برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

پس از یک ماه!

به همین زودی فروردین تمام شد.  یک دوازدهم سال ۱۳۸۶! و با یک حساب سرانگشتی ۳۱ روز، ۷۴۴ ساعت، ۴۴۶۴۰ دقیقه و ۲۶۷۸۴۰۰ثانیه از سال جدید گذشت.

خوب، چه کردیم؟ الان کجاییم؟ (نگید یک جای بد! )

کارهایی رو که باید در این مدت انجام می­دادیم، انجام دادیم؟ به برنامه­هایی که برای خودمون ریخته بودیم و قول و قرارهایی که با خودمون گذاشتیم؛ که در سال جدید چنین می­کنم و چنان می­کنم، عمل کردیم؟ اگه عمل کردیم که خوش به حالمون! اگه عمل نکردیم، وقت خوبیه برای بازنگری و برنامه­ریزی مجدد. 

روابطمون با اطرافیانمون چه طوره؟ اومدن عید تونست یخ بین یک سری روابطمون رو آب کنه؟ به همه اون­هایی که باید سر می­زدیم، سر زدیم؟ همه اون­هایی رو که باید به یاد می­آوردیم، به یاد آوردیم؟  اگه یک سری­شون از قلم افتادند، هنوز هم خیلی دیر نشده!  بلند شید اقدام کنید!

کسی هست که از دستمون دلخور باشه؟ باهاش قهر باشیم یا اصلاً قطع رابطه کرده باشیم؟ پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر، فرزند، همکلاسی، دوست، آشنا،...                یک نفس عمیق بکشید، به یکی از خاطرات خوبی که ازشون دارید فکر کنید و بعد از خودتون بپرسید وقتش نشده باهاشون آشتی کنید؟ بهشون تلفن کنید یا به دیدارشون برید؟ و اگه لازمه ازشون معذرت خواهی کنید.  وقتی کسی از دست آدم ناراحته یا خود آدم با کسی به مشکل برخورده به خصوص اگه اون فرد عزیزی مثل همسر، پدر و مادر، یا خواهر و برادرش باشند، همیشه انگار یک نقطه تاریک تو ذهنش هست که نمی­گذاره لذت واقعی رو از زندگیش ببره و بی­دغدغه شاد باشه.  زندگی خیلی خیلی کوتاهتر از اونیه که فکر می­کنیم.  یک روز صبح از خواب بلند می­شیم و می­بینیم که خیلی دیر شده... عزیزانمون دیگه در کنارمون نیستند و فرصت از دست رفته.  قدر لحظه­های با هم بودن رو بدونیم و با خودخواهی­هامون تلخشون نکنیم. 

بعضی فرصتها هست که فقط یک بار به آدم داده می­شه.  اگه با یک سهل­انگاری یا خودخواهی یا ندونم کاری از دستشون دادیم، بهتره به جای زانوی غم بغل گرفتن و غصه خوردن، یک کم فکر کنیم (ببخشیدا! همین وسط مباحث جدی باید اضافه کنم: لطفاً فقط یک کم فکر کنید! دیگه اینقدر فکر نکنید فکری بشید! ) ببینیم علت واقعی این اتفاق چی بوده؟ آیا جای جبران کردن داره؟ آیا ارزش جبران کردن داره؟ اگه داره، بلند شید، یا علی بگید، تا قبل از اینکه خیلی دیر بشه و دیگه هیچ راه برگشتی نداشته باشید! آستین همت رو بالا بزنید و جبرانش کنید... و البته در نظر داشته باشید که جبران خطا تاوانی هم داره.  اما اگه دیر شده و دیگه راه برگشت ندارید، به جای غصه خوردن، علت ایجادی­اش رو برطرف کنید تا بار دیگه اگه باز هم چنین فرصتی پیدا کردین، از دستش ندید، شاید که آخرین فرصتتون باشه...(بالاخره این شتره که نمی­تونه تا آخر عمر، جلوی خونتون بشین و پاشو بره )

شکسپیر میگه "فراموش کن آنچه را که نمی­توانی به دست بیاوری و به دست بیاور آنچه را که نمی­توانی فراموش کنی."  بی­زحمت هر چی و هر کی رو که می­تونین فراموش کنید، و نیازی به جبران خطاهاتون در موردش نمی­بینین و حوصله درگیری دوباره باهاشو ندارید، بی­خیالش بشید و هر کی و هر چی رو که نمی­تونین فراموش کنین، زود پاشید و تا قبل از اینکه خیلی دیر بشه، امور مربوطه رو راست و ریس (اینجوری می­نویسند؟!) کنید!  آخه عزیز من میشه آدم با خواهر و برادرش قهر باشه؟! حالا مادر شوهر، و خواهر شوهر، و مادر زن و جاری و هوو و ... رو میشه یک کاریش کرد، اما خداییش! پدر و مادر، و فرزند و خواهر و برادر و همسر و بعضی از دوست­ها رو نمیشه هیچ وقت فراموش کرد... 

از آنچه بودی، از آنچه کردی، پشیمان نیستی؟

از آنچه هستی، از آنچه می­کنی، پشیمان نیستی؟

زنهار!

که این پشیمانی به پریشانی ابدی نیانجامد...

نویسنده : برای فردا : ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۳۱
Comments نظرات () لینک دائم

آيين بچه برداری! (جا به جايی و حمل و نقل کودک)

والدین گرامی! پدران و مادران عزیز! توجه داشته باشید که "بچه­برداری" و به عبارت تفصیلی­تر، بلند کردن کودک دلبندتان از زمین و جابه­جایی او آیین خاصی دارد:

۱-   هیچگاه کودک دلبندتان را با گرفتن یک دستش از ناحیه مچ، یا بازو بلند و جا­به­جا نفرمایید!! در نظر داشته باشید که بین کودک و گونی سیب­زمینی اندک تفاوت­هایی هست! در خصوص کودکان، این کار باعث در رفتن مچ دست، آرنج و به ویژه کتف آن نوگل بیچاره می­شود!

۲-   برای بلند کردن و جا­به­جایی کودک دلبندتان، از حلقه کردن دست به دور گردنش و بلند کردنش با گرفتن گردن و سر جداً اجتناب کنید!!! باور نمی­فرمایید ممکن باشد کسی دستش را دور گردن طفل بینوا حلقه کند و بچه را با کله­اش بلند کرده و از خیابان رد کند؟! باور بفرمایید! این صحنه فجیع چندی پیش در خیابان پاسداران تهران به وقوع پیوسته است!

۱-۲- در­صورتی­که برای جا­به­جایی کودک دلبندتان این شیوه را انتخاب کرده­اید، سعی بفرمایید با طیف رنگی زیر آشنا شوید:

سفید- صورتی- قرمز- بنفش- کبود- مشکی!

سعی کنید رنگ صورت کودک عزیزتان، در میانه­های این طیف باقی بماند...

۳-   هنگام پیاده­روی در کنار خیابان و به­ویژه خیابان­های شلوغ، کودک دلبندتان را سمت ماشین­ها قرار ندهید!!!  در نظر داشته باشید برای رانندگان، امکان دیدن کودکی با یک متر قد، اندکی (و البته در شهر تهران فقط اندکی!)کمتر از امکان دیدن والدینش است.

۴-   توصیه مندرج در بند ۳، هنگام عبور از عرض خیابان­ها نیز قابل اجرا است!  همین توصیه را می­توانید به صورت رمانتیکی در مورد همسر گرامی­تان نیز به کار ببندید. مطمئن باشید ضرر نمی­کنید!

۵-   هنگام اتوبوس­سواری و یا عبور و مرور در اماکن شلوغ، گاهی میدان دید کودک دلبندتان را نیز در نظر داشته باشید!! تصور کنید اگر قرار بود شما هم ۷۰ سانت قد داشته باشید و آدم­هایی را که با شتاب فراوان از اطرافتان رد می­شوند، از ارتفاع ۷۰ سانتی ببینید و به عبارت مختصر­تر؛ زیر دست و پای یک سری مردم کلافه بمانید! چه احساسی خواهید داشت.  در این موارد لطف فرموده! کودک دلبندتان را با رعایت آیین فوق­الذکر برداشته و در آغوش بگیرید.

۶-      توصیه­های ایمنی را جدی بگیرید...

نویسنده : برای فردا : ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۳٠
Comments نظرات () لینک دائم

ندای آغاز

كفش‌هايم كو،

كفش‌هايم كو،
چه كسي بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر.
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه‌ها مي‌گذرد
و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي‌روبد.
بوي هجرت مي‌آيد:
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست.

صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد.

بايد امشب بروم.
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم.
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچه‌يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.
من به اندازه يك ابر دلم مي‌گيرد
وقتي از پنجره مي‌بينم حوري
- دختر بالغ همسايه -
پاي كمياب‌‌ترين نارون روي زمين
فقه مي‌خواند.

چيزهايي هم هست، لحظه‌هايي پر اوج
(مثلا" شاعره‌يي را ديدم
آن‌چنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبي از شب‌ها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

بايد امشب بروم.

بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند.
يك نفر باز صدا زد: سهراب
كفش‌هايم كو؟

كفش‌هايم كو؟

(به مناسبت اول اردیبهشت- به یاد سهراب)

نویسنده : برای فردا : ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۳٠
Comments نظرات () لینک دائم

این هم یک آهنگ نوستالژیک دیگه- جان مریم

وای گل سرخ سفیدم کی می­آیی

بنفشه برگ بیدم کی می­آیی

تو گفتی گل در آید من می­یایم

وای گل عالم تموم شد کی می­یایی

جان مریم چشماتو وا کن منو صدا کن

شد هوا سفید، در اومد خورشید

وقت اون رسید، که بریم به صحرا

وای نازنین مریم

جان مریم چشماتو وا کن منو صدا کن

بشیم روونه، بریم از خونه، شونه به شونه، به یاد اون روزا

وای نازنین مریم، وای نازنین مریم، وای نازنین مریم

باز دوباره صبح شد، من هنوز بیدارم

ای کاش می­خوابیدم، تو رو خواب می­دیدم

خوشه غم، توی دلم، زده جوونه

دونه به دونه، دل نمی­دونه، چه کنه با این غم

وای نازنین مریم، وای نازنین مریم، وای نازنین مریم

بیا رسید وقت درو، مال منی از پیشم نرو

بیا سر کارمون بریم، درو کنیم گندما رو

بیا رسید وقت درو، مال منی از پیشم نرو

بیا سر کارمون بریم، درو کنیم گندما رو

بیا بیا نازنین مریم... 

این آهنگ زیبا رو می­تونین با صدای ماندگار استاد محمد نوری بشنوید (+)

نویسنده : برای فردا : ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۳٠
Comments نظرات () لینک دائم

 

خدایا!

یاری­ام ده تا اگر سرخی جمال مهرویان را ندارم،

از زردرویی عاشقان بی­بهره نباشم

و اگر از حسن و زیبایی یوسف برخوردار نیستم،

از درد عشق یعقوب بی­بهره نباشم. 

دستگیرم شو تا از سر فروتنی تو را بخوانم،

چرا که هیچ نوایی به درگاهت،

خوش­تر از آوای وارستگان نیست. 

پس مرا دیدگانی عطا کن که از مهر تو گریان باشد،

نه چشمی که از نادیدین الطاف در خور تاوان باشد.

دلی عطا کن که همواره وصل تو را خواهان باشد،

نه دلی که از هجر تو ویران باشد.

نویسنده : برای فردا : ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۳٠
Comments نظرات () لینک دائم

توان رستن

چند سال پیش داستانکی در روزنامه همشهری به قلم سرکار خانم آرین دخت فرنادپور چاپ شد.  من این تکه از روزنامه را بریده­ام و هر چند وقت یکبار می­خونمش تا به خودم یادآوری کنم که در هر جا و هر حرفه­ای نباید زمینگیر شد:

تردید!

"وقتی صدایش کردند و سرش را برگرداند؛ هنوز در باز بود؛ سریع به سمت آسمان پرواز کردم: هنوز کاملاً خارج نشده بودم که متوجه فرار من شد و در را محکم به رویم بست.  من به داخل پرت شدم و بالم زخمی شد؛ زخم پرواز رنج اسارت را چند برابر کرد.

مدت­ها گذشت با مراقبت زندانبان مهربان! حالم رو به بهبودی رفت.  تا اینکه دوباره فرصتی به دست آمد؛ این بار می­خواست آذوقه­ام را داخل قفس بگذارد که از دستش افتاد.  فراموش کرد که در را گشوده! و مشغول جمع کردن آذوقه از روی زمین شد! قلبم به شدت می­تپید به نفس نفس افتاده بودم.  با خودم گفتم؛ اون بیرون کی منتظر منه؟ کی اصلاً منو یادشه؟ اگر بعد از اینهمه اسارت توان یافتن آذوقه را از دست داه باشم چی؟ حتماً از گرسنگی خواهم مرد؛ اگر دوباره بال­هایم زخمی بشن! اینبار ممکنه دیگر نتونم پرواز کنم و تا آخر عمر اینجا بمونم.  اگر ... هنوز داشتم با خودم فکر می­کردم که زندانبان در مقابل چشم­های مبهوتم در را محکم به رویم بست، این بار ضربه­اش قلبم را شکست.  از آن زمان تا به امروز پیر و خسته در حسرت تمام هویت و معنایم هستم: پرواز در آسمان."

خیلی وقت­ها اونقدر درگیر روزمرگی­ها و دلمشغولی­های زندگی می­شویم که یادمون می­ره ؛  از کجا آمده­ایم؟ و آمدنمان بهر چه بوده است؟  مشغول شدن به مشکلات ریز و درشت همیشگی و راضی شدن به حداقل­ها، اعتماد به نفسمون رو می­گیره و توان ریسک کردن رو ازمون سلب می­کنه.  ترس از دست دادن اندک داشته­های فعلی، ناتوانمون می­کنه و مجبورمون می­کنه راضی بشیم به وضع فعلی و دو دستی وضع فعلی رو حفظ کنیم که همین یک ذره رو هم از دست ندهیم!  دیگه برامون "رقص در طوفان" دیوانگی محسوب می­شه!  دیگه توان رستن (به فتح یا ضم ر) رو نداریم! و این البته در حالیه که هنوز سودای پرواز داریم.  آرزوی برگشت به اصلمون و تمنای پیوستن به ملکوت...

و این اشتیاق سوزان به رستن از یک سو و اسیری در کمند دلبستگی­ها از دیگر سو در تمام عمر، تضادی است انکارناپذیر و باری است سنگین بر ذهن و روحمان! 

پدرم همیشه شعری رو می­خونند که من با گذر عمر، و به­ویژه در این روزها، به تدریج دارم معناشو با تمام وجود درک می­کنم.

"باش چون مرغکان که آسایش،

بر سر شاخه­های تر دارند

گرچه از بیقراری شاخه،

نارسیده به آن خبر دارند

باز چه­چه زنند و خوش باشند

چون که دانند بال و پر دارند..."

                                                   پروردگارا!

                                          ای که تو دانایی و توانا

                      به اندیشه­های خموده­مان توان اندیشیدن و رستن ببخش

                               و به پاهای نحیفمان شوق رفتن و پیوستن...

نویسنده : برای فردا : ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٩
Comments نظرات () لینک دائم

سهام عدالت

یک سری فرم به ما دادند که پرش کنیم.  می­گن فرم سهام عدالته.  برای پر کردنش باید یک مقدار فسفر می­سوزوندین و حساب کتاب می­کردین.  فقط نفهمیدیم این سهام عدالت یعنی چی؟ قراره به ما پول بدهند یا قراره پول بگیرند؟!! به هر حال ما خواستیم سهمی در عدالت داشته باشیم، فرم­هاشو پر کردیم.  فقط نفهمیدیم قراره ما عدالت رو توزیع کنیم، یا قراره عدالت رو روی ما توزیع کنند؟! چه مباحث پیچیده­ایه این عدالت، و عدالت­جویی و عدالت­گستری و عدالت­پروری و سایر مشتقاتش!

نویسنده : برای فردا : ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۸
Comments نظرات () لینک دائم

اهدای اعضا

در این سایت (+) می­تونین شرایط پیوند/اهدای اعضا رو در صورتی­که خدای نکرده مرگ مغزی بشین بخونین و اگه خواستین فرم­ها­شو پر کنین.  صرفنظر از جنبه­های شرعی موضوع، کار ارزشمندیه! اگه قراره اعضای بدن آدم زیر خاک بروند و خاک بشوند و ...چه بهتر که اهداشون کرد تا حداقل جان چند نفر رو نجات بده، چندین نفر رو از درد و رنج نجات بده، خانواده هایی رو به آرامش برسونه، و دعای خیرشون بدرقه راه آخرتمون باشه...

فقط این نکته رو هم در نظر داشته باشین، که بعد از پر کردن فرم یک جورهایی شما دیگه از نظر ذهنی مالک اعضای بدنتون نیست، بلکه امانت­دارش هستین.  باید بیشتر مواظب سلامتی­تون باشین و همیشه فکر کنین که قراره یک روز قلبتون، کلیه­هاتون، کبدتون و ... در بدن یک انسان باشه و یک عمر باهاش زندگی کنه!

نویسنده : برای فردا : ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۸
Comments نظرات () لینک دائم

مصاديق بدحجابي

مدير کل مبارزه با مفاسد اجتماعي نيروي انتظامي، ضمن اشاره به اين‌که در سال گذشته، ۸۵ درصد افراد بدحجاب در معرض تعرض قرار گرفتند (این آمار درسته؟! ۸۵ درصد در معرض تعرض قرار گرفتند؟!)، گفت: پوشش‌هاي نامناسب در جامعه ناامني ايجاد مي‌کند (این رو که راست می­گن).

سردار روز بهاني، مدير کل مبارزه با مفاسد اجتماعي «ناجا» در گفت‌وگو با پايگاه اطلاع‌رساني پليس، گفت: اجراي طرح مبارزه با بدحجابي از اول ارديبهشت سال جاري اجرا مي‌شود (ظاهراً زودتر شروع کردند!، با خودروی جمعی بزرگ هم وارد عمل شدند!).

مدير کل مبارزه با مفاسد اجتماعي «ناجا» در پاسخ به سؤالي در رابطه با نحوه اجراي طرح گفت: برخورد با بدحجابي، از وظايف ذاتي پليس مي‌باشد (این نکته رو در تاریخ ثبت کنین!) ولي اجراي اين طرح با شروع فصل گرما و تعطيلي مدارس، شدت بيشتري به خود مي‌گيرد.

سردار روز بهاني در ادامه افزود: در اين فصل، طراحان و مدل‌سازان لباس فعال‌تر شده و برخي از آنها، مدل‌هاي جديد و غيرمتعارف را به بازار ارايه مي‌دهند و اين موضوع در فصول ديگر، کمتر به چشم مي‌خورد.

روزبهاني با تاکيد بر اين‌که اقدام پليس در برخورد با بدحجابي را نمي‌توان فصلي ناميد، اضافه کرد: اقدامات نيروي انتظامي با توجه به شرايط زماني، از شدت بيشتري برخوردار مي‌شود؛ به همين منظور، اين طرح تعطيل‌بردار نيست و از مأموريت‌هاي ذاتي پليس است.

وي در ارتباط با مصداق‌هاي برخورد نيروي انتظامي با بدحجابي گفت: پوشيدن شلوارهاي کوتاه، استفاده از شال‌هاي کوچک که مو را نمي‌پوشاند و استفاده از مانتوهاي تنگ، چسبان و يا بدن‌نما در خانم‌ها، از موارد برخورد نيروي انتظامي با اين افراد است و شيوه برخورد با افراد بدحجاب در سه مرحله ارشادي، انتظامي و قضائي‌ صورت مي‌گيرد.

روزبهاني اظهار داشت: در اين طرح افراد بدحجاب در صورت امکان در محل، مورد ارشاد واقع مي‌شوند و در صورتي که در محل مورد اصلاح قرارنگيرند، دستگير و به مقر انتظامي هدايت مي‌شوند (این هم جالب بود! در محل مورد اصلاح قرار نگرفتن یعنی چی؟!).

مدير کل مبارزه با مفاسد اجتماعي «ناجا» در ادامه افزود: با بررسي و رجوع اجمالي به آمار مزاحمت براي نواميس در سال 85، مي‌بينيم بيشتر مزاحمت‌ها، براي خانم‌هايي اتفاق افتاده که نوع پوششان خارج از حد متعارف جامعه بوده است (این یکی رو جداً راست گفته اند) و درصدي از آدم‌ربايي و تجاوز به عنف نيز اختصاص به همين افراد داشته است.

مرحله دوم طرح، برخورد با بدحجابي آقايان است (چه عجب!)

.... (ادامه مطلب از سایت بازتاب)

پ.ن. من به واقع معتقدم که هر کسی می­تونه تا جایی که تعدی به حق جامعه نباشه نوع لباس و پوشش خودشو انتخاب کنه.  نوع لباس بیانگر شخصیت فرده و نباید در چهار چوب­های خاصی قالب زده بشه.  اما این نسل سومی­ها بعضی وقت­ها دیگه از اون­ور بوم می­افتند و خیلی دور از عرف لباس می­پوشند، به هر حال هر چی باشه اینجا یک کشور اسلامیه و احترام به قوانین جامعه لازمه.  نمی­دونم چرا هر وقت از این اخبار می­شنوم تو دلم خالی می­شه! بی­اختیار یاد دهه ۶۰ و کمیته و اون رفتارهای خاص می­افتم.  کاش تو این طرح جدید شاهد اون رفتارها نباشیم ...

نویسنده : برای فردا : ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۸
Comments نظرات () لینک دائم

فیروز کریمی و عجایبش- کاپیتان یک دقیقه­ای

این هفته در بازی سایپا و استقلال اهواز طبق معمول خوراک برنامه ۹۰ رو آقای فیروز کریمی تأمین فرمودند.  ایشون یک کاپیتان انتخاب کرده بودند که فقط بره اول بازی دست بده و شیر یا خط بندازه و زمین رو تعیین کنه.  بعد کاپیتان عوض بشه!! علتشو پرسیدند: ایشون گفتند که کاپیتان اصلی همیشه تو شیر یا خط می­بازه و نمی­تونه برای ما زمین خوب بگیره!! این یکی بازیکنمون از بچگی­اش شیر یا خط بازی می­کرده!!! برای همین کاپیتانش کردیم بره قرعه بندازه!! (جالبه که آقای کاپیتان یک دقیقه­ای قرعه رو برد!!) و جالبه که همچین موردی در قانون پیش بینی نشده بود، برای همین معلوم نبود میشه این کار رو کرد یا نه!

بحث فوتبال شد من دو تا سئوال مفهومی هم دارم

1-      یعنی چی که من هر کاری می­کنم استقلال قهرمان شه!!

2-      یعنی چی که نماینده­های مجلس رو اعضای هیات مدیره باشگاه­ها می­کنند؟

نویسنده : برای فردا : ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۸
Comments نظرات () لینک دائم

حداقل حقوق ماهانه کارمندان و بازنشستگان دولتی در سال ۱۳۸۶

هیئت دولت در جلسه دیشب خود با حداقل حقوق ماهانه کارمندان و بازنشستگان دولتی به ترتیب به میزان ۱۵۰ و ۲۰۰ هزار تومان موافقت کرد. همچنین ضریب فوق‌العاده تعدیل برای معلمان آموزش و پرورش ماهانه به میزان ۳۰۰ درصد حداقل حقوق مبنای جدول موضوع ماده (۱) قانون نظام هماهنگ پرداخت حقوق کارکنان دولت تعیین شده است.

یک مقام آگاه در گفتگو با مهر این خبر را اعلام کرد و گفت: پیشنهاد مشترک وزارت اموراقتصادی و دارایی، سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور و بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران به استناد تبصره (۴) ماده (۱) و تبصره ماده (۲۲) و ماده (۶) قانون نظام هماهنگ پرداخت کارکنان دولت - مصوب ۱۳۷۰- و ماده (۸) لایحه قانونی مربوط به حداکثر و حداقل حقوق مستخدمان شاغل و بازنشسته و آماده به خدمت مصوب ۱۳۵۸ - و همچنین به منظور تعدیل و منطقی نمودن حقوق و مزایای کارکنان دولت به ۳۵هیئت دولت ارسال شده است.

بند یک - ضریب جدول حقوق موضوع ماده (۳۳) قانون استخدام کشوری از تاریخ ۱/۱/۱۳۸۶، چهارصد و پنجاه و چهار ریال تعیین می شود.

بند دوم- حقوق بازنشستگی و وظیفه بگیران تمام بازنشستگان و وظیفه بگیران مشمول قانون نظام هماهنگ پرداخت کارکنان دولت و مشترکان صندوق بازنشستگی کشوری و قوانین نیروهای مسلح که تا پایان سال ۱۳۸۵ برقرار شده است، از تاریخ  ۱/۱/۱۳۸۶ به میزان 5 درصد افزایش می یابد.

بند سوم- حداقل حقوق موضوع ماده (۲) لایحه قانونی یاد شده از تاریخ ۱/۱/۱۳۸۶، یک میلیون و پانصد هزار ریال تعیین می شود.

بند چهارم- حداکثر حقوق موضوع ماده یک لایحه قانونی مزبور از تاریخ  ۱/۱/۱۳۸۶، هفت برابر بند (۳) این پیشنهاد تعیین می‌شود.

بند پنجم-کمک هزینه های عائله مندی و اولاد موضوع ماده (۹) قانون نظام هماهنگ پرداخت کارکنان دولت، علاوه بر مبالغ فوق پرداخت می شود.

بند ششم- به استناد ماده (۶) قانون نظام هماهنگ پرداخت کارکنان دولت، دستگاه‌های اجرایی موظفند پس از اجرای بندهای (۱) و (۳) همین تصویب‌نامه، به مستخدمین شاغل خود که مجموع حقوق و مزایای آنان (شامل حقوق، تفاوت تطبیق، فوق العاده شغل و فوق العاده های موضوع ماده (۶) قانون نظام هماهنگ پرداخت) معادل یا کمتر از ۳ میلیون ریال باشد مبلغی تحت عنوان فوق‌العاده تعدیل ماهانه به میزان ۱۵۰ درصد حداقل حقوق مبنای جدول موضوع ماده (۱) قانون نظام هماهنگ پرداخت حقوق کارکنان دولت پرداخت نمایند. در مورد سایر شاغلین به ازای هر ۳۰۰ هزار ریال افزایش نسبت به ۳ میلیون ریال، ده درصد از این فوق العاده کاسته خواهد شد.

تبصره جدید که در دولت اضافه شده - ضریب فوق العاده تعدیل در مورد شاغلین مشمول طرح طبقه بندی، معلمان آموزش و پرورش، مربیان آموزش فنی و حرفه‌ای و مشمولان طرح طبقه‌بندی رسته بهداشتی و درمانی به میزان ماهانه ۳۰۰ درصد حداقل حقوق مبنای جدول موضوع ماده (۱) قانون نظام هماهنگ پرداخت حقوق کارکنان دولت تعیین می‌شود.

بند هفتم- دستگا‌ه‌های مشمول بند موظفند پس از اجرای بند (۲) ، معادل مبالغ مذکور را با همین سازوکار به بازنشستگان و وظیفه بگیران خود پرداخت نمایند.

(منبع: بازتاب)

نویسنده : برای فردا : ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۸
Comments نظرات () لینک دائم

یک خبر مهم!

تلویزیون اعلام کرد تمام خدماتی که به کارمندان دولت می دادند مثل ناهار و سرویس و مهد کودک و شرکتهای تعاونی به وضعیت سال ۸۵ برگشت!

دست دولت درد نکنه. هر چند تصمیمات عجیب و غریب و وحشتناک و زبونم لال غیر کارشناسی می گیرند ولی وقتی می بینند تصمیم بدیه! ابایی از لغوش ندارند.  این خیلی خوبه

نویسنده : برای فردا : ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٥
Comments نظرات () لینک دائم

آفرین جان آفرین پاک را آن که جان بخشید و ایمان خاک را

امروز روز بزرگداشت عطار نیشابوری بود. هر چی گشتم یک شعر خوب از عطار تو اینترنت پیدا کنم، هیچی عایدم نشد. اینه که یک متن از ویکی پدیا رو اینجا گذاشتم: فریدالدّین ابوحامد محمّد عطّار نیشابوری یکی ازعارفان و شاعران بلندنام ادبیّات فارسی در اواخر سدهٔ ششم و اوایل سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۱۳ هجری مطابق با ۱۱۱۹ میلادی در روستای کدکن (کنونی) در نزدیکی نیشابور دیده به جهان گشود.  نام او «محمّد»، لقبش «فرید الدّین» و کنیه‌اش «ابوحامد» بود و در شعرهایش بیشتر عطّار و گاهی نیز فرید تخلص کرده‌است. نام پدر عطّار ابراهیم (با کنیهٔ ابوبکر) و نام مادرش رابعه بود. پدرش از اهالی زروند کدکن در اطراف نیشابور خراسان بود. فرید الدّین در سال ۵۱۳ هجری در نیشابور متولد شد، و در سال ۵۴۸ به علّت حمله قوم مغول مانند بسیاری از اهالی نیشابور به شهر شادیاخ مهاجرت کرد. وی با ثروتی که همراه داشته داروخانه‌ای را در آن شهر بنا نهاد که در آن بیماران را معالجه می‌کرد و در همان محل تعلیمات طبابت، داروسازی و عرفان را از شیخ مجدالدّین بغدادی فرا گرفت.  وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار می­رود و بنا به نظر عارفان در زمینه عرفانی از مرتبه‌ای بالا برخوردار بوده‌است؛ چنانکه مولوی درباره او می‌فرماید:

هفت شهر عشق را عطار گشت                 ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

درباره به پشت پازدن عطار به اموال دنیوی و راه زهد، گوشه گیری و تقوی را پیش گرفتن وی حکایات زیادی گفته شده‌است. ولی چیزی که معلوم است این است که عطار پس از این قضیه مرید شیخ رکن الدین اکاف نیشابوری می‌گردد و تا پایان عمر (حدود ۷۰ سال) با بسیاری از عارفان زمان خویش همصحبت گشته و به گردآوری حکایات صوفیه و اهل سلوک پرداخته‌است. و بنا بر روایتی وی بیش از ۱۸۰ اثر مختلف به جای گذاشته که حدود ۴۰ عدد از آنان به شعر و مابقی نثر است. عطار در سال ۶۱۸ یا ۶۱۹ و یا ۶۲۶ در حملهٔ مغولان شهید گشت.

نام برخی از آثار به جا مانده از عطار بدین شرح است:

منطق‌الطیر (شعر)، مصیبت نامه (شعر)، الهی‌نامه (شعر)، اسرارنامه (شعر)، مختارنامه (شعر)، خسرونامه (شعر)، جواهرنامه، شرح القلب، تذکرة الاولیا (نثر)، دیوان قصاید و غزلیات (شعر)

نمونه شعر عطار:

جانا، حدیث حسنت، در داستان نگنجد

 

رمزی ز راز عشقت، در صد زبان نگنجد

سودای زلف و خالت، در هر خیال ناید

 

اندیشهٔ وصالت، جز در گمان نگنجد

هرگز نشان ندادند، از کوی تو کسی را

 

زیرا که راه کویت، اندر نشان نگنجد

آهی که عاشقانت، از حلق جان برآرند

 

هم در زمان نیاید، هم در مکان نگنجد

آنجا که عاشقانت، یک دم حضور یابند

 

دل در حساب ناید، جان در میان نگنجد

اندر ضمیر دلها، گنجی نهان نهادی

 

از دل اگر برآید، در آسمان نگنجد

عطّار وصف عشقت، چون در عبارت آرد

 

زیرا که وصف عشقت، اندر بیان نگنجد

نویسنده : برای فردا : ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٥
Comments نظرات () لینک دائم

شیشه رفلکسی

امان از دست بلند مرتبه­سازی! همسایه روبرویی ما با یک بساز بفروش شریک شدند و دارند خونه شون رو می­سازند، ۷ طبقه، ۲۰ واحد! مبارکشون باشه فقط بخش غم­انگیز ماجرا اینجا است که ما به شدت مشرف شدیم.  این یکی دو ماه اخیر خونه ما مثل خونه میس هاویشام شده، همیشه پرده­هامون کشیده است!  شورای خانواده تصمیم گرفته پنجره­ها رو شیشه رفلکسی بندازیم.  اینه که من الان کلی اطلاعات شیشه­ای دارم.  در حال حاضر ظاهراً ۴ نوع شیشه در بازار وجود داره. ۱) ایرانی که خوب نیست! ۲) ترکیه­ای که همه از دستش شاکی­اند و می­گویند فقط بازار رو شکسته اما اصلاً کیفیت نداره! ۳) بلژیکی که مال پولدارها است و۴) چینی که کیفیتش یک کم پایین­تر از بلژیکی است و یک جورهایی مال اقشار متوسطه!

این هم قیمت­های نمایندگی­اش با احتساب هزینه­های حمل و نقل و اجرت نصب (البته ارزون­تر از نمایندگی­اش هم می­تونین به راحتی پیدا کنین)

شیشه رفلکس چینی:

رنگ                 قیمت هر متر مربع به ریال

سبز                   ۱۰۵۰۰۰

برنزه                 ۱۲۰۰۰۰

طلائی                ۱۱۰۰۰۰

آبی                    ۱۰۵۰۰۰

شیشه رفلکس بلژیکی:

رنگ                 قیمت هر متر مربع به ریال

سبز                   ۱۸۵۰۰۰

برنزه                 ۱۹۵۰۰۰

طلایی                ۱۹۰۰۰۰

آبی                    ۲۴۰۰۰۰

نقره­ای                ۲۶۰۰۰۰

یک نکته فنی هم اینکه:  ظاهراً (یعنی تا اونجا که من فهمیدم!) این شیشه­ها خیلی هم نمی­تونند جای پرده را بگیرند و بسته به تفاوت شدت نور داخل و خارج آن و همین طور زاویه دید بیننده، امکان دیدن آن طرفش فرق می­کنه! هر چی نور بیرون بیشتر باشه شیشه رفلکس­تره (بنابراین در سپیده دم و موقع غروب و شب باید مواظب بود) و هر چی زاویه دید به سطح افق نزدیکتر بشه (عمود بر شیشه) باز امکان دیدن بیشتره.  چاره­ای نیست زندگی در شهرهای بزرگ این چیزها رو هم داره! 

پ.ن: دارم فکر می­کنم اسم وبلاگ رو به جای "برای فردا" بگذارم "کشکول"! لابد برای این که با اموال مرحوم شیخ بهایی قاطی نشه، نسخه کاملترش میشه "کشکول هما بانو"

نویسنده : برای فردا : ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٥
Comments نظرات () لینک دائم

جمعه!

 باید خرده فرمایشهای سه داور محترم رو روی یک مقاله اعمال کنم و مقاله تصحیح شده رو بازنویسی کنم و به جلسه هیأت تحریریه روز شنبه برسونم. یکیشون خیلی وحشتناکه. هر دو خطی یک بار نوشته مکانیسم عمل را تشریح فرمایید! طبق معمول الان در دقیقه ۹۴ هستم. باید این کار رو حداکثر به آخرین جلسه پارسال می رسوندم، که نرسید و هیأت تحریریه محترم لطف کردند و گفتند که اشکال نداره برای اولین جلسه سال بعد باشه. از چهارشنبه تا حالا چشمم در اومده!! فکر کنم در هر روز بیش از ۸ تا ۱۰ ساعت به صورت متمرکز روش وقت گذاشتم. مثلاً می خواستم امسال به هیچ وجه کار نیارم خونه!! هنوز هم کامل نشده و فردا رو هم باید تا قبل از جلسه روش کار کنم. این دو سه روزه هر چی منبع لازم داشتم آوردم خونه. در این موارد معمولاً سخته که پشت میز تحریر بنشینم یک میز کوچیک دارم که برای نشستن پشتش باید روی زمین بنشینم. میز خیلی خوش دستیه!! و از ۲۰ سال پیش تا حالا چند بار بین من و برادرهام دست به دست شده و فعلاً که من مصادره اش کردم اوضاع احوال در حال حاضر اینجوریه که میز کنار بخاریه و من تکیه دادم به کتابخونه ام و دور تا دور میزم به صورت یک سه چهارم دایره کامل تا وسط اتاق انواع کتاب و مجله و مقاله و گزارش و ... پراکنده است. بنده هم برای عبور و مرور باید از وسطشون بپرم!

نویسنده : برای فردا : ۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٥
Comments نظرات () لینک دائم

بیستمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

بیستمین نمایشگاه بین­المللی کتاب تهران از ۱۲ تا ۲۲ اردیبهشت ماه برگزار می­شود.  بعد از بحث و جدل فراوان درباره محل برگزاری نمایشگاه، و بررسی طرح جنجالی برگزاری دوپاره نمایشگاه، توافق شده که نمایشگاه به صورت یکپارچه و در محل مصلای تهران برگزار بشود که البته ظاهراً هنوز محل مصلا آماده نیست! امسال یک تغییر اساسی در بخش ناشران خارجی اتفاق افتاده. قراره کتاب­های فروش ارزی فقط کتاب­های چاپ اول هر ناشر باشند و کتاب­های چاپ­های بعدی رو در بخش فروش ریالی ارائه کنند. بنابراین اگه دنبال کتاب­های مرجع و Text می­گردین حواستون باشه که در بخش ریالی­ها است.

راستی امسال دویستمین سال (۱۸۰۷-۲۰۰۷) تأسیس انتشارات جان وایلی (John Wiley) است. دویست سال! برای همین برنامه­های مختلفی را در نظر گرفتند و مثلاً قراره که نویسندگان ایرانی که در این سال­ها کتاب­هاشون در این انتشارات چاپ شده بیان ایران.

این آدرس سایت رسمی نمایشگاه کتابه. امکان جستجوی آن لاین کتاب­ها رو هم داره. (+)

نویسنده : برای فردا : ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۳
Comments نظرات () لینک دائم

خبر غیر رسمی

هفدهمین کنگره ملی صنایع غذایی ایران در آبان ماه سال ۸۶ در ارومیه برگزار می­شود.  به زودی به صورت رسمی فراخوان می­دهند.  می­تونین مقالاتتونو از الان آماده کنین.

یادش به خیر پارسال این موقع­ها (۲۱-۲۳ فروردین) شانزدهمین کنگره در گرگان بود.  من که خاطرات خیلی خوبی از این کنگره دارم.

 

نویسنده : برای فردا : ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۳
Comments نظرات () لینک دائم

اتوبان تهران کرج

از وقتی سرویس ادارات دولتی رو برداشتند، در ساعت تعطیلی ادارات دیگه نمی­شه به اتوبان تهران-کرج، گفت اتوبان. بیشتر شبیه یک خیابون بزرگ با ترافیک روانه!! (دست دولت درد نکنه. مشکل ترافیک و مصرف بی­رویه سوخت و آلودگی محیط زیست و ... یک دفعه حل کرد)

تازگی دو ویژگی جدید به این اتوبان اضافه شده:

۱)   رانندگان تازه­کاری که همیشه با سرویس می­رفتند حالا که سرویس ندارند مجبورند ماشین بیارن.  دارند می­روند یک دفعه وسط اتوبان می­زنند روی ترمز!!! یا در حالی که با دو دست محکم فرمون رو چسبیدند با سرعت ۶۰ تا تو لاین دوم می­روند!!

۲)   رانندگان عزیزی که تا قبل از این عادت داشتند بعد از تعطیلی مسیر تهران – کرج رو تو سرویس بخوابند، و البته الان هم ساعت بیولوژیکشون همون کار خودش رو می­کنه!

نویسنده : برای فردا : ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۳
Comments نظرات () لینک دائم

یک آهنگ نوستالژیک (سلطان قلبها)

یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هرجا هرجا
ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه­های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی

اکنون اگر از تو دورم به هر جا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا ای یار زیبا


یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هرجا هرجا
ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه­های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی
اکنون اگر از تو دورم به هر جا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا ای یار زیبا

می­تونین این آهنگ زیبا رو با صدای عارف بشنوین. (+)

پ.ن. از دیروز تا حالا فکر کنم بیشتر از ۷۰-۸۰ بار اینو گوش کردم

نویسنده : برای فردا : ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۳
Comments نظرات () لینک دائم

خدایا!

                               یاری­ام ده تا از ظاهر پسندیده و درونی آشفته بپرهیزم

و بنده­ای باشم، در همه حال سپاس­گوی تو.

تا در هیچ وضعیتی با اراده کارساز خود نستیزم

و در هر آنچه روی می­دهد راضی باشم، به رضای تو.

دستگیرم شو تا از هر شکوه و گلایه­ای دست بردارم

و تدبیر همه کارهایم را به دستان توانای تو بسپارم.

پس مرا موهبتی عطا کن

تا در هنگامه بلا، با دلی آرام نامت را بخوانم

و در روزگار امن و آسایش، از یاد تو غافل نمانم.

نویسنده : برای فردا : ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۳
Comments نظرات () لینک دائم

۲۰ فروردین- روز ملی فن­آوری هسته­ای

رئيس جمهور و رییس سازمان انرژی اتمی بدون اشاره به جزئیات فنی پیشرفت اخیر هسته‌ای و اعلام تعداد سانتریفیوژهایی که با هم کار می‌کنند، از ورود ايران به جرگه كشورهاي توليد كننده صنعتي سوخت هسته‌اي خبر دادند.

وي ادامه داد: امروز در سالگرد اين رويداد مبارك اعلام مي‌كنم كه از امروز كشور عزيز ايران در زمره كشورهاي توليد كننده سوخت هسته‌اي قرار مي‌گيرد.

محمود احمدي نژاد رئيس جمهوري عصر امروز دوشنبه در آيين بزرگداشت روز ملي فناوري هسته‌اي در تاسيسات هسته‌اي نطنز گفت: امروز ۲۰ فروردين روز ملي فناوري هسته‌اي در ايران است و سال گذشته در اين روز پس از فعاليت دانشمندان و جوانان خلاق و با استعداد اين كشور، ايران به توليد سوخت هسته‌اي دست يافت و در اين مدت به مرحله توليد صنعتي برسد.

رئيس جمهور اين موفقيت را به رهبر انقلاب، ملت ايران و همه ملت‌هاي آزاده جهان تبريك گفت. احمدي نژاد ملت ايران را ملتي دانست كه معنويت و عدالت را از اركان اصلي صلح، آرامش و ثبات در جهان مي‌داند و در اين مسير پيشتاز است و از حقوق خود دفاع و حفاظت خواهد كرد.( ادامه خبر از سایت بازتاب)

-انرژی هسته ای حق مسلم ماست

نویسنده : برای فردا : ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٠
Comments نظرات () لینک دائم

روابط ایران و آمریکا- تحریم­ها

" دکتر حبیب فیروزآبادی رئیس انجمن شیمی ایران در پی لغو عضویت 36 دانشمند ایرانی از انجمن شیمی آمریکا گفت: وقتی علم را با سیاست قاطی کنیم، جایی که رنگ می­بازد علم است."

درباره روابط ایران و آمریکا به خصوص از دید سیاسی، مقالات بسیاری نوشته شده و جنبه­های مختلف تأثیر تحریم­ها بررسی شده، اما مقوله­ای که به نظر من جای کار بیشتری داره، تأثیر کوتاه مدت و بلند مدت تحریم­های جهانی و به طور شاخص آمریکا در عرصه علم و فن­آوری است.  هم از نظر توان بالقوه­ای که بالفعل نشد و هم از نظر توان­های بالفعلی که اگر نگوییم از بین رفتند حداقل بالقوه شدند.  مثلاً؛  لغو عضویت دانشمندان ایرانی از انجمن­های علمی، نفرستادن مجلات علمی برای مشترکین آنها، محدود کردن مراودات علمی متخصصان ایرانی با همتایان و پیشگامان خارجی در رشته تخصصی­شان، نپذیرفتن مقالات علمی ارسالی ایرانیان برای بررسی و چاپ در مجلات علمی پژوهشی بین­المللی (این مورد به خصوص در یکی دو سال اخیر بسیار دیده می­شود و من شاهد موارد متعددی بوده­ام که مقاله­های فرستاده شده را فقط به خاطر اینکه از ایران بوده بدون داوری برگردانده­اند و نوشته­اند از پذیرفتن یا بررسی مقاله شما معذوریم!)، تحریم مواد شیمیایی (باورتون میشه نمی­تونین هگزان !! رو مستقیم از کارخونه­اش بخرید! و باید دلیل موجهی بیارین که نمی­خواین برای استفاده­های غیر صلح آمیز ازش استفاده کنین!) و تحریم تجهیزات آزمایشگاهی (مثلاً ما الان یک تنفس سنج گران قیمت در بخشمون داریم که یک قطعه­اش خرابه، شرکتش هم آمریکایی است و چون تحریم هستیم به ما این قطعه را نمی­دهد، باید با واسطه بخریم که آن قدر گرون میشه که از عهده اداره دولتی کوچکی مثل ما برنمی­آد، این دستگاه مدت­ها است بی­استفاده مونده و بدون این که بتونیم استفاده­ای ازش بکنیم داره از رده خارج می­شه، به هر کی که فکرشو بکنین گفتیم اما هیچکی نتونسته کاری بکنه) و ...

(ببخشید.  شروع کردم به نوشتن مثال­های مختلف مثل تحریم قطعات هواپیما و...، دیدم تمومی نداره تازه اینها مثال­های خیلی جزئی و ریز هستند، بحث کلان ماجرا رو که نگاه کنین هم از جنبه­های مثبت مثل مجبور شدن ایرانی­ها به خوداتکایی و هم از جنبه­های منفی جای تفکر و بررسی داره.

نویسنده : برای فردا : ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٠
Comments نظرات () لینک دائم

آزادی ملوانان انگلیسی

خوب در هفته گذشته به خیر و خوبی و سلامتی ملوانان محترم انگلیسی هم که به آب­های ایران تجاوز کرده بودند پس از سیر تکاملی متجاوز، ملوان، مهمان، قهرمان مشمول عفو ریاست جمهوری قرار گرفتند و به عنوان هدیه عید مسلمانان به مردم انگلیس آزاد شدند.  هیچ نوع بده بستونی هم اصلاً انجام نشد؟!

فقط ملت ایران کلی سوژه برای ساخت SMS پیدا کردند از جمله این آگهی تبلیغاتی:

دو هفته اقامت در بهترین هتل ایران،

با کباب مخصوص،

پخش تصاویر شما از تلویزیون­های ایران و جهان،

خرید رایگان از هاکوپیان،

بلیط تهران-لندن،

دیدار با رئیس جمهور،

همراه با ده­ها جوایز دیگر،

کافی است به آب­های ایران تجاوز کنید!!

نویسنده : برای فردا : ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٠
Comments نظرات () لینک دائم

روز جهانی بهداشت-روز سلامتی

         ۱۸ فروردین روز جهانی بهداشت است.  این مطلب رو از سایت سازمان بهداشت جهانی
 (WHO) به این مناسبت آوردم. اطلاعات زیادی رو درباره فعالیت های این سازمان می تونین در سایتشون پیدا کنین.

World Health Day 2007: International Health Security

World Health Day on 7 April marks the founding of the World Health Organization (WHO). It is an occasion to raise awareness of key global health issues. This year's theme is international health security. The aim of the Day is to urge governments, organizations and businesses to "Invest in health, build a safer future".

A high-level global debate took place in Singapore on 2 April 2007, in advance of the Day, to raise the profile of international health security.

- Video: Debate on International Health Security [wmv 9:14 min]
- Read Dr Chan's speech from debate
- Read about the high-level global debate
- Issues paper: Invest in health, build a safer future

این هم (+) روز شمار هفته سلامت که از طرف شهرداری تهران اعلام شده.

نویسنده : برای فردا : ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱۸
Comments نظرات () لینک دائم

میلاد پیامبر اکرم (ص) و امام جعفر صادق (ع) مبارک باد

اي شاه سوار ملك هستي               سلطان خرد به چيره دستي

اي ختم پيمبران ِ مرسل                    حلواي پسين و ملح اول

اي حاكم ِ كشور كفايت                     فرمانده­ي كشتي ولايت

اي بر سر سدره گشته راهت             و اي منظر عرش، پايگاهت

اي خاك ِ تو توتياي بينش                  روشن به تو چشم آفرينش

دارنده­ي حجت الهي                        داننده­ي راز صبحگاهي

اي سيد بارگاه كونين                       نسـّابه­ي شهر قاب قوسين

اي صدر نشين عقل و جان هم           محراب زمين و آسمان هم

اي شش جهت از تو خيره مانده         بر هفت فلك جنيبه رانده

اي كنيت و نام تو مؤيد                      بوالقاسم و آنگهي محمد

صاحب طرف ولايت جود                     مقصود جهان، جهان مقصود

آن كيست كه بر بساط هستي          با تو نكند چو خاك پستي

اكسير تو داد خاك را لون                   وز بهر تو آفريده شد كون

سر خيل تويي و جمله خيلند             مقصود تويي­، همه طفيلند

سلطان ِ سرير كايناتي                     شاهنشه كشور حياتي

لشكر گه تو سپهر خضرا                    گيسوي تو چتر و غمزه­، طغرا

وين پنج نماز كاصل توبه است            در نوبتي تو پنج نوبه است

در خانه­ي دين به پنج بنياد                بستي در ِ صد هزار بيداد

نظامي گنجوي

پ.ن. امسال چه قدر به این مناسبت عروسی بود.  انگار همزمانی بهار و نوروز و مناسبت به این خوبی همه رو به شوق آورده.  برای همه کسانی که امروز رو برای پیوند مبارکشون انتخاب کردند آرزوی خوشبختی کنیم.

 

نویسنده : برای فردا : ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٦
Comments نظرات () لینک دائم

بانک کودک و نوجوان

"بانک کشاورزی به منظور بانک پذیر نمودن (یعنی چی؟!) کودکان و نوجوانان به عنوان یک رسالت اجتماعی" شعبه ویژه­ای را برای کودکان و نوجوانان در بلوار کشاورز غربی، نبش کوچه دریا ایجاد کرده است، که آموزش و تسهیلات خاصی به مراجعانش می­دهد.  اگه بچه کوچک یا نوجوانی در خانه دارین بد نیست ببرینش اونجا رو ببینه و با تسهیلاتش آشنا بشه.  به هرحال :

اولاً: کودکان و نوجوانان باید "بانک پذیر" بشوند!

ثانیاً:به قول بروشور معرفی فعالیت­های بانک "کودکی خاطره­ای تکرار ناپذیر است"

نویسنده : برای فردا : ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٦
Comments نظرات () لینک دائم

صدور چک

- امروز داشتم بروشورهای اطلاع رسانی بانک کشاورزی رو می­خوندم.  یکیش درباره قانون صدور چک بود.  صفحه اولش نوشته بود:

واژه چک از دیرباز در زبان فارسی به کار رفته است.  فردوسی آن را به معنای "معاهده" و "تصدیق نامه" آورده است:

به قیصر سپارم همه یک به یک               از این پس نوشته فرستیم و چک

 

چک حواله یا دستوری است که به موجب آن صادر کننده تمام یا قسمتی از موجودی را که نزد بانک دارد مسترد یا به شخص دیگری واگذار می­کند.  چک برخلاف برات و سفته همیشه به رویت است یعنی نمی­تواند مدت­دار باشد بلکه به محض مطالبه باید پرداخت شود.  این واژه با املای Cheque نیز متداول است

*) من نمی­دونستم چک واژه کهن پارسی است!

-یک نکته جالب هم داشت.

من می دونستم که :

اگه چکی رو برای نقد کردن به بانک می­برید  و مثلاً مبلغ چک ۱۰۰ هزار تومان است اما در حساب صادر کننده چک ۹۰هزار تومان موجودی است، می­تونین ۱۰هزار تومان کسری رو خودتون واریز کنین بعد کل مبلغ چک رو برداشت کنین.

اما نمی­دونستم که:

طبق ماده ۵ قانون صدور چک؛ در صورتی­که موجودی حساب صادرکننده چک نزد بانک کمتر از مبلغ چک باشد، به تقاضای دارنده چک، بانک مکلف است مبلغ موجود در حساب را به دارنده چک بپردازد ودارنده چک با قید مبلغ دریافت شده در پشت چک و تسلیم آن به بانک، گواهینامه مشتمل بر مشخصات چک و مبلغی که دریافت شده از بانک را دریافت می­نماید.  چک مزبور نسبت به مبلغی که پرداخت نگردیده است، بی­محل محسوب شده و گواهینامه بانک در این مورد برای دارنده چک، جانشین اصل خواهد بود.

-     آشنایی با مبانی صدور چک هم یک جاهایی لازمه  یک روز نشسته بودیم هر کی شرح سوتی­هاشو می­داد! یکی از همکارهامون تعریف می­کرد که سال­های اول خدمتم بود و تازه دسته چک گرفته بودم.  اون موقع برای گرفتن حقوق باید می­رفتین بانک و با چک از حساب جاریتون برداشت می­کردین.  من یک چک نوشته بودم و وقتی دادم به متصدی بانک گفت خانم حسابتون خالیه! (خوب هنوز حقوق­ها رو واریز نکرده بودند)  یک دفعه من بس که شنیده بودم هر کی چک بلامحل بکشه می­گیرن می­برندش هلفدونی (این جوری می­نویسند؟!) نفسم بند اومد و رنگم شد مثل گچ و به تته پته افتادم و وحشت­زده با صدای بلند گفتم وای حالا چی کار کنم؟! چکم برگشت خورده!! زندانی می­شم!!  متصدی باجه با تعجب و خنده پرسید مگه حساب مال خودتون نیست؟ مگه خودتون صادر کننده چک نیستین؟ خوب برید دو سه روز دیگه بیاین!  جاتون خالی! اون روز همه متصدی­های بانک کلی بهم خندیدند!

نویسنده : برای فردا : ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٦
Comments نظرات () لینک دائم

خدایا!

یاری­ام ده تا از جماعت سوداگر نباشم

که از بیم فردای شمار، دست از خطا می­کشند

تا در آن روز به پیشگاهت پریشان

و از شرم سر به گریبان نباشند.

 

دستگیرم شو تا از مردم دل آگاه باشم

که در همه حال، حرمت دوست نگه می­دارند،

زیرا می­دانند در همین دم حاضر است و بینا

و فردا دور است، اما دوست نزدیک تر از رگ گردن.

 

پس مرا متانتی عطا کن تا یک دم در حضور دوست

آنچه ناپسند اوست از من سر نزند.

 

نویسنده : برای فردا : ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٦
Comments نظرات () لینک دائم

نوع خاک مصرفی...

برنامه نود رو دیدین؟ وقتی کسی بد و بیراه می­گه، به جای صدای اون نفر بوق می­زنه! فکر کنین اگه الان برنامه نود بود، باید آژیر می­زد!! می­گین چرا؟ بس که کارمندان محترم در این چند روزه به خاطر برداشتن سرویس­های رفت و آمد و بستن مهدکودک­ها ابراز احساسات کردند .  خیلی وحشتناک شده.  کم کم داریم به عمق فاجعه پی می­بریم  فردا قراره سرنشینان سرویس سابق تهران-کرج یک جلسه تشکیل بدهند و درباره نوع خاک مصرفی به بحث و تبادل نظر بپردازند...

 

نویسنده : برای فردا : ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٤
Comments نظرات () لینک دائم

توجیه!

خوب عرض شد به حضورتان که پس از فراز و نشیب­های روحی دو سه ماهه آخر سال گذشته، بنده در راستای ترمیم، رفو، بازسازی و رفع و رجوع­های لازمۀ احوال زندگی­ام، یک برنامه شش ماهه ریختم.  فعلاً که دارم خوب پیش می­رم. خدا رو شکر راضی­ام. هر چند هنوز احساس خلاء رو دارم.  چاره­ای نیست باید بپذیرم!! پس از ابراز دلتنگی­های من برای رفتن به مشهد، قرار شده اگه خدا بخواد اردیبهشت ماه بریم مشهد.  من ده ساله!!! مشهد رو ندیدم.  فعلاً قراره ۵ روز مرخصی بگیرم.  دو تا پنجشنبه و جمعه هم این­ور اونورش میشه ۹ روز در مجموع که مسافرت خیلی خوبی میشه.  دلم واقعاً برای زیارت امام رضا تنگ شده بود. 

آهان! این­ها رو نوشتم که بگم احتمالاً زین پس کمتر بیام وبگردی و وبلاگ رو هم احتمالاً مجبور بشم هفته­ای یک بار یا دو بار به روز کنم.  که قاعدتاً میشه پنج شنبه یا جمعه آخر هفته.

 

نویسنده : برای فردا : ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٤
Comments نظرات () لینک دائم

کمک!

اینجا کسی هست از کدهای جاوا سر در بیاره؟  من می­خوام دو تا قالب رو با هم ادغام کنم، اما مثل آهو در برف و سایر مشابهاتش توش موندم!

 

نویسنده : برای فردا : ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٤
Comments نظرات () لینک دائم

هیچ وقت کسی رو مسخره نکنین!!

دوستی دارم که همسایه­شون یک خانم جوان، تحصیلکرده، کدبانو، درشت اندام... هستند و البته یک وقت­هایی کارهایی می­کنند که سوژه خنده است! گاهی کارهاشون رو میشه جای جوک شماره­دار یادآوری کرد.  چیه؟! منتظرید بگم اهل کجان؟ نمی­گم.  معلوم دیگه .  چند وقت پیش دوستم تعریف می­کردند که دیروز نشسته بودیم رو پله­های پایین مجتمع و داشتیم با هم حرف می­زدیم، این خانم که مدتی بود رژیم لاغری سختی هم گرفته بودند، مرتب بلند می­شدند مانتوشونو بالا می­زدند، با یک سنجاق قفلی از پشت، کمر شلوارشون رو تنگ­تر می­کردند که نیفته.  چون سنجاق رو پشت شلوار می­زدند اولاً خیلی سخت بود زدنش، ثانیاً تا می­اومدن بشینن باز میشد و مجبور بودند دوباره بلند شوند و همون عملیات شرم­آور رو در ملاء عام تکرار کنند!  دو ستم هم هی نگران بودند که بقیه همسایه­ها در این وضع فجیع سر نرسند    بالاخره بهشون میگن که چرا سنجاق رو از پشت به کمر شلوار می­زنین؟!!! خوب از جلو بزنین که راحت­تر باشه، باز هم نشه.  ایشون با قیافه حق به جانب و با نگاهی عاقل اندر سفیه می­گویند: آخه نمیشه! من از پشت لاغر شدم!!!

جاتون خالی چه قدر اون روز به این استدلال خندیدیم.  بنده هم در راستای! عواقب ۸ کیلو اضافه وزن سال گذشته، مجبور شدم!!! برم یک شلوار سایز ۴۰ بخرم بعد بدم قدشو کوتاه کنند.  کمرش رو هم باید دو سه لا تا بزنم و با سنجاق قفلی تنگ کنم چون جای کمربند نداره!  امروز با کلی زور و زحمت داشتم این سنجاق رو به جلوی کمرش (محل دکمه جلویی) می­زدم و چون ضخامت کمر شلوار در این قسمت بیشتر از بقیه جاها است یک کم سخت بود عملیات تعدیل سازی.  یک دفعه به ذهنم رسید که IQ!! خوب سنجاقو به پهلوی کمر بزن که ضخامتش کمتره!! بعد یاده خانم همسایه افتادم که چه قدر بهشون خندیده بودیم!! انصافاً خیلی شرمنده شدم!!

نویسنده : برای فردا : ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٤
Comments نظرات () لینک دائم

سیزده فروردین (روز طبیعت)

سیزده فروردین ماه رو بیشتر به اسم "سیزده­به­در" می­شناسیم.  روز پایان خوشی­های تعطیلات.  روز غم­انگیز اندیشیدن به فردا.  روز دلهره­آور سر زدن به پیک­های شادی و مشق­های نوروزی نانوشته.  روز شنیدن غرولندهای پدر و مادر گرامی که پس تو عید چی کار می­کردی که همه مشقهات مونده برای امشب!  روز ملی کمک والدین گرامی به نوگلان عزیز برای سر هم بندی و نوشتن مشقهاشون و پیدا کردن کیف و کفش و لنگه جوراب از این­ور اون­ور خونه!  روز خوردن کاهو!  روز به آب سپردن سبزه­ها و روز رفتن به دامان طبیعت!

خانم ها! آقایون! جون هر کی دوست دارین (بالاخره هر کی یکی رو دوست داره دیگه!) یک کم مواظب درخت­ها و چمن­ها و سبزه­ها باشین.  جک و جونورها رو دوست داشته باشین.  با طبیعت مهربان باشین...

نویسنده : برای فردا : ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٢
Comments نظرات () لینک دائم

به اونایی که براتون ارزش دارن

·  بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی .

·  ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمی­دونیم ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره به دست نیاریم نمی­دونیم چی رو از دست دادیم .

·  اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که او هم همین کار رو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش، فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه این طور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده .

·  در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت میشه یکی رو دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد، ولی یک عمر طول می­کشه تا کسی رو فراموش کرد! 

·  دنبال نگاه­ها نرو چون می­تونن گولت بزنن، دنبال دارایی نرو چون کم کم افول می­کنه، دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد، کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه.

·   دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که می­خوای اونو از رویاهات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی.

·  رویایی رو ببین که می­خوای، جایی برو که دوست داری، چیزی باش که می­خوای باشی، چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی

·  آرزو می­کنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی، به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی، به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی.

·   همیشه خودتو جای دیگران بذار اگر حس می­کنی چیزی ناراحتت می­کنه احتمالاً دیگران رو هم آزار می­ده.

·   شادترین افراد لزوماً بهترین چیزها رو ندارن، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو می­برن.

·  شادی برای اونایی که گریه می­کنن و یا صدمه می­بینن زنده است، برای اونایی که دنبالش می­گردن و اونایی که امتحانش کردن، چون فقط اینها هستن که اهمیت دیگران رو تو زندگیشون می­فهمن.

·  عشق با یک لبخند شروع میشه با یک بوسه رشد می­کنه و با اشک تموم می­شه،‌ روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل می­گیره، نمیشه تا وقتی که دردها و رنج­ها رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری.

·  وقتی که به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می­کردی و بقیه می­خندیدن، سعی کن یه جوری زندگی کنی وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن.

نیما احرار (اهرار)

نویسنده : برای فردا : ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٢
Comments نظرات () لینک دائم

خدایا!

یاری­ام ده تا بدانم که عقل، راه نیست،

که چراغ راه است

و هرچند چراغی به دست داشته باشم،

تا نروم، به مقصد نمی­رسم.

 

دستگیرم شو تا در گرداب علم بی­هدف

از دیدار کعبه جمالت باز نمانم.

 

پس مرا لذت و سرمستی عشقی عطا کن

تا پیوسته رهرو راه تو باشم که آن را نهایتی نیست.

نویسنده : برای فردا : ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٢
Comments نظرات () لینک دائم

خدایا!

یاری­ام ده تا اگر در بند دشمنان در­مانده­ام

یا از بار خطاها رنجور و دلخسته­ام،

هراسی به خود راه ندهم که تو مرا پناهی.

 

دستگیرم شو که عمری بر باد داده­ام

و روزگار به بیهودگی سرآورده­ام،

اما همچنان به رحمت تو امیدوارم،

که تو زیان دیدگان را نیز خریداری.

 

پس مرا شادی از خود رهیدن

و بال و پر سوخته به سوی تو پریدن، عطا کن.

نویسنده : برای فردا : ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٢
Comments نظرات () لینک دائم

آینده جوانان ایران و آرمان‌های پیش رو

انسان‌های بزرگ، آرزوهای بزرگ دارند.  دستیابی به آرزوهای بزرگ، نیاز به مردان و زنانی بزرگ دارد.

سخنرانی رضا مرادی غیاث آبادی در گردهمایی سالانه کانون دانشجویان زرتشتی

(تهران، مرداد ۱۳۸۵)

متن کامل این سخنرانی رو هم می تونین در سایت پژوهش­های ایرانی بخونین. به یک بار خوندنش می ارزه!

 

نویسنده : برای فردا : ٤:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٢
Comments نظرات () لینک دائم

پژوهشهای ایرانی

چند وقت پیش به مناسبتی مشغول جستجوی اینترنتی بودم، به سایتی برخوردم با نام "پژوهش­های ایرانی".

"پژوهش­های ایرانی" نوشته های جناب آقای رضا مرادی غیاث آبادی در زمینه فرهنگ ایران باستان و اختر باستان شناسی، گاهشناسی،جشن و آیین ها، باستان شناسی و نبشته های کهن ایران زمین است.

 سایت بسیار جالب و پرمحتوایی است و البته خواندنش صبوری فراوان می طلبد!

در زیر قسمتی از مطلب "خانه مادربزرگ" ایشان را آورده ام. برای دیدن سایت اصلی می توانید اینجا (+) را کلیک کنید.

                                                    "خانه مادر بزرگ"

به دختران، زنان مادران و مادربزرگان میهنم، به پاس همه زخم‌ها

(۱)

شبی زمستان بود، برف می‌بارید و باد كولاك می‌كرد. خروش برف و باد، یاد مرا به سال‌های دور و به شبی پُر برف و به پنجره‌ای روشن می‌كشاند؛ یاد پنجره روشنِ خانه مادربزرگ. پنجره‌ای كه از آن نورِ سرخ چراغ گردسوزی به بیرون پرتو افشان می‌شد و امیدِ خانه گرم و پُر مهر او را به یاد می‌آورد. ما، در را باز می‌كردیم و گام به سرای او می نهادیم؛ مادربزرگ را می‌دیدیم كه زیر كرسی نشسته و گیسوان چون برفش را شانه می‌زد. از آمدن بچه‌ها شادمان می‌شد. دستش را به زیر جاجیم می‌بُرد تا غوری دم‌كرده‌های آویشن و بابونه را از چاله كرسی بیرون بیاورد. كرسی مادربزرگ و آتشدان آن همچو همیشه گرم بود؛ مانند چشمان پُر از مهربانی و یكرنگی او. ما دستان یخ‌زده خود را بهم می‌مالیدیم و به آن می‌دمیدیم. مادر بزرگ دستان ما را در میان دستانش می‌گرفت و می‌مالید.

ای كاش باز هم دستان او، دستان یخ‌زده ما را پناه می‌بخشید. ای كاش باز هم چراغِ روشن خانه تو پناهگاه ما می‌بود؛ كاش باز هم چراغ تو روشن بود و دانه‌های برف و سوزِ سرما، از پرتوهای آن روشنایی و گرما می‌گرفت.

(۲)

نوروز نزدیك می‌شد. دانه‌های آماده رویشِ تو در كندوله‌ات، آرزومند شكفتن بودند؛ چشم‌ براهی داشتند تا بانگ پرندگان كوچنده، بوی بهار را فرا آورد و ترا بسوی آنها بكشاند. آن هنگام كه پرستوهای آوازخوان از راه دور سر می‌رسیدند و بر تیرهای بام خانه تو پناه می‌آوردند و در دل خانه تو برای خود خانه‌های كوچك گلین می‌ساختند، تو كندوله‌ها را می‌گشودی؛ مشتی از هر كدام آنها را به شگون كشت‌و‌كار سال آینده، به هفت سینی می‌ریختی؛ پارچه‌ای بر فراز آنها می‌گستردی و با انگشتان نازنینت، چكه‌های آب را بر آنها می‌افشاندی؛ تو دانه‌ها را همانند دوشیزه آراسته‌ای در پس پرده، به جشن‌ پیوند می‌نشاندی. دانه‌ها از آب و از شیدایی تو بارور می‌شدند و از تنِ‌ كوچكشان، جوانه‌های سپیدِ كوچكی سر بر می‌زد. تو چه بسیار چشم‌براه این هنگام بودی؛ هر روز، بارها و بارها گوشه پارچه را به آرامی بر می‌داشتی، به دانه‌ها می‌نگریستی و آنگاه با شور وشادی، سر زدن «نخستین جوانه‌ها» را برای همه بازگو می‌كردی.

جوانه‌های تو بزرگ و بزرگ‌تر می‌شدند؛ سبزتر و سبزتر می‌گشتند؛ بلندا بر می‌افراشتند و خورشید و آسمان را جستجو می‌كردند. تو برای همه دانه می‌كاشتی، گندم خیس می‌كردی و سبزه می‌رویاندی.

ای كاش باز هم پشت پنجره كوچك خانه تو، سینی‌های سبزه، بُرز و بالا بر كشیده بودند و باز هم همچو همیشه دستان مهربانت را بر گِردشان بر می‌گرفتی، به آغوشت بلند می‌كردی و آنها را به دستان ما می‌سپردی تا سرسبزی و فرخندگی ترا به خانه خود ببریم. كاش دستان سبزه بر كف تو باز هم بودند. دستانی كه برای همیشه آرمیده‌اند، اما هنوز هم نیروبخشِ سبزه‌هایی است كه بر خاك تو می‌رویند.

سبزه سرسبزِ نوروزی‌ات را بر میانه پارچه سپیدی كه سفره پر یادبود نوروزی تو بود، می‌نهادی و بر كنارش، آینه‌ای كه پرتوافشان نور و روشنایی خانه تو بود. چه با شكوه بود رخساره سبزه و چراغ و ماهی در آینه كهنسال خانه تو. ماهی‌هایی كه از چشمه پاك روستایت به تنگ بلورین هفت‌سین تو راه می‌یافتند و پسانروز، ماهی را در میان دستانت می‌نهادی و آرام و به نرمی در آب‌های آوازخوان چشمه فرو می‌بردی.

اندام نرم و نازك مـاهی نقره‌ای، از میان انگشتان تو می‌گذشت و شناكنان، روشنایی و مهرِ خانه ترا به ژرفنای تاریك كاریز می‌برد.

مادربزرگ! می‌دانی امروزه سفره هفت‌سین ما، سفره رنج هزاران هزار ماهی سرخ كوچكی است كه ماه‌ها در تنگ‌های كوچك ما به بند می‌افتند و به دست ما از گرسنگی و بیماری می‌میرند؟

سفره نوروزی ترا، سنجد درختان كوچه‌باغ‌های تو، شیره انگور تاكستان تو، سیب سرخ درخت پدربزرگت، سمنوی پخته شده در شب‌های بلندِ شب‌زنده‌داری‌ات، تَرخَنِه‌های آكنده از شیره و آرد گندم تو، كتاب‌كهن درون گنجه پر از رازهایت، و تخم‌مرغ‌های نماد چرخ گردونت، رنگارنگ‌تر می‌كرد. تخم‌مرغ‌هایی كه با جوشیدن در ریشه روناس و پوست پیاز سرخ می‌شدند و با كاهِ گندم و سبوس جو، به زردی و زرینگی بر می‌تابیدند.

ما به آرزوی گرفتن تخم‌مرغ‌های رنگی از دست تو، خروس‌خوان بامدادان روز نوروز، خود را به نزد تو می‌رساندیم. تو چشم‌براه ما بودی. پیراهن گل بهی زیبایت را پوشیده بودی و سر‌انداز سپید دل‌انگیزت را بر سر كرده بودی. از پای سفره‌ات بلند می‌شدی، پیشانی ما را بوسه می‌زدی و تخم‌مرغ‌ها را در كف ما می‌نهادی. ما تخم‌مرغ‌های تو را به جنگ می‌انداختیم و آنها را برای برگزینش سخت‌ترین‌ها بهم می‌كوبیدیم و می‌شكستیم. ما نمی‌دانستیم كه سخت‌ترین‌ها، خودِ تو بودی، خود تو! نمی‌دانستیم كه به دل‌بستنِ به دستان تو و چهره پر شور و فروغمند تو چه بسیار نیازمند‌تر بودیم.

كاش تو بودی و باز هم در شبانگاه آمدنِ نوروز، آنگاه كه بر بالای بام‌ها آتش می‌افروختیم و می‌كوشیدیم تا به زور روغن و كُنجاره، آتش خود را بزرگ‌تر از آتش‌های دیگر كنیم، به ما می‌گفتی كه آتش بزرگ را روزگاری بس كوتاه است و «آتش‌های كوچكِ زیر خاكستر»، دیرگاهی برافروخته و فروزان می‌مانند.

كاش باز هم به ما می‌گفتی كه آتش باشید؛ اما نه آتش بزرگ و كم زندگانی، آتشی كوچك و همیشگی!

چرا ما نمی‌دانستیم كه بجای هیزم‌های پر‌توان، نمی‌توان به آتش بزرگ «چوب‌ریزه‌ها» و خاشاك دل بست؟

ما به سخن تو بی‌پروا بودیم و روغن‌ها و خاشاك را هر چه بیشتر بر هیزم‌ها فرو می‌ریختیم و از آتش بزرگ خود مست خودبینی می‌شدیم. آتش بزرگ ما، به تندی می‌سوخت و زود فروكش می‌كرد و آتش كوچك تو همچنان تا دیرگاهی فروزان بود و بر می‌افروخت. ما ناامیدانه به نزد آتش تو می‌آمدیم؛ و تو به ناكامی ما نمی‌خندیدی. دانه‌های اسپندت را بر اخگرهای سرخ می‌افشاندی و مانند نیاكان دورهنگام خود، دستانت را بر آن گرم می‌كردی و به چهره‌ات می‌كشیدی. چه زیبا بود چهره‌ات آنگاه كه از شراره‌های آتشِ نیرومندت و برافروختگی درونت به سرخی می‌گرایید و نگاره زبانه‌های لرزان آن در چشمانت پرتوافكن می‌شد. چه بسیار زیبا بود ... 

 

نویسنده : برای فردا : ٤:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٢
Comments نظرات () لینک دائم

بین التعطیلین اون هم تو عيد!

فکر کنم اگه دولت فخیمه امروز رو تعطیل می کرد خیلی به نفعش بود! الان ساعت 11 صبحه! تو بخش فقط من هستم و یک آقای دکتری که دو سه تا اتاق اونور ترند، دیگه هیچکی نیومده. وضع بقیه مؤسسه هم همین طوره. صبح که خیلی ها دیر اومدند ظهر هم که احتمالاً حوالی 12 و نیم جیم بشوند و بروند. کار خاصی هم فکر نکنم انجام بشه. فقط انگار نذر کرده بودند ما رو از تهران بکشونند اینجا، آب و برق و تلفن و ... مصرف کنیم برگردیم. خودمونیم مؤسسه سوت و کور هم خیلی دلگیره!

نویسنده : برای فردا : ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱۱
Comments نظرات () لینک دائم

کیفیت

چند وقت پیش رفتم یک کفش پاشنه بلند خریدم به مبلغ ۱۶۰۰۰ تومان ناقابل!  می­تونم بگم حداکثر ۶-۷ بار این کفش رو پوشیدم و از آنجا که ۵ سانت پاشنه داشت و کلی هم تق تق می­کرد، مجبور بودم به سان یک بانوی محترم خرامان خرامان باهاش راه برم که صدای تق تقش بلند نشه! بنابراین پیاده روی و فوتبال­بازی و از این جور کارها هم باهاش نکردم.  بعد کلی رفتار محترمانه با کفش فوق­الذکر، روز چهارشنبه هر دو تا سگک روی کفش­ها در کمال ناباوری شکست!!! و یک مدلی هم هست که نمی­شه کل سگکشو کند و گفت کلا خر ما از کرگی دم (ببخشید سگک!) نداشت.  حالا موندم با این کفشه چه بکنم!

نویسنده : برای فردا : ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٠
Comments نظرات () لینک دائم

آنچه در سال 85 گذشت

آقای ابراهیم نبوی اتفاقات سال 85 رو در چند قسمت و با طنز شیوای خودشون جمع­بندی کردند که می­تونین در اینجا (+) بخونین.  اگه سایتشون ف­ی­ل­ت­ر­ه اینجا (+) رو کلیک کنین!

نویسنده : برای فردا : ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٠
Comments نظرات () لینک دائم

یا مکن با پیل بانان دوستی یا بنا کن خانه ای در خورد پیل

خوشبختی به هر خانه‌ای سر می زند و کوبه‌اش را می‌کوبد... گاهی خوابیم و نمی‌شنویم... گاهی حس مهمان‌داری نداریم... گاهی خودمان را لایق آن مهمان نمی‌بینیم... گاهی می‌ترسیم حریف مهمان نباشیم...
خوشبخت کسی‌ست که در را باز می‌کند...هوشیار می‌شود... حوصله می‌کند...خودش را آن‌قدر لایق می‌داند که بین آن‌همه در‌ بسته در خانه او را زده‌باشند و به بازی می‌شتابد بی‌آنکه به شکست بیاندیشد... خوشبختی یک بازی برنده برنده است... بین ما و خالقی که اگر اطمینان به‌او کنیم، این برنده بودن را از پیش می‌دانیم.
خوشبخت بودن یا شدن، توان بالایی می‌طلبد.. توانی که بابتش باید اندیشه داشت... باری به‌هر جهت زندگی کردن، که نیاز به صرف نیرو ندارد، حتما کسی را خوشبخت نمی‌کند... و اگر کسی ادعایش را دارد، شک نکنید که خوشبختی را نمی‌شناسد.

از وبلاگ فروغ

نویسنده : برای فردا : ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٠
Comments نظرات () لینک دائم

رشک نوبهار

من مرگ نور را
باور نمی­کنم
و مرگ عشق­های قدیمی را
مرگ گل همیشه بهاری که می­شکفت
در قلب­های ملتهب ما
مانند ذره ذره مشتاق
پرواز را به جانب خورشید
آغاز کرده بودم
با این پرشکسته
تا آشیان نور
پرواز کرده بودم
من با چه شور و شوق
تصویر جاودانه آن عشق پاک را
در خویش داشتم
اینک منم نشسته به ویرانسرای غم
اینک منم گسسته ز خورشید و نور و عشق
در قلب من نشسته زمستان در پا
من را نشانده­اند
من را به قعر دره بی­نام و بی­نشان
با سر کشانده­اند
بر دست و پای من
زنجیر و کند نیست
اما درون سینه من
زخمی ست در نهان
شعری ؟
نه
آتشی ست
این ناسروده در دلم
این موج اضطراب
من مانده ام ز پا
ولی آن دورها هنوز
نوری ست شعله­ای ست
خورشید روشنی ست
که می­خواندم مدام
اینجا درون سینه من زخم کهنه­ای ست
که می­کاهد مدام
با رشک نوبهار بگویید
زین قعر دره مانده خبر دارد
یا روز و روزگاری
بر عاشق شکسته گذر دارد ؟

(حمید مصدق)


دید و بازدیدهای عید!

خوب امروز به مبارکی دومین روز کاری کارمندان گرامی در سال ۱۳۸۶ بود.  خیلی ها امسال رفتند مسافرت و نیستند.  معمولاً در تعطیلات عید کار خاصی انجام نمی­شه.  این دو روزه که عمدتاً به دید و بازدید عید گذشته است.  بعضی ادارات رسمشون اینه که همه در سالن اجتماعات جمع می­شوند و دید و بازدید می­کنند.  اما رسم مؤسسه ما اینه که در اتاق­ها به دیدن همدیگر می­روند.  یک بار به دیدن هم می­روند یک بار هم می­آیند بازدیدشان.  یک چیزی تو مایه خاله بازی!! مجموع خانم­های کل مؤسسه ما حدود ۲۲-۲۳ نفرند که دیروز تقریباً ۱۲-۱۳نفری آمده بودند.  همه دسته جمعی به دید و بازدید رفتیم که دیگه یک بار رفته باشیم، هی نخوایم پاشیم، بشینیم، لبخند بزنیم!!  سال ۸۵ برای یک سری از همکارهامون سال اولی بود که یکی از عزیزانشون را از دست داده بودند، و خوب طبق رسم معمول اول به دیدن آنها رفتیم.  ساعت ۱۰ صبح آقایون مؤسسه­مون رفتند که آقای معاون محترم مالی اداری­مون رو که تقریباً ۲هفته پیش پدرشون رو از دست داده بودند از منزلشون بیارند اداره، ما تا قبل از ۱۰ بیشتر جاهایی رو که باید می­رفتیم رفته بودیم.  بعد از ساعت ۱۰ و نیم هم رفتیم برای تسلیت گفتن به ایشون.  پدر آدم همیشه تکیه گاهشه در هر سنی که باشه.  اونقدر چهره همکارمون در این مدت ۲ هفته شکسته شده بود که همه جا خوردند ولی خوب کاری از دست هیچکس بر نمی­اومد جز دلداری دادن و همدردی کردن... بعدش هم بقیه دید و بازدیدها انجام شد.  در هر اتاقی می­رفتیم بهمون شیرینی و شکلات می­دادند.  خیلی خوب بود.  جاتون خالی، دست­های همه­مون پر شده بود.  این مانتوهای جدید اصلاً مناسب چنین مراسمی نیستند.  با پارچه­ای به ابعاد یک وجب در یک وجب مانتو می­دوزند و البته بدیهیه که چنین مانتویی جیب نداره!! مانتوی یکی از همکارامون در کمال تعجب دو تا جیب بزرگ جلوش داشت، از هر اتاقی که بیرون می­اومدیم، شکلات­های برداشتی رو تحویل ایشون می­دادند و کلی شوخی خنده داشتیم در باب اینکه هر چی تحویل می­گیرند صحیح و سالم تحویل بدهند و حق ترانزیت و ... از روش بر ندارند و .... جاتون باز هم خالی خوش گذشت.  فعلاً رئیس بزرگ و معاون محترم پژوهشی و رئیس کوچیک و خلاصه هر چی رئیس رؤسا داریم رفتند مسافرت و نیستند، دیگه تقریباً ساعت ۱۲ و نیم بود که بند و بساط رو جمع کردیم و جیم شدیم!! خوبی عید به همین چیزهاشه

من اصل گزارش­هایی رو که باید می­دادم، دادم و خوشبختانه زلزله اصلی به خیر گذشت، مونده پس لرزه هاش. البته اصلاً راحت نبود.  مجبور شدم یک بار دیگه همه خاطرات این مدت رو پیش خودم مرور کنم

 امروز هم تقریباً به دید و بازدید گذشت.  منتها بیشتر اومدند بازدید ما! من روزهایی که با رخش می­رم زودتر راه می­افتم که تو ترافیک نمونم و راحت باشم.  فکر کنم امروز نفر سوم یا چهارمی بودم که رسیدم مؤسسه.  اونقدر زود رسیده بودم که هنوز زنجیر در ورودی مجتمع رو باز نکرده بودند و هنوز ساعت کاری رسمی روزهای عادی هم شروع نشده بود.  الان نگهبان دم در مؤسسه فکر می­کنه من عجب وجدان کاری فعالی دارم  امروز از صبح نشستم و بکوب یک گزارش پژوهشی رو که برای داوری بهم داده بودند خوندم و نظرمو نوشتم و تحویل دادم.  من کلاً تو کارهام خیلی وسواسی­ام، البته شاید بهتر باشه بگم خیلی دقیق هستم و همیشه سعی می­کنم کارهام با بهترین کیفیت ممکن و بی­خطا باشه و معمولاً هم سعی می­کنم کارم از آنچه که در حالت عادی ازم انتظار میره بهتر باشه، مثلاً اگه همه متنی رو به صورت دستی می­نویسند من سعی می­کنم تمیز و مرتب و خط کشی شده باشه، یا تایپش کنم.  یا مثلاً وقتی مقاله یا گزارشی رو برای داوری بهم می­دهند، معمولاً سعی می­کنم دقیق و کامل بخونمش و تمام مراجعش رو چک کنم و جاهایی رو که مشکل داره خودم تصحیح و تکمیل می­کنم، گاهی وقت­ها اگه خیلی وحشتناک باشه ویراستاری­اش هم می­کنم.  تذکرات مربوط به قالب­بندی و فونت­ها و اندازه­ها و شماره­گذاری را هم می­نویسم و البته این کارها باعث میشه که وقت زیادی صرف کارهای مختلف بشه، که هم انرژی می­بره هم یک مجموعه کار نیمه تمام برام می­گذاره.  یک مشکل دیگه هم که در این بین هست اینه که من یک مقدار کمال­گرا هستم وچون سعی می­کنم همه چی کامل و دقیق باشه خیلی وقت­ها کارهام ۹۰-۹۵ درصدشون انجام شده، اما خاتمه یافته محسوب نمی­شوند چون می­گذارمشون برای یک وقتی (امان از این یک وقتی!!!) که بتونم کاملشون کنم و این هم باعث شده که کارهای نیمه تمام زیاد داشته باشم و وقتم خیلی تلف بشه.  دارم سعی می­کنم یک کوچولو سطح استانداردهام رو پایین بیارم.  یعنی مجبورم! وگرنه هیچ وقت به یک کازیه خالی نمی­رسم!! امروز خوشبختانه شروع خوبی داشتم و در یک نصفه روز یک گزارش ۵۰-۶۰ صفحه­ای رو خوندم و به طرز آبرومندی روش نظر دادم.  اگه آدم بخواد میتونه! مثلاً امروز بی­خیال ویراستاری و نوشتن خرده فرمایش­های اصلاحی شدم که قاعدتاًَ باید خود نگارنده رعایت می­کردند.  فقط از نظر علمی خوندمش.  خوشبختانه در مورد روغن بود که من از نظر علمی به موضوع اشراف دارم و وقت صرف انطباق با مرجع اصلی نمی­شد.  بعضی جاها رو هم علامت زدم و پیشنهاد کردم دوباره چکش کنند یا بازنویسی­اش کنند و به این ترتیب برای اولین بار در تاریخ بشریت من توانستم!! کار دو سه روزمو در یک نصفه روز تموم کنم.  پیشرفت خوبی بود، هر چند دلم راضی نیست


تهران در تعطیلات عید

تهران در تعطیلات عید واقعاً زیبا است.  کاش خیابون­ها همیشه همین قدر خلوت بودند و آدمی تو شون نبود و می­شد در اتوبان همت با دنده ۴ اومد!!! قابل تصوره، اتوبان (ببخشید بزرگراه!) همت بدون ترافیک؟!


چرا حرفی رو می زنیم که بهش اعتقاد نداریم؟!


من کجای روزگارم؟!

دارم از نظر روحی و فکری به یک ثبات نسبی می­رسم.  هر چند خیلی سخته.  فعلاً من در مرحله­ای از زندگی هستم که ایستادم و دارم از بالا به کل مسیر زندگیم نگاه می­کنم.  احتمالاً سال ۸۶ برام سال تغییر و تحول­های عظیم خواهد بود.  دارم یک برنامه­ریزی میان مدت ۶ ماهه می­کنم، با یک افق یک ساله.  یک سری کارهایی هست که باید حتماً انجام بدهم، یک جورهایی پیش نیاز کارهای بعدی هستند.  باید سعی کنم ساکت و بی سر و صدا اما پرشتاب کار و بارهای موجود رو جمع و جور کنم.  چند سری کار مهم دارم.  سه تا طرح در دست اجرا دارم که تا شهریور ماه باید تمومشون کنم و گزارش نهایی روشون رو هم بدهم.  فکر کنم در ۷-۸ تا طرح هم سایر مجریان طرح هستم که باید برنامه­ریزی کنم ترجیحاً قسمت­هایی رو که مربوط به منه انجام بدهم که نیمه کاره نمونند.  ۵-۶ تا مقاله نیمه نوشته دارم که باید حتماً وقت زیادی روشون بگذارم و تمومشون کنم وبفرستم برای مجلات علمی پژوهشی که تا یک سال و نیم دو سال آینده چاپ بشوند.  باید شر تدوین برنامه راهبردی تحقیقات دانه­های روغنی رو هم بکنم که تقریباً یک سال آزگاره وبال گردنمونه و تموم نمیشه، عین باتلاق شده! هر چی پیش میریم باز هم کار می­خواد .  باید با یکی دو جا در تهران صحبت کنم و یک سری بررسی­های اولیه انجام بدم.  در برنامه بلند مدتم دارم که محل کارم رو عوض کنم!  البته من از کار فعلیم خیلی راضیم.  مؤسسه خیلی خوبی داریم.  اما هر چی فکر می­کنم می­بینم با توجه به بعد مسافت و ساعت­هایی که صرفش می­کنم، از کل زندگیم عقب افتادم.  عملاً زندگی عادی و فعالیت­های اجتماعی­ام به شدت تحت الشعاع و محدود به ساعت­های کاریم شدند و از نظر فیزیکی هم فکر نمی­کنم بتونم بیشتر از ۲-۳ سال دیگه دوام بیارم.  سعی می­کنم زین پس وقت بیشتری برای زندگی عادی و فعالیت­های تفریحی و اجتماعی­ام بگذارم.  فعلاً بیشترین مشکل اینه که وزارت جهاد کشاورزی در تهران مؤسسه تحقیقاتی مرتبط با رشته ما نداره و کادر هیات علمی نداره! یا باید بیام تو سیستم اجرا، یا باید از این مجموعه کلاً خارج بشم.  فعلاً یک ایده اولیه است باید ۵-۶ ماه آینده خوب سبک سنگین کنم.  شاید هم چند ماهی مرخصی بدون حقوق بگیرم و برای آزمون دکترا بخونم.  اما به هر حال کارهای جاریم رو باید سامان داده باشم که مانعی برای تصمیم­گیری­های بعدیم نباشند...

 


غزلی در مايه شور و شکستن

نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن
چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره­ی کوهسار بشکن
تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن
سر آن ندارد امشب که براید آفتابی؟
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن
ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن

(شفیعی کدکنی)


دریغ و درد...

دوباره بحث ادغام/ انحلال مؤسسمون جدی شده.  از موقع ادغام (مشهور به اجماع!) دو وزارتخانه جهاد سازندگی و کشاورزی، همیشه بحثش بوده که مؤسسه ما با معادلش در جهاد ادغام بشه که البته خیلی به ضرر ما است.  اما جهادی­ها به شدت علاقهمند این کار هستند چون اونها نهاد رسمی نبودند عملاً پست و چارت سازمانی مشخصی ندارند و خیلی بی­رویه بزرگ شدند بدون اینکه تعریف پست داشته باشند، از یک طرف مؤسسات وزارت کشاورزی پست­های سازمانی مصوب خالی زیاد دارند که گذاشته بودند برای روز مبادا، یا برای نور­چشمی­ها و ... و حالا افتادند در هچل!  طبق آخرین اخبار واصله قرار شده مؤسسات تک محصولی مثل مؤسسه تحقیقات پسته، خرما، مرکبات و ... را کلاً منحل کنند و بیاورند زیر مجموعه مؤسسات مادری. مؤسسه ما و خاک و آب و پژوهشکده جهاد و احتمالاً مؤسسه تحقیقات شوری رو هم با هم ادغام کنند.  البته ظاهراً در این مرحله ادغام صوریه و تغییرات در رأس هرم مدیریتی به وجود می­آد.  یک سری رئیس مؤسسات قبل از عید تهدید کردند و عهد و پیمان بستند که اگه این ادغام­های متعدد که به نظرشون فلج کننده سیستم است، انجام بشه دسته جمعی استعفا می­دهند که شریک این جنایت نباشند!  رئیس سازمان هم طبق شنیده­ها در جلسات می­گویند که اختیاری ندارند!!!! و خواست وزیر است و ایشان باید اجرا کنند، خلاصه بد بلبشویی است.  نمی دانم چرا باید همه چیز را با آزمون و خطا تجربه کنیم.  سیستمی را که سال­های متمادی طول کشیده تا به اینجا برسند می­خواهند یک شبه خراب کنند و بعد هم لابد بگذارند و بروند!! وزارت کشاورزی از بزرگترین افتخاراتش این بوده که در روستاهای دور افتاده هم خانه ترویج دارد یا در اقلیم­های مختلف ایستگاه تحقیقاتی دارند و مثل وزارت بهداشت که در سراسر کشور خانه بهداشت دارد و می­تواند کل کشور را تحت پوشش قرار دهد ، وزارت کشاورزی هم لااقل از نظر ساختمان فیزیکی در طول چندین دهه چنین قابلیتی را به دست آورده است.  اینکه فعالیت­های نرم افزاری (ترویج مباحث کشاورزی یا فعالیت­های اجرایی و پشتیبانی لازم) تا چه حد کارا بودند بحثی است علی حده و آنچه که الان مجموعه را با بحران مواجه کرده این است که حضرات تصمیم گرفته­اند به یک باره اکثریت قریب به اتفاق ایستگاه­ها و مراکز مختلف و تجهیزات آن را به ثمن بخس بفروشند و همه چی را متمرکز کنند.  ما نفهمیدیم بالاخره هدف دولت تمرکز گرایی است یا تمرکز زدایی.  جای بسی بسی بسی تأسف است.  همیشه خراب کردن خیلی آسان­تر از آباد کردن است.  مطمئنم اگه به همین حضرات بگویید با پول فروش یک ایستگاه در یک منطقه دوباره در همان منطقه معادل که نه کوچکتر از همان ایستگاه را تأسیس و تجهیز کنند قادر نخواهند بود.  نمی­دانم چرا اینها را می­نویسم.  گردنم بس که پشت کامپیوتر نشستم درد می کنه.  الان وقت خواب منه! و من باید در خواب ناز باشم و مشغول استراحت و بگویم به من چه!! این دغدغه من نیست!  اما آدم دلش می­سوزه.  با اینکه به من ارتباطی نداره و نوشتن این چیزها بیشتر باعث دردسره اما واقعاً دلم به درد می­آد.  شکر خدا! می­دونیم که آخر الامر هیچ کس هم جوابگو نخواهد بود.  حیف سرمایه­های مملکت نیست؟!... اخبار غیر رسمی میگه که در یکی دو سال اخیر بیش از ۳۰۰ نفر از اعضای هیات علمی در مقطع دکترا از بدنه تحقیقات کشاورزی کشور خارج شده­اند، فکر می­کنید در بهترین حالت چند سال طول میکشه تا معادل این نیروها جایگزین بشوند؟  اساتید دانشگاهی معترض به سیاست­های مقطعی وزیر محترم انگ خرابکار می­گیرند و پرسنل مؤسسات تحقیقاتی....(به این می­گویند خود سانسوری )

در گذشته همیشه می­گفتم "چو ایران نباشد تن من مباد" روزی که می­خواستم بیام در این وزارتخانه کار کنم. پدرم که سال­ها در سازمان تحقیقات کار کرده بودند و با زیر و بم امور آشنا بودند (البته از دید حرفه­خودشون) بهم گفتند که به اینجا نیا!!! من رشته صنایع غذایی رو با هدف خوندم و خیلی خوب هم خوندم.  در تمام مدت دانشجویی­ام سعی کردم هر آنچه که از نظر مهارت شغلی و توان علمی لازم دارم، کسب کنم. به اکثر مؤسسات و کتابخانه­ها و مراکز و کارخانه­های مرتبط با رشته­ام سر زدم و سعی کردم دید صنفی و کلان­نگر از معضلات صنایع غذایی در کشور به دست بیارم.  اون موقع که پدرم منو از آمدن به وزارت خونه منع کردند، من (الان باید بگم با کمال شرمساری) پیش خودم فکر کردم که من!!!! (وای از دست این من!!!) می­آم و به کشورم خدمت می­کنم.  می­آم و به قدر توان خودم در این صحنه یکتای هنرمندی نغمه­ای به یاد سپردنی به جا می­گذارم.  افسوس که جوان بودم و نمی­دانستم که زهی خیال باطل!! پدرم بهم سفارش کردند که اگه می­خواهی وارد این سیستم بشی با مدرک کمتر از فوق لیسانس نیا! و من پذیرفتم.  حالا با مدرک فوق لیسانس تو این سیستم مشغول تلف کردن عمرم هستم.  کاغذ بازی بیداد می­کنه.  مدام مشغول نوشتن طرح و لایحه و گزارش و برنامه ده ساله خودکفایی و سند توسعه و برنامه راهبردی و استراتژیک و هزار جور زلم زیمبوی بیخودیم.  طرح­های تحقیقاتی­مون بی­حاصلند و بعضاً تکراری و ...فکر می­کنید تا حالا چه قدر وقت ما و پیشینیان ما و پیشینیان پیشینیان ما صرف نوشتن اولویت­های تحقیقاتی!!!! شده.  وای بر ما! افسوس از جوانی و شور سازندگی ما که در این منجلاب به تباهی می­رود.  چند وقتیه دارم فکر می­کنم اگه به جای کار کردن در این سیستم مزخرف، اگه بشینم خونه­ام و کتاب و مقاله ترجمه کنم بیشتر مفیدم تا اینکه روزی ۱۲-۱۳ ساعت حداقل صرف این دور خودم چرخیدن و گل لگد کردن در این هزارتوی بی­پایان بکنم.  تازگی با اینکه صد درصد مخالف عقیده همیشگیم است، دارم وسوسه میشم دل بکنم و برم یک کشور دیگه.  نمی­دونم شاید آسمون اونجا یک رنگ دیگه باشه!!! دریغ از عمر ما که به خاطر ضعف مدیریتی چنین به بیهودگی تلف می­شود... کاش لااقل می­شد این همه فکر نکرد.  میشد اینهمه دغدغه نداشت.  نمی دانم چرا نمی­شود!

 


ارزش انسان

دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست

(حمید مصدق)


تشويش

وقتی از قتل قناری گفتی

دل پر ريخته­ام وحشت کرد.

وقتی آواز درختان تبر خورده باغ

در فضا می­پيچيد

از تو پرسيدم:

«به کجا بايد رفت ؟»

غمم از وحشت پوسيدن نيست

غم من غربت تنهايی هاست

برگ بيد است که با زمزمه جاری باد

تن به وارستن از ورطه هستی می­داد

يک نفر دارد فرياد زنان می­گويد:

« در قفس طوطی مرد

« و زبان سرخش

« سر سبزش را بر باد سپرد»

من که روزی فريادم بی­تشويش

می­توانست جهانی را آتش بزند

در شب گيسوی تو

گم شد از وحشت خويش.

(حمید مصدق)


کارمندان=مرفهین بی درد

امسال دولت کولاک کرده!! چه معنی داره کارمندان اینقدر مرفه باشند؟

جدی جدی سرویس­های رفت و آمد کارمندان را برداشتند و گفتند هر کی با وسیله شخصی خودش بیاد!!! البته ظاهراً قراره یک حق ایاب و ذهاب بدهند که با این وضع کرایه ماشین­ها عملاً به جایی نمی­رسه، بنزین هم که قراره سهمیه بندی بشه و گرون بشه و از این حرف­ها.  فکر کنم این حضرات تصمیم گیرنده هیچ وقت با وسایل نقلیه عمومی سرکارشون نرفتند و با نرخ کرایه­ها و وضعیت راه­ها و تعداد کورس­هایی که باید سوار بشی تا به محل کارت برسی، خیلی آشنا نیستند.  قراره با این تصمیم مشکل ترافیک کلاً حل بشه؟! وقتی ۲۰ نفر که همه با یک مینی­بوس می­اومدند حالا مجبور باشند خودشون ماشین بیارند یا جدا جدا سوار وسایل نقلیه مختلف بشوند خوب بدیهیه که مشکل ترافیک کلاً حل میشه

جدی جدی مهد کودک­های دولتی رو بستند.  طفلک این خانم­های کارمندی که بچه­های مهد کودکی داشتند، آوراه و سرگردون موندند چه بکنند!! شهریه مهدکودک­های خصوصی اونقدر زیاده که پرداختش از عهده خیلی از کارمندان بر نمی­آد.  تازه این موقع سال کدوم مهد کودکی اونها رو می­پذیره.

جدی جدی ناهار رو هم برداشتند وقراره خشکه حساب کنند.  با در نظر گرفتن تورم فکر کنم روزی هزار تومان یا در همین حدود ها.  باهاش میشه ساندویچ خرید.


کارشناس همه چی!! اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، روابط بین الملل، ...

خوب قطعنامه هم که تصویب شد و ۶۰ روز مهلت داریم.  این روزها همه جا بیلبوردها و پارچه­نویس­های تبلیغاتی برای تشویق مردم به خرید کالاهای ایرانی به چشم می­خوره.  ظاهراً قراره ورود کالاهای خارجی به شدت کاهش پیدا کنه یا شاید هم آینده­نگری برای زمان تحریمه! نمی­دونم ولی آنچه که مسلمه با این تبلیغات ضد قاچاق (چی شد یک دفعه یادش افتادیم؟! )، این قطعنامه و این بحث شیرین سهمیه­بندی بنزین و افزایش قیمت بنزین آزاد تا ۴۰۰-۵۰۰ تومان، دیگه نفت بشکه­ای ۵۰ دلار هم نمی­تونه کاری بکنه و تا یکی دو ماه آینده موج گرونی وحشتناک به خصوص در لوازم خانگی و لوازم خارجی خواهیم داشت.  اگه چیزی لازم دارین بهتره از الان دست به کار بشین.  راستی طلا چی میشه؟ ارزون میشه؟!

یک بار داشتم از یک فارغ التحصیل محترم رشته علوم سیاسی که موضوع پایان نامه دکتراشون روابط ایران و آمریکا در قرن 21 بود می­پرسیدم که بالاخره چی میشه؟ جنگ میشه؟! و ایشون معتقد بودند که جنگ میشه!!   ای داد بیداد باز جنگ!! ما که همه عمرمون تو جنگ گذشت...

این هم چند تا مطلب مرتبط با قطعنامه و اوضاع احوال این روزها! (+) (+) (+)


 

خداوندا

سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

که آنچه را که تو زود می خواهی

                                          دیر نخواهم

و آنچه را که تو دیر می خواهی

                                          زود نخواهم

(دکتر علی شریعتی)


تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

یادش به خیر.  همیشه این موضوع انشاء بعد از عید بود و نوشتنش بسی مصیبت!! اگه مسافرت رفته بودیم غمی نداشتیم، دو سوم انشاء صرف توصیف محل و زیبایی­های راه می­شد... 

اما انشای امسال من...

از چهارشنبه ۲۴ اسفند تا الان که ساعت ۳ و ۴۵ دقیقه بامداد روز شنبه ۴ فروردین است،  یعنی ده روز تمام، دور از دغدغه­های دنیای دون بودن موقعیتی بود که کمتر پیش می­آمد.  تصمیم گرفته بودم که امسالم با همه سال­های قبل فرق داشته باشه و عملاً هم همین طور شده.  سعی می­کنم به کار و مشغله­های کاری­ام فکر نکنم و دست به کتاب و دفتر نزنم (که البته اعتراف می­کنم در این یکی خیلی موفق نبودم)، ساعت­های بیشتری رو با افراد خانواده می­گذرونم، ساعت­های تماشای تلویزیون محدود به فیلم­های خوب شده و تقریباً هیچکدوم از سریال­ها و برنامه­های دیگه رو نگاه نمی­کنم، ساعت­های خوابم رو محدودتر کردم (که البته با ویژگی­های فیزیولوژیکی­ام سازگار نیست)، تقریباً تمام ناهار و شام­های این ۵-۶ روز رو من درست کردم که خودش تنوع خیلی خوبی بود به خصوص که قرار نبود ظرف­هاشو من بشورم!!!، دور یقه یک بلوزم رو به یاد ایام جوانی­ام که اغلب لباس­هام رو گلدوزی یا پولک دوزی می­کردم، ملیله­دوزی کردم، هنوز همون شلخته سابقم و فرصت نکردم خونه تکونی اساسی بکنم اما یک خرده تمیز کاری رو کردم، خوشبختانه هیچ نوع مهمونی نداشتیم و آرامش کامل برقراره، فعلاً هر چی دلم می­خواد می­خورم و خوشبختانه وزنم ثابت مونده که نشون میده آرامش فکری دارم، سعی می­کنم خیلی گذشته رو تجزیه و تحلیل نکنم، سعی می­کنم به این یکی دو ماه اخیر اصلاً فکر نکنم (که البته اعتراف می­کنم موفقیت چندانی نداشتم!)، تصمیم گرفتم!! برای فردا ژله دو رنگ درست کنم که یک سورپرایز باشه

برخلاف سال­های گذشته امسال اصلاً دلم نمی­خواد تعطیلات تموم بشه، انگار خیلی بهم خوش گذشته و برام سخت شده بیرون رفتن از خونه (احتمالاً مجبور شن روز یکشنبه به زور بندازنم بیرون از خونه)، رفتن به اداره برام یک کابوس شده! حوصله سین جیم شدن ندارم، بعد کلی کشمکش تازه دارم با خودم کنار می­آم، از تصور اینکه چه ساعت­های زجر آوری رو باید صرف ارضای حس کنجکاوی یا رفع نگرانی­های بقیه بکنم واقعاً وحشت می­کنم، به خصوص که یک آدم end معرفت! چون خودشون تاب گذروندن این شکنجه رو نداشتند از من خواستند که به جای ایشون این شکنجه هر روزه رو تقبل کنم!!! منم که ایضاً end معرفت! پذیرفتم و حالا توش موندم....  بی­خیال! قرار شد خیلی فکر نکنم.  راستی من امسال یک ۵۰۰۰ تومانی عیدی گرفتم انصافاً اسکناس قشنگیه.


جواهری درقصر

این اسم یک سریاله که روزهای جمعه ساعت۹و نیم از شبکه دو پخش میشه.  من از طرفدارهای پرو پا قرصش هستم.  در نگاه اول به نظر می­آد که سریال داستان یک عده بانوی آشپزه که در یک قصر سلطنتی مشغول به کار هستند.  هر قسمت این سریال تقریباً یک ساعته و وقتی به دقت بهش نگاه می­کنین می­بینین که با چه ظرافتی رنگ و نیرنگ­ها، جنگ قدرت، سیاست­های درست و نادرست آشکار و نهان، توطئه­ها، ناجوانمردی­ها و رقابت­های سالم و ناسالم رو نشون میده که خیلی شبیه جامعه ما و به خصوص محیط­های کاری مثل ادارات دولتیه!!!  اگه تا حالا ندیدینش توصیه می­کنم وقتی بگذارید و از این به بعد ببینین، بدجوری شرح احوالات ما است!!


بگذارید و بگذرید

بگذارید و بگذرید

ببینید و دل مبندید

چشم بیاندازید و دل مبازید

که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.

(حضرت علی)

معمولاً رسمه که پنج­شنبه یا جمعه آخر سال به زیارت اهل قبور می­روند و برای شادی روح درگذشتگان فاتحه می­خوانند.  ما معمولاً اولین جمعه هر سال این کار رو می­کنیم.  دلیلش هم که واضحه، چون از شلوغی و همهمه بیزاریم!!!  امروز صبح قرار بود ساعت یک ربع به هفت بریم بهشت زهرا و به عبارت دقیقتر ساعت ۷و ۴۸ دقیقه بامداد راه افتادیم (۳ دقیقه­اش از این بابت مهمه که طبق معمول من آخرین نفری بودم که حاضر شدم و ۳ دقیقه تأخیر در خروج داشتم).  به لطف اتوبان­های جدید خیلی زودتر از آنچه که انتظار داشتیم رسیدیم.  در راه نوجوانان و جوانان گلفروش کنار جاده ایستاده بودند و گل و گلاب می­فروختند.  شهرداری هم یک میدان نسبتاً بزرگ در اتوبان و یک سری کیوسک گلفروشی داخل بهشت زهرا زده بود.  نزدیک بهشت زهرا بودیم که مادرم گفتند اگه تا حالا مرقد مطهر (مرقد امام خمینی (ره)) رو ندیدی می­خوای اول بریم اونجا. من هم گفتم بله.  مادرم قبلاً اومده بودند ولی برای من اولین بار بود.  من و پدر گرامی به اتفاق رفتیم.  اولش نگران بودم که بی چادر راهم ندهند.  اما نکته خیلی خیلی جالب این بود که اصلاً سخت­گیری در این مورد نداشتند.  کفش­کن ورودی رایگان بود، ورودی خواهران و برادران مجزا بود (و این رو به سه تا زبون زنده دنیا بالای هر ورودی نوشته بودند ).  وارد که می­شدیم یک قسمتی مثل تو فرودگاه­ها gate (در؟، دروازه؟ به زبان شیرین پارسی چی بهش می­گن؟! ) داشت برای جستجوی محتویات کیف­ها.  و چند نفر هم بازرسی بدنی می­کردند.  من از بازرسی بدنی متنفرم و معمولاً از رفتن به جاهایی که مستلزم تحمل این عملیاته اجتناب می­کنم.  خوشبختانه بنده دستم رو گذاشته بودم تو جیبم رفته بودم، بنابراین کیف و بار و بندیل نداشتم، چادری هم نبودم و یک مشتری کاملاً ایده­آل برای خواهران این قسمت محسوب می­شدم.  خانم­های تفتیش کننده خیلی خوش برخورد بودند و با توجه به قیافه زهوار در­رفته من که به تنها چیزی که نمی­خوره، تروریست بودنه فقط یک دست سطحی کشیدند که آر پی جی یا اسلحه­ای با این ابعاد تو نبرم!! و خواستند که گوشی موبایلم رو که از گردنم آویزون بود ببینند و یک دکمه­اش رو رندوم زدند که مطمئن بشن بمب نیست!  نکته جالب دیگه این بود که عکسبرداری و فیلمبرداری در حرم مجاز بود.  و نکته جالب­تر اینکه خروجی خواهران و برادران یکی بود!! کلاً خیلی اروپایی بود و البته فکر می­کنم که سیاست درستی هم بود.  چون بازدید کننده­های خارجی زیادی برای ادای احترام، دیدن، زیارت یا هر چی دیگه که اسمش رو می­گذراند به این محل می­آیند که قاعدتاً خیلی­هاشون با فرهنگ حاکم بر اماکن مذهبی ما آشنا نیستند.  شستشوی محوطه صحن با کمک یک تانکر آب و به صورت مکانیزه انجام می­شد.  اطراف صحن بازارچه­های متعددی وجود داشت و گرچه هنوز بنای مرقد تکمیل نشده و تا تکمیل شدن فاصله زیادی داره، به نظر می­رسه مجتمع عظیمی بشه.

رفتن به زیارت اهل قبور رو دوست دارم.  بهم آرامش میده.  به احساسم و به برداشتم از زندگی عمق میده.  خوندن سنگ قبرهای مختلف.  اسامی افرادی که روزگاری در میان ما بودند و الان نیستند.  الان با دنیایی از آرزوهای دست یافته و نیافته شون به خاک پیوستند.  جمع و تفریق کردن سال تولد و وفات و حساب کردن عمر هر کدوم، تلنگریه به روح آدم.  وقتی می­بینی خیلی هاشون سن ۱۷،۱۸سال داشتند، وقتی می­خونی جوان ناکام و حساب می­کنی می­بینی ۲۲-۲۳ بودند و رفتند، باور می­کنی که مردن حقه! باور می­کنی که بخوای یا نخوای سرای آخر همین جاست و یک روز اسم تو رو ، روی یکی از این سنگ­ها می­نویسند.  دیدن اینکه آخرش همه به یک جا می­آییم آرامش بخشه.  خوندن اسامی روی قبرها و تصور روزی که این فرد به دنیا اومده، شادی پدر و مادرش، اسم گذاشتنش، و رویاهاش در زندگی آدم رو تکون میده.  قبرستان را دوست دارم به خاطر عظمت نهفته در آن.  دیدن عناوین دکتر و مهندس و استاد دانشگاه و پدر مهربان و مادر عزیز و .... 

کاش دستور می­دادند سنگ قبر همه یک جور باشه.  جالب نیست که سنگ قبر هم اسباب فخر فروشی باشه!  دیدن قبرهایی که سنگ نداشتند در کنار قبرهایی که سنگ­های یک تکه مرمر و سنگبری­های آنچنانی داشتند و ۳۰ سانت از زمین بلندتر بودند و یک کتیبه دو متری روشون نوشته شده بود آدم رو به فکر می­اندازه.  من وصیت می­کنم اگه مردم سنگ قبرم به ساده­ترین شکل ممکن باشه و کمترین و ساده­ترین عبارت­ها رو روش بنویسند.  ساده ساده.  دلم می­خواد فقط اسم و فامیلم رو روش بنویسند.  فقط همین! 

ما چه رسم­های جالبی داریم.  رسم آب ریختن و شستن سنگ قبر عزیزمون و دو تا همسایه کناریش!! مادرم می­گن اینها همسایه­اند، باید رو سنگ قبر اونها هم آب بریزیم و تمیزش کنیم!  کاش قدر همسایه های زندمون رو هم همین طور می­دونستیم...

روزگاری شده این روزگار گذر از سنت به صنعت.  بودن و نبودن فامیل­ها رو باید از روی خالی بودن جای قبرشون بفهمیم!!!!!

دقت کردین گذر عمر رو می­شه از بزرگ شدن درخت­ها و درختچه­های کاشته شده بالای سر قبرها حس کرد!

من چی کار کنم که در جدی­ترین و غم­انگیزترین اماکن هم اتفاقات خنده­دار می­افته؟!

من بدجوری Baby Face بودم (هستم؟!).  و برخوردهای مردم با صاحب این صورت بچه­گانه و تضادی که با سن و سال شناسنامه­ای آدم داره معمولاً موجبات انبساط خاطر خودم و اطرافیانم میشه.  البته سختی­های ۵-۶سال اخیر باعث شده که تا حد خیلی زیادی این مساله برطرف بشه ولی بازم یک موقع­هایی بی­نصیب نیستم.  یادم باشه یک موقع که سرحال بودم براتون خاطرات یک Baby Face عزیز رو که تا سنین جوانی صدای لطیف و بچه­گونه­ای هم داشته، تعریف کنم کلی بخندین!

امروز در قطعه هفت بودیم که قطعه­ای قدیمی محسوب میشه.  من داشتم به عادت همیشگی­ام سنگ نوشته­ها رو می­خوندم، مادرم هم روی یک صندلی نشسته بودند و پدر گرامی هم رفته بودند آب بیارند.  یک آقای محترم ۴۵-۵۰ ساله داشتند گز تعارف می­کردند.  به من که رسیدند گفتند بیا دخترم!!! (با لحنی که انگار دارند به یک دختر بچه ۵ ساله آب نبات چوبی می­دهند)، نوش جونت!!  آقاهه که رفتند، مادرم با لحن شیطنت­آمیزی پرسیدند که این آقاهه چی گفت؟! من هم کپیه اون آقاهه و البته با لب و لوچه آویزون گفتم بیا دخترم!!! مادرم که در این مواقع چادرشونو می­کشن رو صورتشون و اون زیر یک دل سیر می­خندند!!! حالا قیافه منو وقتی داشتم سعی می­کردم وسط قبرستون نخندم خودتون تصور کنین


بازی آرزوها!

جناب شیخ مرا به بازی فراخوانده­اند و اجابت دعوتشان از واجبات.

من آرزو می­کنم: بزرگی روحمان بی­کران،

                           شادی وجودمان بی­پاپان،

                                   و پاکی نفسمان بی­همسان باشد.

خوب باید دعوت هم بکنم؟  من از آقای "فضل  الرحیم رحیم" دعوت می­کنم که ادیبند و شاعر و پارسی­گو و گرچه دور از وطنشان زندگی می­کنند، دغدغه­شان عظمت زادگاهشان است.


بگذارید و بگذرید

بگذارید و بگذرید

ببینید و دل مبندید

چشم بیاندازید و دل مبازید

که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.

(حضرت علی)

نویسنده : برای فردا : ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۳
Comments نظرات () لینک دائم

Folic Acid Improves Memory and Mental Agility in Over-50s

Absent-mindedness in the over-50s is significantly improved when people take folic acid supplements, according to a large study reported in January's Lancet. Short-term memory, mental agility and verbal fluency tests were all better among people who took the supplement for three years, compared with a group given a placebo.
The Lancet 2007; 369:208-216

For the abstract, visit: http://www.thelancet.com/journals/lancet/article/PIIS0140673607601093/abstract

Ref: http://www.foodforthebrain.org

نویسنده : برای فردا : ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۳
Comments نظرات () لینک دائم

Good News for Antioxidants and Depression

Reporting in the Feb. 14, 2007, issue of Human Psychopharmacology, Turkish researchers from the Uludag University Medical Faculty tested 96 people who had major depression and 54 'normal' controls. Blood tests were measured markers of oxidation and antioxidant status. The researchers concluded that there was significantly higher levels of oxidation in the depressed people compared with the controls and in fact, according to some markers, the worse the oxidation, the worse the depression. Interestingly, since the study was designed to measure the effects of different antidepressant medications on oxidative-antioxidant systems, they concluded that the medications had no impact after six weeks.
Human Psychopharmacology: Clinical and Experimental, 2007; 22(2): 67-73
For the abstract, visit: 
http://www3.interscience.wiley.com/cgi-bin/abstract/114121813/ABSTRACT

Ref: http://www.foodforthebrain.org

نویسنده : برای فردا : ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۳
Comments نظرات () لینک دائم

Omega-3 and Depression Review Heavily Criticised

Last month the Drug and Therapeutics Bulletin issued a release on a review of studies giving omega-3 fish oils for the treatment of depression quoting the review's conclusion saying 'there is no convincing basis for using these nutrients as a sole basis for this condition. There is limited evidence that 'omega 3s' might help relieve depression when given with antidepressant medication. However, this needs confirming before we can recommend the routine use of such supplements in patients with depression.'

Experts are calling this "a thinly veiled attempt to keep doctors prescribing anti-depressant drugs whatever happens", according to Dr James Braly, MD, an authority on science-based alternative, non-prescription drug therapies for depression, because the evidence of the studies in the review is quite different. Here's the essential finding:

(most studies measure depression on a scale called the Hamilton Rating Scale (HRS) - a higher score indicates worse depression)

Trial 1 - EPA 1g/2g/4g vs placebo - significant decrease in HRS (higher doses didn't work better)
Trial 2 - EPA 1g vs placebo - significant decrease in HRS
Trial 3 - EPA 1g/2g vs placebo in bipolar - both doses = significant decrease in HRS
Trial 4 - EPA 4g vs placebo in bipolar - not significant change
Trial 5 - DHA 2g vs placebo - not significant change
Trial 6 - EPA 0.44g, DHA 0.22g vs placebo - significant decrease in HRS
Trial 7 - EPA 0.6g, DHA 2.4g vs placebo - no significant decrease in HRS
Trial 8 - EPA 0.4g, EPA 0.2g vs placebo in children - significant decrease in depression
Trial 9 - EPA 6.2g, DHA 3.4g vs placebo in bipolar - significant increase in remission

So, if you add that up it's six studies show significant reduction in depression or remission from depression in bipolar; one DHA only study not significant; one 4g EPA trial in bipolar not significant; one EPA 0.6g/DHA 2.4g not significant. Let's assume that DHA is not effective in relieving depression (the same finding has occurred in ADHD type symptoms where DHA only studies have failed to work). That means six out of eight trials show significant reductions. The scale of reduction in depression on the EPA trial was an average 51% decrease in Hamilton Rating Score, compared to a 19% decrease in the placebo groups. Anti-depressant drug trials usually report something like a 15% reduction. In the child study, 7 out of 10 on fish oils had a 50% or greater reduction in depression rating, while none in the placebo group did. This suggests that EPA rich fish oil supplements may be twice as effective as anti-depressant drugs, generally halving depression ratings over an average of 12 weeks (study duration ranged from 4 weeks to 4 months).

With the exception of the child study, all trials gave fish oils to patients already on anti-depressants. (Its virtually impossible to get ethical approval to run a trial, stopping the anti-depressants. You'd be told that there's no evidence that fish oils can replace anti-depressants, and, until the evidence is there, you can't get ethical approval. Catch 22.)

So, here's an alternative conclusion. Six out of eight placebo-controlled trials, giving EPA in a dose range from 0.4g to 6.2g versus placebo, in addition to medication, show significant reduction, on average a halving of HRS score, in depression ratings or longer periods of remission in bipolar depression. There was a trend for doses above 1g to not be more effective than doses of 1g. One trial giving 0.6g failed to reach significance. However, a trial in children found 0.4g to be effective. The evidence is sufficient to recommend 1g of EPA to adult patients on anti-depressants, and possibly lower amounts to children. Trials are needed to test the effects of EPA on depressed patients who are not on anti-depressants, as well as children.

Drugs and Therapeutic Bulletin, February 2007. For details of the review, visit: http://www.dtb.org.uk/dtb/do/month?year=2007&month=Feb

Ref: http://www.foodforthebrain.org

نویسنده : برای فردا : ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۳
Comments نظرات () لینک دائم

Oily Fish in Pregnancy: Risks and Benefits

For a number of years pregnant women or those planning pregnancy have been warned by numerous government agencies and medical associations to keep seafood intake to a minimum to avoid mercury which can affect brain development and is found in many species of fish and other sea animals.
However, the benefits of omega 3 may outweigh the risks in pregnancy, according to a paper published in the Lancet last month by Professor Joseph Hibbeln. A survey of 11,875 pregnant women found that those who ate less than 340 grams (3 servings) of seafood per week in pregnancy had more adverse outcomes. Beneficial effects on child development were recorded in those pregnancies where the mother's seafood intake was greater than 340 g per week, suggesting that advice to limit seafood consumption could actually be detrimental.
Mothers who ate more than 3 servings of seafood per week, had children who:
were more advanced in developmental tests measuring fine motor, communication and social skills as toddlers;
had more positive social behaviours; and were less likely to have low verbal IQ scores at the age of 8.
Conversely, the less fish the mothers ate the more likely the children were to perform poorly in behaviour and cognitive skills. For example, those children whose mothers had eaten no fish were:
28% more likely to have poor communication skills at 18 months
35% more likely to have poor fine motor coordination at age three and a half
44% more likely to have poor social behaviour at age seven
48% more likely to have a relatively low verbal IQ at age 8
when compared with children of women who ate more than 3 servings per week.

The Lancet, 2007; 369:578-585
For the abstract, visit:
http://www.thelancet.com/journals/lancet/article/PIIS0140673607602773/abstract

Comment:
Larger fish like tuna tend to be higher in mercury so don't eat tuna more than once a week and since canned tuna has much less of the omega-3's left after the canning process, stick with fresh tuna. Marlin and swordfish should not be eaten more than once a month. Generally speaking, the larger the fish the more the mercury, so eat salmon, small mackerel or sardines instead. Farmed salmon may have significantly lower amounts of omega-3 compared to wild salmon because the amount of omega-3 in the fish depends to a large extent on the quality of its diet.

Ref: http://www.foodforthebrain.org

نویسنده : برای فردا : ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۳
Comments نظرات () لینک دائم

SMART FOOD SMART KIDS SHOPPING GUIDE

When you go shopping what are you going to buy to help maintain your child's concentration and energy levels? Find out which foods we recommend to increase your child's vitamin intake, ensure essential fats and reduce sugar. These foods are tried and tested in our schools projects as the most liked by children. The guide is free to download so you can distribute to parents at your school or nursery. Click here to download.

Ref: http://www.foodforthebrain.org

نویسنده : برای فردا : ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۳
Comments نظرات () لینک دائم