برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

افطاری موسسه

دیشب افطاری موسسه بود. با پسری رفتیم. خیلی خوب بود. خوش گذشت. پسری هم مامانش رو رو سفید کرد. خوش اخلاق بود. همه تو کف تریپ پهلوونی پسر بودند و می پرسیدند مطمئنی این بچه خودته؟!‌ چه طوری بغلش میکنی. کمر درد میگیری. پسری کلی خندید و دلبری کرد. خوب شد رفتیم.

شاید بتونم پودر موز و آلبالو رو از چین تهیه کنم. بفرستند برام مالزی و از مالزی یک نفر برام پست کنه ایران. حدود 2 میلیون تموم میشه ولی باز بهتر از وضع فعلیه. اینجا است که آدم متوجه عمق اثر تحریمها میشه.  امروز خشک کردن موز تو آون تحت خلا رو امتحان کردم . خشک کردن پوره ای که از پگاه گرفتم تو فریز درایر موفقیت آمیز نبود عین لواشک شد. خشک کردن اسلایس و موز له شده رو میخواستم امتحان کنم که فریز درایر طبق معمول بازی در آورد و نشد.

امروز رئیس بخشمون پیغام داده بود که به من بگن که نگم برای کار تزم مشغولم. بگم برای طرح در دست اجرام مشغولم!!!! ای داد این چه وضعیه؟! خوبه دو روزه کارم رو تو موسسه شروع کردم و دارم میوه خشک میکنم. یک وقت خشک کنشون خراب نشه! واقعا عجیبه آدم نمیدونه چه بکنه با این جماعت. باز معلوم نیست کی چی گفته. یک روز میگن بهتون آفیس میدیم :) بیاین و کار تزتون رو اینجا انجام بدید یک روز میگن نیاین. خدا به خیر بگذرونه. اصلا دلم نمیخواد دوباره برگردم تو این سیستم. وای هر روز که میرم فقط وقت تلف میکنم. دلم میخواد ...


چهره ماندگار

   
 
بروزرسانی : چهار شنبه 18 تیر 1393
«استاد دکتر احمد شیمی» درگذشت + زمان مراسم تشییع و ترحیم
 
 
استاد بازنشسته‌ دانشکده‌ دامپزشکی دانشگاه تهران و از چهره های ماندگار کشور در سن ۹۹ سالگی دعوت حق را لبیک گفت و به دیار باقی شتافت ...

پروفسور احمد شیمی استاد برگزیده پنجمین همایش چهره های ماندگار کشور، در سال 1294 در بروجرد متولد شد و پس از اخذ مدرک دیپلم از دبیرستان شرف تهران وارد دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران شد و در سال 1321 از رساله دکترای خود در این دانشگاه دفاع کرد.

از جمله فعالیت های پروفسور شیمی می توان به فعال کردن آزمایشگاه باکتری شناسی و ویروس شناسی و راه اندازی بخش بیماریهای طیور دانشگاه تهران، ارائه مقالات مختلف و متعدد علمی به سمینارها و کنفرانسهای داخلی و خارجی، تالیف و ترجمه 15 عنوان کتاب در زمینه های ویروس شناسی، میکروب شناسی، بیماریهای عفونی، ایمن شناسی و بیماریهای طیور نام برد.

حکیم مهر ضایعه درگذشت این استاد گرانقدر را به خانواده‌ی بزرگ دامپزشکی کشور تسلیت عرض نموده و از درگاه خداوند متعال برای آن مرحوم رحمت و مغفرت واسعه‌ی الهی، و برای بازماندگان صبر و اجر مسألت دارد.

 

مراسم تشییع پیکر ایشان روز شنبه 21/4/93 از محل دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران به سوی بهشت زهرا می باشد.

مراسم ختم آن مرحوم هم در روز یکشنبه 22/4/93 از ساعت 14:30 تا 16 در مسجد نور (تهران، خیابان فاطمی، نرسیده به میدان فاطمی) برگزار خواهد شد.

 


ادامه کارها

مشاهده یادداشت خصوصی


شنبه 7 تیر

صبح کوله ام رو انداختم پشتم و از پایانه فاز 4 با یک ماشین رفتم میدان امام خمینی و از اونجا با ون رفتم جلوی پله نوروز خان. اول گذر که همه پلاستیک فروشی بودند آخرهاش میشد راسته مواد غذایی فروشی ها. عین هالوها تو اکسفورد، دونه دونه پرسیدم آقا پودر موز دارید؟‌عصاره و اسانس و رنگ و پودر ‍ژله و پودر شربت داشتند اما پودر موز و پودر آلبالو و پودر عسل نداشتند. همین جور رفتم بازار آهنگرها و بازار کفش فروشها و دنبال لوازم قنادی فروشی ها از وسط بازار سید اسماعیل رفتم چهار راه سیروس و دوباره برگشتم رفتم کوچه مروی بعد ناصر خسرو خلاصه همین جوری گشتم و پیدا نشد. بهم زنگ زدند که توت فرنگی هایی که سفارش دادی حاضره بیا ببر. گرما زده شده بودم رفتم موسسه یک مقدار صحبت معارفه رئیس جدید بود البته اون آقای دکتری که شایعه اشون بود نبودند. این رئیس جدید هم آدم خوب و مثبتی هستند. من هیچ وقت ازشون بدی ندیدم.  بعد رفتم لوازم قنادی آذربایجان جلوی امامزاده حسن، بعد هم رفتم حسین آباد، بعد چند تا قنادی دیگه رو سر زدم و با دستانی دراز تر از پاهام برگشتم خونه. تازه داشتم پسری رو سوار کالسکه اش میکردم که در باز شد و آقای همسر با یکی از دوستاش اومدند تو. ای آقا چند وقت پیش از همسرشون جدا میشن، همسرشون امسال لاتاری آمریکا قبول میشن بعد از 15 سال که هر دو تلاش میکردند و برنده نمیشدند، اینه که دوباره رجوع کردند و همسرشون شده افسانه جون J خلاصه پذیرایی کردم و هنوز اون نرفته یکی دیگه امد که ده ها هکتار باغ میوه دارند و یک زمین یک هکتاری وسط یکی از باغهاشون تو جاده سهیلیه رو خالی کردند که یک کارگاه تبدیلی یا یک کارخونه صنایع غذایی بزنند و اومده بودند مشورت کنند که چه کار کنند. قرار شد یک بررسی کنم و بهشون جواب بدم. آقای همسر میگه شاید ما هم تو این پروژه شریک بشیم. عجیب به استخاره های حاج آقا جعفری تبار عادت کردم. خیلی خیلی جواب میدند اما نمیدونم چرا تلفن قطعه. فعلا منتظرم ببینم چی میشه.

یکشنبه 8 تیر

صبح تا ساعت 10 خواب بودیم. امروز کلی کارهای خونه رو کردم. رفتم یک بسته توت فرنگی رو هم دادم به خواهر آقای همسر. مربا پختم و ماکارونی و لباس شستم و کلی کارهای اینجوری. روی هم رفته خیلی خسته ام نمیدونم چرا بنیه ندارم. روزها بلندند و گرم و امروز روز اول ماه رمضان بود. پسری رو آوردیم تو هال بخوابه با اینکه هوا تو شهرک واقعا خوبه، اما آوردیمش تو هال که خنکتره. هنوز وقت نکردیم توری بزنیم اینه که اگه پنجره ها رو باز کنیم پشه و مگس میاد. باید یک فکری برای این احساس خستگی مفرطم بکنم.

دوشنبه 9 تیر

سرگردونم فجیع.

صبح پسری رو حاضر کردم و بردم که بذارمش پیش عمو و مادر بزرگش. یک سری کار دارم که باید انجام بدم. ساعت 9 و خرده ای رسیدیم مهرشهر. تا پیاده شدیم در ماشین رو بست، انگشت کوچیکه من رو سفت گرفت و یک لبخند به پهنای صورتش زد و شروع کرد به دویدن تو کوچه. فکر کرد دارم میبرمش پارک. خیلی پسر خوبی بود از خونه تا پارک رو با خوشحالی پیاده روی کرد. رفتیم پارک. تاب و سرسره و از این چرخونکی ها سوار شد. برگردوندمش خونه مادر بزرگش. عموش دم در منتظرش بودند. 500 هزار تومن کادوی تولد فرداش رو دادند و گفتند که خودتون هر چی دوست دارید براش بخرید. خیلی خوب بود. پسری نشست کف حیاط و یک بستنی بزرگ رو تا تهش خورد و مشغول آب بازی شد که من جیم شدم. رفتم گلستان. دو تا شیر خشک نان 3 + یک سرلاک+یک شربت کلسیم برای بچه ها +یک قرص جوشان ویتامین ث ایرانی خریدم 67 هزار تومن. بعد هی میگن بچه دار شید. رفتم طلا فروشی گلستان که برای ان یکاد پسری یک زنجیر طلا بخرم، طلا فروشی تعطیل کرده بود. یک تلفن و یک سری اس ام اس زدم به یکی از آشناهامون تو علوم تحقیقات برای کار آقای همسر. برگشتم بیام سر چمن یک خانم جوان و پسرش ایستاده بودند. سوارشون کردم و بردمشون سر زیبا دشت. پسرشون امسال میرفت کلاس اول و برای زدن واکسنها میرفتند مرکز بهداشت اونجا. تو راه فهمیدم که یک پدر جوانی که با پسر بچه اش مجیمه های فلزی میفروختند کنار خیابون و خیلی دیده بودمشون، دیروز غروب میره بالای تیر چراغ برق که برق سیار بگیره برای بساط دست فروشی اش و از اون بالا میافته زمین و جلوی چشم بچه اش خونریزی مغزی میکنه و در جا میمیره. خیلی دلم سوخت. برگشتم رفتم شهرک که چند تا ایمیل بفرستم و یک استراحت کوتاه بکنم، برم دنبال پسرم. هوا خیلی خیلی گرمه. و روزه گرفات تو این روزها واقعا وحشتناکه. البته من امروز روزه نبودم ولی بازم سخته. خدا به خیر کنه.

کارهای پایان نامه ام قفل شده خودم هم خستگی مفرط گرفتم. انشاالله برطرف بشه.


تغییر آقای رئیس بزرگ

مشاهده یادداشت خصوصی


جلسه حافظ

سالی یک بار جلسه حافظ خونه ما میافته. امسال قرار شد که به جای نشستن تو حیاط برای صرف صبحانه و رفتن به خانه مادر آقای همسر و مستقر شدن ما خانمها تو خونه کوچیکه و اهتمام به امر مهم ظرفشویی و استکان و نعلبکی شستن و خشک کردن و توزیع مواد غذایی و ...، صبحانه تو اتاقک شیشه ای پسری صرف بشه، اقایون تو خونه ما بشینن و ما خانمها بریم خونه مادر اقای همسر. همه چیزها روتین و مرتب و خوب تدارک دیده شده بود و همه چی سر وقت انجام شد. یکی از دوستای آقای همسر دیشب اومد کمکمون و شب هم اینجا خوابید که فردا صبح زود برای خریدن نون و پذیرایی اینجا باشه. یک اقایی از این جلسه به صورت افتخاری چندین ساله که تدارک چای رو بر عهده دارند . دیروز اومدند و سیستم آبدارخونه ای رو برامون تو آشپزخونه برقرار کردند. خوب بود. امروز برای طرف خانمها هم بلندگو آورده بودند که ما هم بشنویم.معمولا تو این جلسه 90-100 نفر مهمون داریم ضمن اینکه در اون روز در خونه بازه و همه میتونند بیان که معمولا 4-5 نفر از رهگذرها و همسایه ها هم وقتی میبینند سفره صبحانه پهنه میان و پذیرایی میشن. امسال ما خیلی راحت بودیم اصلا نفهمیدیم چه جوری برگزار شد، آقایون خودشون همه کار رو کردند، آخرش ظرفهامون رو هم شستند و رفتند ما بیشتر مشغول جمع و جور کردن و جدا کردن وسایلی بودیم که از افراد مختلف برای جلسه گرفته بودیم مثل کتری های بزرگ و استکان نعلبکی و .... تمامی جلساتی که این گروه دارند حتما توش مداحی و بر حسب مناسبت ذکر حضرت علی (ع) و واقعه عاشورا و مصائب حضرت زهرا (س) رو داره و این سفارش آیت الله بزرگشون بوده که مجالس مزین به ذکر ائمه باشه. دو نفر برای مداحی اومده بودند. خوب خوندند و خوبیشون اینه که با کلاس و درست حسابی ذکر میگن. پرسیدم چقدر گرفتند؟ آقای همسر گفتند که یکیشون با اصرار من 100 هزار تومن گرفت! برای 5-10 دقیقه درآمد بالایی محسوب میشه :)

پسری هم رفت اون وسط یک چرخی زد. بعد از ظهر برگشتیم خونه نهال و بذر. مهمون داشتیم یکی از همکارهای آقای همسر . با پسرشون اومدند و یک سری از آلوچه ها و البالو ها و سیبها رو چیدند. خیلی خوششون اومده بود. الان پسری با پدرش رفتند که یک چرخی بزنند.

فردا با آقای همسر میریم علوم تحقیقات یک کاری اونجا دارند بعد هم میریم گذر نوروز خان. شاید بشه من این پودر آلبالو و موز و عسل رو اونجا پیدا کنم. خدا کنه.