگه باز انقلاب شد، یا به هر دلیلی نتونستین کار دولتی کنین، زندگیتون از هم نپاشه.  من الان پتانسیل­های زیادی دارم ولی هنوز وقت نکردم یا نیاز و در واقع شهامتش رو نداشتم که شروع کنم.  باید تو برنامه­های آتیم این رو هم بگنجونم.