برای فردا


+ عمق استراتژیک

ضایع شدن که شاخ و دم نداره!  امشب داشتیم اخبار رو نگاه می­کردیم.  سخنان رهبری بود در دیدار با بشار اسد و می­گفتند که ایران و سوریه "عمق استراتژیک" هم هستند.  من از برادرم پرسیدم که "عمق استراتژیک" یعنی چی؟ یک نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و یک سری توضیح داد معنیش این بود که اگه به کشور سوریه حمله کنند اونها می­تونند فرار کنند و بیان تو خاک ما و برعکس.  پرسیدم: اینها رو از کجا می­دونی؟ باز همون نگاه و گفت: ببین این خیلی مصطلحه! مثلاً نشنیدی "عمق استراتژیک" روسیه خیلی زیاده.  برای همین، هم ناپلئون گیر افتاد هم هیتلر؟!  بد جور احساس ضایع شدن بهم دست داد.  بیسوادی هم بد دردیه!

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ بازدید ریاست جمهوری (پرده دوم)

خوب به مبارکی ریاست محترم جمهوری نزول اجلال فرمودند و خانواده­هایی رو از نگرانی نجات دادند.  دیروز دوباره اعلام کردند که فردا (یعنی امروز) باید پروژه صبح زود بیایم رو اجرا کنیم! چوپان
دروغگو؟!  البته با توجه به اینکه دیروز باز اومده بودند و یک قسمت­های دیگری از مجتمع رو پلمب کرده بودند حدس می­زدیم این بار دیگه جدی باشه! چه مباحث پیچیده­ایه این مباحث تأمین امنیت

دو دفعه قبل که بازدید کنسل شد با SMS همکارامون به هم اطلاع می­دادند که بازدید لغو شده، این بود که دیشب همه موبایل­هاشون روشن بود و منتظر دریافت SMS!  حوالی 10:30 بود که بوق SMS بلند شد و دویدم به سمت گوشی و .... متن پیام این بود: "این SMS صرفاً برای دویدن شما به سمت موبایل ارسال گردیده و به معنی لغو بازدید فردا نمی­باشد!!"

صبح ساعت 4 بود که بیدارم کردند طبق محاسبات باید ساعت 5 از خونه بیرون می­رفتم تا به سرویس برسم.  داشتم ابراز نگرانی می­کردم که نمی­دونم تو این ساعت خیابون­ها امنیت دارند یا نه؟ و پدرم پیشنهاد کردند که می­خوای برسونمت؟ بدیهیه که بسی مشعوف شدم و به شدت استقبال کردم. ساعت 5:30 ایستگاه بودیم.  این تهران واقعاً یک شهر 24 ساعته است.  ساعت 5 صبح مثل وسط روز بود، همه جا روشن بود و رفت و آمدها برقرار... انگار نه انگار که الان وقت خوابه!

در مسیر تهران تا کرج کلی خندیدیم و در مورد بازدید امروز و گذشته، حال، آینده­اش صحبت کردیم.  ساعت 6:30 رسیدیم کرج.  دیدیم در تمام مسیر ماشین­های پلیس با چراغ­های گردون ایستاده­اند.  و در اصلی ورودی رو به مناسبت دهه فجر!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چراغونی کردند و کلی ماشین دو طرف در اصلی پارک شده.  ما رو که از در اصلی راه نمی­دادند!! یک دری رو که من تا حالا ندیده بودم بازش کنند باز کرده بودند و همه ماشین­ها باید از اون پشت وارد می­شدند، بازدید کارت شناسایی و ... هم که در این مواقع مرسومه.  خوشبختانه حرفه­ای بودند و نگهبان­های این 4-5 تا موسسۀ مجموعه همه جلوی در ورودی بودند و اونها پرسنل را شناسایی می­کردند،  بنابراین ماشین­های همکارها و سرویس­ها رو بازرسی نمی­کردند.  تقریباً تمام راه­های منتهی به سالن اصلی رو مسدود کرده بودند.  طفلک این سرباز وظیفه­ها!  رئیس جمهور که امروز تو اخبار دیدیم برنامه فشرده­ای هم داشتند، ساعت 7 صبح نصفه بازدیدشونو هم کرده بودند.  ظاهراً 28 طرح تحقیقاتی به ثمر نشسته! امروز معرفی شدند و به بهره­برداری رسیدند از جمله معرفی چند رقم گندم، یک رقم سیب زمینی، یک رقم چغندر قند، یک نوع واکسن دوگانه مرغی برای آنفلوانزا و نیوکاسل و ...  یک سری دکتر خلقانی (با تیپ سراسر سفیدشون که بسی موجبات انبساط خاطر حضار شده بود) سخنرانی کردند.  رئیس جمهور هم در مورد اینکه کشور ما پتانسیل بالایی داره و باید در محصولات استراتژیک خودکفا بشیم، و از این دهه فجر تا دهه فجر بعدی ما باید کلی به کشاورزی سرو سامان بدیم و مهندسین نباید پشت میز نشین باشند و باید بروند در سطح روستاها و تحقیقات نقش خیلی مهمی در شکوفایی کشاورزی داره و ... صحبت کردند (مشروح سخنان) و بعدش عذر خواستند که چون مهمون خارجی دارند (امروز بشار اسد و هیات همراهشون ایران بودند) باید زودتر بروند ولی حتماً یک بار دیگه می­آیند و در مورد جزئیات صحبت می­کنند.  به خوبی و خوشی مهمون­های ما رفتند و ماجرای بازدید بدون هیچ مشکلی به انجام رسید و وزیر محترممون هم به اهداف عالیه­شون رسیدند.

چند تا نکته:

  • دیروز که بازدید لغو شده بود یادشون رفته بود به سازمان آتش­نشانی هم اطلاع بدهند. بنده خداها از نصفه شب اومده بودند جلوی موسسه و منتظر بودند...

  • یعنی یک بازدید ساده از یک موسسه دولتی که اکثر پرسنلش از صد تا صافی رد شدند تا کارمند دولت بشوند این همه اقدامات امنیتی می­خواد؟  فکر کنم به اندازه کارمندها، نیروهای امنیتی و البته عمدتاً لباس شخصی اومده بودند، در همه جا حضور داشتند، به کارشون خیلی وارد بودند و معلوم بود که از دیشب مستقر شده بودند.  همه جا رو هم به خوبی گشته بودند.  مثلاً برای دادن صبحانه (به صورت ساندویچ) به پرسنل انتظامی­شون از محوطه­ای استفاده کرده بودند که عقل جن هم بهش نمی­رسید!

  • وقتی می­خواین در این جلسات شرکت کنین، اسلحه و موبایل و کلید و سوییچ و ساعت با خودتون نبرید!

  • واقعاً 28 تا طرح امروز معرفی شدند؟!

  • یک نکته جالب اینکه ظاهراً در خیابون­های اطراف مسیر عبور ریاست جمهور، صبح با بلندگو اعلام می­کردند که آی مردم! رئیس جمهور دارند می­آیند؛ تو مایه اینکه بیاین به استقبال و نامه در وکنین!  فکرشو بکنین چه حالی دارین اگه صبح با این اطلاعیه از خواب بیدارتون کنند؟!
  • امروز به مناسبت اینکه خیلی زحمت کشیده بودیم، صبح یک ساعت زودتر رفته بودیم عصری ساعت 3:15 تعطیلمون کردند.

 

رویهم رفته خوب بود!

 

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ بازدید ریاست جمهوری!

ماجرا از اونجا شروع شد که ظاهراً قرار شده تمام مؤسسات پژوهشی زیر نظر وزارت علوم بروند.  البته مقدماتش از پارسال فراهم شده بود و اسفند ماه گذشته مدارک هیأت­علمی­های وزارتخونه ما رو بررسی کردند و بعدش یک حکم بهمون دادند که هیأت­علمی و پایه و مرتبه شما مورد تأیید وزارت علوم است.  وزیر محترم جهاد کشاورزی که تا چندی قبل معتقد بودند محققان مفت خورند!!!! به یکباره دیدند که مغز متفکر وزارتخونه­شونو دارند از دست می­دهند و اگه بخش تحقیقاتشون نباشه شالوده وزارتخونه­شون از هم می­پاشه مثلاً اگه بخش تحقیقات نداشته باشند بخش ترویجشون می­خواد چی کار کنه و ... بنابراین ما شدیم سپیدپوشان محبوب جامعه و شایعات میگه که آقای وزیر تهدید به استعفا کردند و گفتند که بدون تحقیقات نمی­تونند کار کنند و به کشاورزی ایران لطمه سنگینی می­خوره و از این جور حرفها.  حالا قرار بوده که در دهه فجر ریاست محترم جمهوری تشریف بیارند و کرج و مثلاً ساختمون جدید مؤسسه ثبت و گواهی بذر و نهال را که مدتهاست دارند در آن کار می­کنند افتتاح کنند و در کنارش!!! از نمایشگاهی در مجتمع تحقیقاتی کرج بازدید کنند و خوب توجیه بشوند که بخش تحقیقات در مجموعه وزارت جهاد کشاورزی چه نقش ارزنده­ای داره و نباید بره زیر مجموعه وزارت علوم (تا اونجا که ما فهمیدیم و شاید هم اشتباه باشه پشت پرده ماجرا این بوده!) از همه مؤسسات تحقیقاتی زیر مجموعه سازمان خواسته شده بود که سنگ تموم بگذارند.  به ما اعلام کردند که روز شنبه (هفته پیش) باید همه قبل از ساعت 6 و نیم در اداره باشیم و بعد از اون درهای اصلی مجتمع را می­بندند و هر کی می­خواد به سالنی بره که ریاست جمهوری سخنرانی می­کنند باید ثبت­نام کنه و حراست تأیید کنه و کارت داشته باشه و مؤسسه ما 30 تا سهمیه بیشتر نداره.  همکارهای واحد خدمات فنی و تحقیقاتی­مون یک هفته تمام بسیج بودند که مقدمات برگزاری نمایشگاه و ماکت­ها و پوسترها و نمونه کارهای لازم برای ارائه در نمایشگاه رو از بخش­ها جمع کنند و پوسترهای جدید معرفی توانمندی­ها و آزمایشگاه­ها و ... را پرینت رنگی بگیرند و Package های معرفی مؤسسه را تهیه کنند و هفته پیش مجبور شدند چهارشنبه عصر و پنج شنبه از صبح تا عصر و جمعه تا بعد از ظهر بسیج باشند.  تمام مؤسسات تحقیقاتی از تهران و شهرستان­ها آمده بودند و فقط دو تا مؤسسه مرکبات و برنج در برف هفته پیش گیر کرده بودند و تو راه مونده بودند.  اکثر قریب به اتفاق رؤسای مؤسسات و معاونانشون روز پنج شنبه تو سالن اصلاح بذر بودند و خود آقای وزیر هم برای سرکشی و مطمئن شدن از انجام صحیح امور پنجشنبه تشریف فرما شده بودند.  همکارامون می­گفتند خرجی بود که در این چند روزه سازمان و البته رؤسای موسسات کردند.  می­گفتند بعد از ظهر چهارشنبه ساعت 8 تو سالن هیچ خبری نبود و فقط وسایل ابتدایی رو برده بودیم.  صبح روز پنج­شنبه که رفتیم دیدیم یک اکیپ شبانه کل سالن رو پارتیشن­بندی کردند و حدود 40 تا غرفه حرفه­ای با تمام تجهیزات لازم و برق و لامپ و ... آماده کردند.  می­تونین تصور کنین چه پولی بابت اجرای شبانه عملیات و اجاره پارتیشن­ها هزینه شده.  روز پنج­شنبه بالغ بر 250 نفر در سالن برگزاری نمایشگاه کار می­کردند و ناهار هم طبعاً اونجا بودند.  از مؤسسه ما که همون بغل دسته و هر چی می­خواستند فراهم بوده، تمام همکارهای خدمات فنی و تحقیقاتی تمام رؤسای بخش­ها، امور مالی و اداری­ها، مدیر امور اداری، اکثر پرسنل خدماتی و راننده­ها، رئیس مؤسسه و دو تا معاونین مالی-اداری و تحقیقاتیشون حضور داشتند، شما حساب کنین مؤسسات بزرگتر از ما چه کردند.  رؤسای محترم مؤسسات جوگیر شده بودند و برای اینکه در این رقابت کم نیارند هر چی لازم بود و نبود می­خریدند! هزینه اضافه کار پرسنل و هزینه ماموریت همکارهای مؤسساتی که از شهرستان اومده بودند و هزینه اقامتشون و .... را خودتون حساب کنین.  با یک حساب سرانگشتی حدود 50-40 میلیون تومان فقط صرف آماده سازی این نمایشگاه شد.

قرار بود روز شنبه سرویس­ها یک ساعت زودتر بیان و ما باید ساعت 5:40 دقیقه صبح سوار می­شدیم.  عصر جمعه بود که رئیس خدمات فنی و تحقیقاتیمون بهم زنگ زدند که بازدید کنسل شده!!!!!  به عبارت ساده تر اون 50-40 میلیون تومان و زحمات اون همه آدم دود شد رفت هوا!!!!  ما که خوشحال شدیم که لازم نبود ساعت 6 و نیم کرج باشیم اما...

ما حقوقمونو از بانک کشاورزی می­گیریم.  نمی­دونم تا حالا سر و کارتون با بانک کشاورزی بوده یا نه.  بعضی اوقات آدم واقعاً متأسف میشه.  کشاورزهای بدبختی که برای چرخش امور زندگی و کشاورزی­شون برای گرفتن وام به بانک کشاورزی می­آن.  سقف وام­ها عمدتاً 500 هزار تومانه و نمی­دونین که این بنده خداها رو بانک چقدر اذیت می­کنه.  صد جور مدرک و نامه و ضامن می­خواد و چه برخوردهای زننده و خلاف ادبی که با اونها نمی­کنند برای دادن 500 هزار تومان وام تازه اگه لطف کنند و بدهند.  نمی­دونم با سطح حقوق و دست­مزد و مزایای پرسنل شرکتی ادارات دولتی چه قدر آشنایین ولی خیلی وقت­ها پولی که بهشون می­دهند تا نیمه ماه هم کفاف زندگیشونو نمی­کنه.  وقتی میخوان به همکارمون اضافه کار بدهند، نورچشمی­ها و رئیس رؤسا که جای خود دارند و همیشه اضافه کاریشون به راهه، اما جون می­کنند که 10 ساعت اضافه کاری به غیر نورچشمی­ها و مورد دارها بدهند و همیشه هم بهانه اینه که پول نداریم!  به ما می­گویند که از اول امسال حتی یک ریال بودجه برای اجرای طرح­های تحقیقاتی مصوب، به مؤسسات نداده­اند چون پول ندارند.... اونوقت یک قلم برای یک بازدید اینجوری خرج الکی می­کنند.

داشتم فکر می­کردم که ما یک مجموعه تحقیقاتی کوچک و جمع و جور هستیم که احتمال یک بازدید ساده ریاست جمهوری این همه وقت و هزینه برامون داشته، در سفرهای استانی چه خرجی میشه خدا می­دونه.... یادم اومد که به ریاست جمهوری گفته بودند که سفرهای استانی خرج زیادی داره، نظرتون چیه؟ و ایشون فرموده بودند که من که نون و پنیر می­خورم بقیه اعضای هیات دولت هم همین طور!  در اینکه ایشون سعی می­کنند صرفه­جویی کنند شکی نیست اما آیا می­دونند که اطرافیانشون برای خوش­آمد ایشون چه هزینه­هایی می­کنند؟

دوباره چهارشنبه اعلام کردند که قراره ریاست جمهوری تشریف فرما بشوند، هنوز سالن­ها پلمب هستند و غرفه­ها برقرار و هزینه اجاره پارتیشن­ها پابرجا... و دوباره همون مراسم که روز شنبه ساعت 6 و نیم داخل مجتمع باشین و ...

و باز چی شد؟ SMS زدند که قرار کنسل شد!!

 

پ.ن. من با سیاست کاری ندارم.  برام هم فرقی نمیکنه که کسی که براش چنین خرج­هایی/پاچه­خواری­هایی می­کنند کی باشه، این حرف­ها رو بگذارین به حساب دلسوزی!

نویسنده : برای فردا ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ مقاومت !

دو هفته است که احساس می­کنم دارم سرما می­خورم اما از اونجایی که فعلاً وقت تنها کاری رو که ندارم سرما خوردنه! به شدت با انواع و اقسام ترفندها دارم مقاومت می­کنم.  در این مدت اینقدر پرتقال و ویتامین C خوردم که خودم جوشان شدم! قرص سرما خوردگی و آنتی هیستامین و استامینوفن و... که جای خود داره.  اما فکر کنم آخرش این هپلی­ها بر گلبول­های سفید پیروز شدند و گلودرد و سردرد و سایر عوارض بروز کردند و ...

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ حیف!

                                          حیف که پایانش شعری نداشت!

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

همه مي پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلکش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند
که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش کبوترها؟
چيست در کوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده جام
که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟
نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،
نه به اين آبي آرام بلند،
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،
نه به اين خلوت خاموش کبوترها،
من به اين جمله نمي انديشم.
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاک شقايق را در سينه کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاينده هستي را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را مي شنوم؛ مي بينم.
من به اين جمله نمي انديشم.
به تو مي انديشم.
اي سرپا همه خوبي!
تک و تنها به تو مي انديشم.
همه وقت، همه جا،
من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.
تو بدان اين را، تنها تو بدان.
تو بيا؛
تو بمان با من، تنها تو بمان.
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.
من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.
اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛
ريسماني کن از آن موي دراز؛
تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.
پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ابر هوا را تو بخوان.
تو بمان با من، تنها تو بمان.
در دل ساغر هستي تو بجوش.
من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.
(فريدون مشيري)

نویسنده : برای فردا ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ لایحه بودجه سال ۸۶

مقاله جالبی می خواندم از جناب آقای محمد ستاری فر رئیس سابق سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور در باره لایحه بودجه سال 86  با عنوان بودجه 85 از ادعا تا واقعیت:

امسال در یک فضای حساس ملي و بين‌المللي، دولت با تأخير سؤال برانگيزي لايحه بودجه سال 86 را در اول بهمن ماه، تقديم مجلس نمود. بودجه سالانه كشور حسب قانون اساسي و قوانين بالادستي خود، برنامه يكساله كشور است كه اهداف، راهبردها، خط مشي‌ها، منابع و مصارف آن بايد در چارچوب برنامه توسعه 5 ساله مصوب كشور صورت گيرد و اكنون در عصر سند قانوني چشم انداز ارتباط بودجه سال 86 الزاماً (از منظر حقوقي، قانوني، فني، مالي، انضباط، هدف و جهت ...) بايد در راستاي فرايند ذيل باشد:

سند چشم انداز: سياست هاي محلي اصل 44 و سياست هاي كلي برنامه: قانون برنامه چهارم: رويكرد هاي بودجه 86 .

فرايند فوق حسب نشست و برخواست‌هاي چند هزار كارشناس، مديران ارشد دولتي، وزرا، دولت، مجلس، شوراي نگهبان، مجمع تشخيص مصلحت و نهايت تائيد و امضاء مقام رهبري را در خود جاي داده است از اين‌رو الزام اجراي آن بر همگان و بويژه بر دولت و مجلس يك فرض اساسي است و قصور از آن، حسب قوانين اساسي و دائمي كشور، نابخشودني است.

به لحاظ اينكه دولت نهم، بويژه رياست محترم جمهور، به لحاظ بي‌ توجهي به اين احكام قانوني برنامه و بودجه‌هاي خود را در چارچوب اسناد بالادستي بودجه (چشم‌انداز سياست‌هاي كلي، قانون برنامه چهارم، سياست‌هاي كلي اصل 44) قرار نداده و پايبندي حقوقي، قانوني، فني، برنامه‌اي، مالي و بودجه‌اي بدان ندارند (اگرچه رياست محترم جمهور در موقع تقديم لايحه بودجه 86 به مجلس، براي اولين بار اعلام كردند كه دولت سعي كرده در جهت تحقق چشم انداز و برنامه چهارم برنامه اقتصادي خود را تقديم كند اگرچه عملي كه صورت نگرفته وليكن اين به رسميت شناختن شفاهي اسناد قانوني توسعه كشور توسط رياست محترم جمهور را بايد در اين شرايط كشور بفال نيك گرفت) اكنون با ارسال بودجه سال سوم برنامه به مجلس هفتم و اينكه در سال جاري خوشخبتانه شاهد نگراني تعدادي از نمايندگان مجلس بوده‌ايم كه دغدغه‌هاي خود را در رابطه با بي‌ارتباط بودن بودجه با اسناد قانوني چشم انداز و برنامه چهارم را ابراز كرده‌اند از اين‌رو بر نمايندگان مجلس فرض است كه نسبت به تصحيح چارچوب ساختار و كاركرد لايحه بودجه 86 با موازين برنامه چهارم و شرايط عصري كشور بيش از پيش از خود حساسيت نشان داده و نسبت به رويكردهاي اصلاحي لايحه بودجه براساس موازين قانوني بالادستي لايحه بودجه اقدام نمايند. 

به لحاظ اينكه عملكرد بودجه 84 و 85 و لايحه بودجه 86 تا ميزان گسترده‌اي در مغايرت حدي با احكام چشم‌انداز، سياست‌هاي كلي، قانون برنامه چهارم، سياست‌هاي كلي اصل 44 مي‌باشد و دولت نه تنها نسبت به اصلاح اين رويكردها و برنامه‌هاي قانوني اقدامي نكرده، بلكه بصورت شفاهي، نسبت به نقد اين اسناد قانوني پرداخته و با تدوين لوايح بودجه‌اي (متمم‌هاي سال 84، لايحه بودجه 85 و متمم‌هاي چهارگانه آن و اكنون لايحه بودجه 86) مخالفت جدي خود را با رويكردهاي اسناد قانوني برنامه توسعه‌اي كشور (5 ساله و 20 ساله) اعلام كرده است. به لحاظ اينكه سند بودجه فقط يك سند دخل و خرج نيست بلكه اين منظر يك جزء كوچكي از سند بودجه است و جزء مهمتر آن اين است كه سند بودجه سند برنامه چگونگي اداره كشور توسط حاكميت است و چون اين سند در پيوند با برنامه چهارم (سند توسعه 5 ساله) و سند چشم انداز (برنامه توسعه 20 ساله) كشور نيست و دولت نيز تاكنون برنامه توسعه‌اي را براي اصلاح اين قوانين پيشنهاد نكرده از اينرو دولت بايد از منظر قانون ملزم به اجراي امور خود و لوايح بودجه در چارچوب اين اسناد باشد كه متأسفانه بدينگونه نبوده است. از اين‌رو لازم است بيانات رياست محترم جمهور را در موقع تدوين لايحه بودجه در اينجا جهت آگاهي افكار عمومي ذكر كرد و آن را به مثابه رئوس برنامه دولتي كه احكام قانوني برنامه را قبول ندارد براي 86 قلمداد كرد تا بتوان جهت‌گيري‌ها و كاركردهاي بودجه 86 را حداقل براساس اين برنامه اعلام شده توسط رئيس جمهور مورد ارزيابي قرار داد.

رئوس برنامه دولت براي اداره كشور در سال 86:

رئوس اين برنامه از بيانات رياست محترم جمهور در زمان تقديم لايحه بودجه به مجلس شوراي اسلامي در تاريخ 1/11/85 استخراج شده است. اين رئوس عبارت است از:

" مساعد بودن شرايط محيطي و بين‌المللي در رابطه با ايران
" مطمئاً قطعنامه (هسته‌اي) تأثيري بر اقتصاد و سياست كشور نخواهد داشت
" در رابطه با مسائل هسته‌اي، تاكنون هزينه‌اي نپرداخته‌ايم
" امروز وضعيت ايران نسبت به پارسال بهتر است.
" در شرايط تحريم 16 ميليارد دلار سرمايه‌گذاري جذب كرده‌ايم
" زمان تحريم و اين حرف‌ها گذشته، تحريم مال 30 سال پيش بود.
" دولت سعي‌كرده درجهت تحقق چشم‌انداز و برنامه چهارم برنامه اقتصادي خود را تدوين كند.
" جهت‌گيري اصلي دولت و مجلس همراه كردن عدالت و پيشرفت است (در گذشته عده‌اي براي پيشرفت، عدالت را كنار مي‌گذاشتند و عده‌اي براي عدالت، پيشرفت را كنار گذاشتند ولي عدالت و پيشرفت لازم و ملزوم يكديگر هستند)
" يكي از كارهاي مهم دولت، توجه به مناطق محروم در جهت عمراني و سرمايه‌گذاري است سهم اعتبارات عمراني از 30 درصد در سال 83 به 35 درصد در سال 84 و 40 درصد در سال 85
" براي اولين بار 200 هزار مسكن روستايي در طول يكسال نوسازي شد.
" سياست تمركززدائي از تهران و شهرستان‌هاي بزرگ داريم. دولت منابع خود را بصورت عادلانه در كشور توزيع مي‌كند. در همين راستا به 245 شهرستان دولت سفر كرده است.
" قبلاً دلارهاي نفتي بين دهك‌هاي خاصي توزيع مي‌شد ولي اكنون با توزيع سهام عدالت ثروت انباشته دولت بين اقشار كم درآمد و محروم توزيع مي‌شود.
" تا پايان سال 85، 14 ميليون سهام عدالت توزيع خواهد شد و تا نيمه سال 86 به 20 ميليون نفر خواهد رسيد.
" اصلاح ساختار بودجه وضعيت بودجه نويسي يكي از معضلات ماست.
" افزايش نسبت بودجه عمراني از 5/19 درصد در سال 83 به 3/27 درصد در سال 85
" اصلاح نسبت درآمدهاي عمومي ماليات به بودجه جاري از 44 درصد در سال 83 به 6/60 در سال 84 و 6/62 در سال 85
" افزايش درآمد عمومي نسبت به منابع عمومي در سال 83، از 30 درصد به 9/41 در سال 84 و 8/43 در سال 85
" افزايش نسبت ماليات به هزينه‌هاي جاري از 4/36 درصد در سال 83 به 1/44 درصد و 5/44 درصد در سال 85
" رشد بودجه امسال ما 6/3 درصد افزايش دارد
" در سال 85 كل مصرف ارز ما 192/38 ميليارد دلار بود كه در سال 86 ميزان آن را 29.555 كاهش داريم يعني 2/29 درصد كاهش
" هزينه جاري را نسبت به سال قبل 6/5 درصد كاهش داديم. هزينه جاري ما امسال 37.500 ميليارد تومان و سال آينده 35.000 ميليارد تومان. يعني به لحاظ مصرف بودجه انقباضي است
" درآمدهاي غيرنفتي نسبت به هزينه‌ها از 6/59 درصد در سال 85 به 7/74 در سال 86 يعني آرام آرام به سمتي مي‌رويم كه هزينه جاري را از محل درآمدهاي داخلي تعيين مي‌كنيم و اين كار بسيار بزرگي است.
" سهم درآمدهاي نفتي به كل بودجه عمومي از 3/58 در سال 85 به 9/42 در سال 86 كاهش‌يافته
" نسبت هزينه‌هاي عمراني به هزينه‌هاي جاري كه نسبت مهمي است از 42 درصد در سال 85 به 50 درصد در سال 86 افزايش يافته. سهم عمراني استاني در جهت محروميت زدايي 15 درصد افزايش يافته است.
" رشد اقتصادي هر سال نسبت به سال‌هاي گذشته در حال افزايش است.
" واردات ما در 9 ماه گذشته امسال 4/30 ميليارد دلار بوده كه نسبت به 83 و 84 واردات كاهش پيدا كرده است.
" توليدات محصولات كشاورزي به 100 ميليون تن رسيده است. رشد اين بخش 1/8 درصد مي‌باشد كه 2 درصد از برنامه جلوتر است.

" دولت توجه به منابع پايه‌اي (فولاد و آلومينيوم) داشته و سرمايه‌گذاري خارجي در اين زمينه افزايش يافته است.
" در رابطه با صنعت نفت 27 ميليارد دلار سرمايه‌گذاري قطعي و 36 ميليارد دلار در دست اجرا داريم.
" در گذشته طرح‌هائي براي ايجاد اشتغال بود كه موفق نشد. موقعي كه دولت را تحويل گرفتيم 3 ميليون نفر بيكار داشتيم. تاكنون 488 هزار طرح اشتغال دريافت كرديم كه 286865 طرح مورد تأييد قرار گرفته است كه 1032000 ايجاد اشتغال مي‌كند (متوسط هزينه هر طرح 496 ميليون تومان)
" دولت امسال 200 واحد مسكوني ايجاد كرده و در سال آينده 300 هزار واحد
" در بخش نيرو افزايش توليد و كاهش مصرف را داريم سال گذشته اوج مصرف برق در تابستان 7/10 درصد و امسال 9/6 (تصميم دولت در راستاي عدم تغيير ساعت درست بوده است)
" دولت در كنترل تورم موفق بوده است و رقم آن را در سال قبل به 1/12 درصد رسانيديم.
" در زمينه گردشگري در ظرف 9 ماه 000/400/1 گردشگر به كشور آمدند.
" آينده براي ما درست قابل پيش‌بيني نيست، به احتمال قوي دشمنان كه نتوانستند با سر و صدا، قطعنامه و تحريم به ما ضربه بزنند با كاهش قيمت نفت و كندكردن روند سازندگي كشور مي‌خواهند اين كار را بكنند به همين دليل ما مصرف ارز را كاهش داديم و بودجه را فشرده كرديم اما سهم عمراني را بالا برديم.
" قيمت هر بشكه نفت در سال 85، 1/44 و در سال 86 برابر با 7/33 فرض كرديم.
" برنامه‌ريزي اقتصادي ما به‌گونه‌اي است كه اگر قيمت نفت را هم كم كنند كشور به خوبي اداره خواهد شد و رشد اقتصادي مناسب خواهيم داشت و اهداف برنامه محقق مي‌شود.
" براي تقويت بانكها سازكار 3500 ميليارد تومان افزايش سرمايه به بانكها داريم.
" امروزه بسياري از فاصله‌ها برداشته شده است و دولت و مجلس در خانه‌هاي مردم و در متن زندگي مردم حضور دارند ولي عده زيادي هستند كه نه موفقيت دولت را مي‌پسندند و نه موفقيت مجلس را.
" در متن يك انقلاب بزرگ هستيم و دولت و مجلس وارد عرصه‌هاي خطير و سرنوشت شده‌اند و بالاخره هم مناسباتي را كه فكر كرديم دست و پاگير است و به ضرر سازندگي و پيشرفت است با كمك هم توانستيم متحول كنيم و تغيير دهيم.
" بودجه‌اي كه ارائه داديم، يك چارچوب كاملاً منسجم و به هم پيوسته دارد خواهش مي‌كنم تغييرات در آن در حداقل ممكن تا اهداف برنامه و بودجه بتواند محقق شود.
(بيانات رياست محترم جمهور در زمان تقديم لايحه بودجه به مجلس در تاريخ 1/1/85) 

*تصوير كلان لايحه بودجه 1386
در چارچوب اهداف و برنامه‌هاي اعلام شده توسط رياست محترم جمهور، اكنون بايد نسبت به چگونگي منابع، مصارف، تخصيص‌ها و جهت‌گيري‌هاي بودجه 86 اشاره‌اي داشت و سپس به نقد و بررسي آن با اهداف اعلام شده آن پرداخت. در آغاز نيم نگاهي به تصوير كلان منبع و مصارف بايد داشت. ...... ادامه متن

راستی این هم یک جدول جالب!

رشد اعتبارات هزينه‌اي برخي از دستگاههاي اجرايي نسبت به سال 85

نهاد رياست جمهوري

7/13 درصد

مجمع تشخيص مصلحت نظام

5/2 درصد

وزارت اطلاعات

9 درصد

سازمان مديريت و برنامه‌ريزي كشور

14 درصد

وزارت كشور

2/1 درصد

نيروي انتظامي

4 درصد

دادگستري

5 درصد

وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي

20 درصد

شوراي عالي حوزه علميه قم

41 درصد

مركز خدمات حوزه علميه قم

14 درصد

محيط زيست

10 درصد

سازمان صدا و سيما و جمهوري اسلامي

27 درصد

 دستگاههاي اجرايي استاني (آموزش و پرورش، بنياد شهيد، با 23 درصد بودجه جاري كل كشور)

2 - درصد

رشد اعتبارات هزينه‌اي كل كشور بدون واردات بنزين

6/1 - درصد

 

نویسنده : برای فردا ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ فقدان دانشمندی ارزشمند

به گزارش خبرنگار «بازتاب»، «اورشليم پست» در گزارشي تأکيد کرد، موساد اين توانايي را ندارد که در ايران عمليات انجام دهد.
در همين حال، گزارش ‌تکميلي خبرنگار «
بازتاب» حاکي از آن است که اين ادعا، جمعه گذشته توسط يک مأمور اطلاعاتي آمريکايي نزديک به موساد در جمع چند خبرنگار آمريکايي مطرح شده است.

از سوي ديگر، يکي از نزديکان حسين‌پور به «بازتاب» اعلام کرد: «دكتر اردشير حسين‌پور، دکتراي فيزيک حالت جامد، داراي دو ليسانس مهندسي الکترونيک با 240 واحد پاسي و ليسانس فيزيک همچنين داراي دو فوق ليسانس الکترونيک و فيزيک بود.

او ضمن اين که از طراحان سوالات دکتري فيزيک در ايران بود، مديريت پروژه 12 طرح مهم دفاعي از تئوري تا اجرا را بر عهده داشت. از جمله عناويني که ايشان مديريت پروژه‌اش را بر عهده داشته که اصل طرح نيز توسط ايشان تهيه شده است مي‌توان به طراحي موتور و پيشرانه هاي موشک شهاب سه و ساخت موفقيت‌آميز رنگ ضدرادار که امواج (الكترو مغناطيس) فرستاده شده توسط رادار مركزي (سنتر) را جذب مي‌كند اشاره كرد.

دكتر حسين پور از اعضاي هيأت علمي دانشگاه صنعتي مالك اشتر(علوم و تحقيقات دفاعي) بود و ضمن تاسيس مركز تحقيقات الكترو سرام امواج الكترو مغناطيسي در دانشگاه صنعتي مالك اشتر يكي از طراحان وسازندگان سانتريفيوژ در ايران بود.

دكتر اردشير حسين پور متاسفانه 20 روز قبل در حالي كه چهل سال بيشتر سن نداشت و يكي از دارندگان مدال در رشته ورزشي كونگ فو بود، در خوابگاه اساتيد دانشگاه شيراز موسوم به خوابگاه (صدرا) فوت نمود.»

امروز هم جايزه اول بخش ابتكار بيستمين دوره جشنواره بين‌المللي خوارزمي به زنده‌ياد دكتر اردشير حسين‌پور، استاد و پژوهشگر جوان دانشگاه‌هاي شيراز و صنعتي مالك اشتر اعطا شد.

24 ساعت بعد از راي هيات داوران بيستمين جشنواره بين المللي خوارزمي به طرح اين دانشمند بر جسته ايراني، روح جست‌وجوگر وي عرصه خاك را به سوي ملكوت ترك و ياد چهره بشاشش را در خاطر دوستان،‌ همكاران و عزيزانش ماندگار كرد.

براي مشاهده فيلم تشييع پيكر اين دانشمند ايراني
كليك كنيد.

***صرفنظر از اینکه واقعاْ ایشون رو  ترور کردند یا نه- از دست دادن چنین مغزهای متفکری واقعه ای اسف بار است و جبران ناپذیر.  کاش بیشتر به فکر نخبگان کشور باشند.

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اگر عمر دوباره داشتي، چه ميکردی؟

این متن زیبا از وبلاگ "آبی کوچک زندگی" است.

اگر عمر دوباره داشتي، چه ميکردی؟

دان هرالد ( Don Herold ) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت.  دان هرالد تاليفات بسيارى دارد اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد.    

 " البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد."
اگر عمر دوباره داشتم مى­كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم.  همه چيز را آسان مى­گرفتم.  از آنچه در عمر اولم بودم ابله­تر مى­شدم.  فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى­گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى­دادم.  
به مسافرت بيشتر مى­رفتم.  از كوههاى بيشترى بالا مى­رفتم و در رودخانه­هاى بيشترى شنا مى­كردم.  بستنى بيشتر مى­خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى­داشتم و مشكلات واهى كمترى.  آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده­ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده­ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته­ام.  اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى­داشتم.  من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى­روم.  اگر عمر دوباره داشتم، سبك­تر سفر مى­كردم. اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى­رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى­دادم.  از مدرسه بيشتر جيم مى­شدم.  گلوله­هاى كاغذى بيشترى به معلم­هايم پرتاب مى­كردم.  سگ­هاى بيشترى به خانه مى­آوردم.  ديرتر به رختخواب مى­رفتم و مى­خوابيدم.  بيشتر عاشق مى­شدم.  به ماهيگيرى بيشتر مى­رفتم.  پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى­كردم.  سوار چرخ و فلك بيشتر مى­شدم.  به سيرك بيشتر مى­رفتم. در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى­كنند، من بر پا مى­شدم و به ستايش سهل و آسانتر گرفتن اوضاع مى­پرداختم.  زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى­گويد: «شادى از خرد عاقل تر است».

اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى­چيدم.

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه دستی است که می چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.

زندگی، بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.

خبر رفتن موشک به فضا،

لمس تنهایی ((ماه))،

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگی ((مجذور)) آینه است.

زندگی گل به ((توان)) ابدیت،
زندگی ((ضرب)) زمین در ضربان دل ها،

زندگی ((هندسه)) ساده و یکسان نفس هاست.

هرکجا هستم، باشم،

آسمان مال من است.

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.

چه اهمیت دارد

گاه اگر می­رویند 

قارچ های غربت؟

(سهراب سپهری)

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ زندگی رسم خوشایندی است....

سه چهار روزی اوضاع احوال روحیم خیلی بد بود.  تجربه تلخی داشتم، از اون خاطره­ها بود که سال­ها آزارم خواهد داد و فکر نمی­کنم بتونم هیچ وقت فراموشش کنم.  یک هفته تمام فکرم مشغول بود و البته در این مدت همفکری­ها و همدردی­ها دوستان و آشنایان برام تسکینی بود و کمک می­کرد بتونم با خودم کنار بیام.  کامنت­هایی که برام گذاشته بودند، ایمیل­های جالبی که داشتم ، pm­ها و sms­هام خیلی کمکم کردند.  از همتون ممنون.  احساس خوبی است که بدانید در اطرافتان دوستانی دارید که بی آنکه یکدیگر را دیده باشید غم­ها و دغدغه­هایتان را می­شناسند و در مواقع اینچنینی حمایت و راهنمایی­تان می­کنند.

یکی از دوستام برام pm گذاشته بود که:

اگه یک مشکل یا غم خیلی بزرگ داشتی،

اگه مشکلی داشتی که هیچ جوری نمی­تونستی حلش کنی،

دستهاتو تا جایی که می­تونی رو به آسمون بلند کن...........

و محکم بکوب تو سرت!!

 

از دوست عزیزم جناب آقای زاکانی بسیار ممنونم که با کامنت­های دلگرم کننده­شان همیشه جویای احوالم هستند.  واقعاً در این شرایط کاری که می­تونست بیشترین آرامشو بهم بده گریه کردن بودن، که البته این کارو به غایت انجام دادم.

آقای زاکانی وبلاگ طنزی دارند با نام گلیمچه که من از خوانندگان پر و پا قرصش هستم.  کاریکلماتورهای پرمعنایی را می­تونین تو این سایت پیدا کنین.

 

از دوست عزیزم جناب شیخ هم بسیار ممنون که با افاضاتشون ما را مستفیض فرمودند. 

هان مشو نومید چون واقف نه­ای از سر غیب

باشد اندر پرده بازی­های پنهان غم مخور

این شیخ ما متخصص نوشتن افاضات کوتاه و عمیقند. و البته سلیقه­شون بسیار خوبه باور ندارین؟! می­تونین برید و ببینین برای وبلاگشون چه قالبی رو انتخاب کردند

 

از مریم عزیز هم بسیار سپاسگزارم،

مریم جان ایمیلی که برام فرستاده بودی واقعاً زیبا بود و تأمل برانگیز و آرامش بخش.  ممنون.

 

و اما یک سپاس ویژه از جناب "خاطرات یک مدیر"

که با تمام مشغله­های یک مدیر موفق مارکوپولویی! وقت گذاشتند و این مطلب را خوندند و برام نظرشونو که خیلی هم ارزشمند بود گذاشتند.  برام خیلی آرامش بخش خوندن نظر کسی که با تمام وجود حس کرده بود، با احساسی مشابه آنچه خودم داشتم و نه دقیقاً همان که از جنسیتی متفاوت بودیم با دردی مشترک.

راستی این آقای مدیر ما هم کلی شاعر بودند ما خبر نداشتیم

 

از کارمند جوانمان سپاس

که من این همه احساس "در وکرده بودم"، زار زده بودم، آخرش نوشتند که امیدوارم نوشته هنری باشه آخه منو چه کار با نوشته هنری؟!  اما از شوخی گذشته با این نظرشون خیلی موافقم که تو این دنیا هر چی بیشتر بفهمی کارت سخت­تره..... دیوانگی هم عالمی دارد.....

 

سپاس از او که کیبوردفرسایی کرده بود و چهار!! خط ایمیل فرستاده بود.

 

از علیرضا(مهرداد) عزیز هم بسیار ممنونم

که خودشان شاعرند و عاشق پیشه و لطیف احساس...

راستی من هر چی فکر کردم یادم نیومد که خواسته باشم خودکشی کنم یعنی راستش یک وقت­هایی بهش فکر می­کنم.  ولی هر دفعه با یک سری چالش عمده مواجه می­شم که باعث میشه عملیات به وقتی دیگه مؤکول بشه.  از جمله اینکه من از بلندی و پله می­ترسم؛ بنابراین نمی­تونم برم بالای بلندی یا بالای برج میلاد خودمو پرت کنم پایین چون تا قبل از رسیدن به اون بالا از ترس قبض روح میشم!!  از خوردن سم و این جور چیزها هم خوشم نمی­آد چون ممکنه دوزش مناسب نباشه یا زودتر از موعد به دادم برسند یا اینکه خلاصه جون سالم به در ببرم و بعدش یک عمر باید با عوارضش بسازم که خیلی بدتر از خود مردنه!؛ دار زدن هم که خیلی خشنه!، زدن رگ و شلیک گلوله هم که خون و خونریزی داره و راسته کار من نیست؛ .... خوب بالاخره من چه جوری خودکشی کنم؟! اما از شوخی گذشته من هیچ وقت خودکشی نمی­کنم نه به خاطر خود مردن که من مردن رو دوست دارم همون طور که زندگی کردن رو دوست دارم.... به خاطر خانواده­ام که عزیزترین کسانم هستم و نمی­خوام باعث ناراحتی­شون بشم، نمی­خوام یک عمر عزادار باشند و با گوشه کنایه­های مردمی که نمیشه که دردهنشونو بست زندگی کنند.  اما اون شب که این مباحثه وحشتناکو تجربه کردم، رفتم تو اتاقم و ساعت­ها گریه کردم، اونقدر گریه می­کردم که خوابم می­برد و در حالت بین خواب و بیداری از خدا می­خواستم که میشه دیگه فردا رو نبینم؟!! خوابم می­برد و نیم ساعت یک ساعت بعد بیدار می­شدم و دوباره فکر می­کردم و دلم می­گرفت و باز همون ماجرا.... و نمی­دانید چه سخت بود، فردا روزش چشم باز کردن و دیدن اینکه هنوز زنده­ای...... و نمی­دانید چه قیافه افتضاحی داشتم فردا روزش!!!

راستی مگر "راست­ترین راستی زندگی" مرگ نیست؟!

پیر خرد یک نفس آسوده بود
خلوت فرموده بود
کودک دل رفت و دو زانو نشست
مست مست
گفت :تو را فرصت تعلیم هست؟
گفت: هست.
گفت که ای خسته ترین رهنورد،
سوخته و ساخته گرم و سرد،
بر رخت از گردش ایام گرد،
چیست برازنده بالای مرد؟
گفت: درد.

گفت:چه بود ای همه دانندگی،
راست ترین راستی زندگی؟
پیر که اسرار خرد خوانده بود،
سخت در اندیشه فرو رفته بود،
ناگه از شاخه ای افتاد برگ،
گفت: مرگ.
"هاشم جاوید"

 

از مامان پریسا خانم هم ممنون

راستی ما هم دانشگاهی بودیم؟!

 

و باز هم یک سپاس ویژه از آقای "همکار"

به راستی زندگی رسم خوشایندی است....

داستان مکرر ساختن­ها، خراب کردن­ها، به زمین خوردن­ها، برخاستن­ها و برخواستن­ها...

زندگی رسم خوشایندی است....

ممنون از نظراتتون، راستش تو این یک هفته ده روزی که من هم دارم زندگیمو مرور می­کنم ببینم اشکال کارم کجاست، دقیقاً به همین نتیجه رسیدم.  ممنون که نظرتون رو نوشتین و جالب بود که نتیجه چندین روز غور و تفکرم رو تأیید کردین.  حق دارین باید رسم زندگی رو آموخت و دوستش داشت....

زندگی رسم خوشایندی است.....

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ محک احمقانه!

محک احمقانه! محک احمقانه! محک احمقانه!

 میتونین احساس کسی رو درک کنین که سال­ها با سعی و تلاش و تحمل مرارت­های مختلف پول­هاشو جمع کرده، سفرها کرده و رنج­ها کشیده تا یک گلدان قیمتی با ارزش رو به دست بیاره.  هر روز بهش سر زده و با دقت گرد و غبارهاشو پاک کرده، مراقبش بوده تا تغییرات جزئی محیط، حتی تغییر یکی دو درجه دمای اطراف روش اثر نگذاره، روزها نشسته و در خلوتش باهاش حرف زده و راز و نیاز کرده و به داشتنش بالیده و یک دفعه جلوی چشم­های ناباورش یک نفر با پتک گرانی زده هزار تکه­اش کرده؟!  من الآن همین احساس رو دارم.  بالای سر قطعات شکسته گلدونم نشستم و نمی­دونم باید چی کار کنم! حتی نمی­دونم باید چه احساسی داشته باشم! نمی­دونم باید غمگین باشم، باید ناراحت باشم، باید عصبانی باشم، باید چی کار کنم؟  نشستم و به هزار قطعۀ شکستۀ گلدون با­ارزشم نگاه می­کنم.  گاهی دو سه تا قطعه­اش رو بر­می­دارم و کنار هم می­گذارم و در سکوت فکر می­کنم میشه باز این قطعات رو کنار هم چید؟!  فکر می­کنم کدوم چسبه که بتونه این همه قطعه رو کنار هم با ظرافت قرار بده طوریکه ردش پیدا نباشه؟  فکر می­کنم، گیرم که با ساعت­ها حوصله و صبر و خون­دل خوردن قطعات گلدونم رو کنار هم چیدم، یک گلدون شکستۀ بند­زده شده دیگه چه ارزشی برام داره؟  می­دونم که این چینی بند­زده دیگه نمی­تونه زیبایی و قیمت اولیه­اش رو داشته باشه، اما نمی­دونم
می­تونم این گلدون هزار تکۀ به هم چسبیده رو هم دوست داشته باشم و به داشتنش افتخار کنم؟

نمی­دونم باید الآن چه احساسی داشته باشم.  نمی­دونم باید از دست خودم ناراحت باشم که اجازه دادم یک بیگانه به چینی نازک تنهایی­هام تلنگر بزنه؟  باید از دست خودم ناراحت باشم که سال­ها در پی به دست آوردن و مراقبت از گلدونی بودم که برای من فوق­العاده با ارزشه و برای دیگران ارزشی نداره!! فقط یک چینی دست و پا گیر قدیمیه! نمی­دونم باید فکر کنم که آیا من مقصرم؟ آیا در همه این سال­ها دنبال سرابی بی­ارزش بودم؟ می­دونم مدتها طول می­کشه تا با خودم کنار بیام و خودمو راضی کنم که گلدون شکسته­ام واقعاً با ارزش بوده و این سال­ها به بیهودگی سپری نشده، ارزش به دست آوردن رو داشته.  اما چه فایده! یک گلدون شکسته به چه دردم می­خوره؟! یک گلدون شکستۀ هزار تکه شدۀ بند­زده به چه دردم می­خوره؟  می­دونم هرچقدر هم که سعی کنم و با دقت قطعات رو کنار هم بچسبونم باز رد شکستگی­ها و چسب­ها باقی می­مونه.  می­دونم در این مورد حتی گذر زمان هم نمی­تونه جای چسب­ها رو ناپیدا کنه.  حیف!  الآن نمی­دونم باید چه احساسی داشته باشم! باید افسوس بخورم؟ باید ناراحت باشم؟ باید عصبانی باشم؟ یا باید امیدوار باشم، مثل همیشه به امیدهای واهی!

نمی­دونم باید عصبانی باشم از شکنندگی گلدونم؟ از کم­طاقتی­اش در برابر ضربه؟ نه! اینکه عصبانیت نداره.  نباید از یک گلدون ظریف قیمتی انتظار تحمل داشته باشی.  نباید انتظار داشته باشی ضربه بخوره و نشکنه.  پس باید از دست خودم ناراحت باشم، که چرا در تمام این سال­ها به جای تلاش برای کسب این گلدان شکستنی کم­طاقت، به فکر ساختن سندان آهنی نبودم تا سنگینی ضربات پتک آهنگران زمانه را تاب بیاره و سالم بمونه.  نمی­دونم باید از دست پتکی عصبانی باشم که گلدونم رو شکست یا باید از دست کسی ناراحت باشم که با بی­رحمی تمام بارها و بارها با اون پتک سنگین رو گلدون با­ارزشم زد و هزار تکه­اش کرد؟

 

آشفته حالم و پریشان روزگار! سرگردانم و متحیر!

احساس کودکی رو دارم که شاهد تقلا و جان کندن ماهی عزیزش بیرون از آب بوده.  الآن نشستم و دارم به جسد بی­جان ماهی کوچولوی مرده­ام نگاه می­کنم.  آنقدر پریشانم که نمی­تونم هیچ کاری بکنم.  نشستم و زل زدم به یک جسم بی­جان که تا چند لحظۀ قبل داشت بالا و پایین می­پرید و تقلا می­کرد برای برگشتن به آب.  فکرم کار
نمی­کنه.  نمی­دونم باید چه کار کنم.  نشستم و مات و مبهوت نگاه می­کنم.  تو سرم غوغایی بر­پاست.  نمی­دونم باید چه احساسی داشته باشم! باید غمگین باشم از مردن ماهی عزیزم؟ اصلاً باید باور کنم مردنش رو؟!  آره! باید باور کنم.  ماهی کوچولوم مرد.

درست جلوی چشم­های من جون کند و مرد و من نشستم و نگاه کردم لحظه­لحظه­های جان کندش رو.  هیچ کاری نکردم.  هیچ کاری نمی­تونستم بکنم! شوکه شده بودم!
نمی­دونستم باید چی کار کنم.  باورم نمی­شد ماهی زیبای دوست داشتنی­مو جلوی چشم­هام پرت کنند رو زمین سرد زمستونی و بی­اینکه غم مردنش رو داشته باشند برام از بی­ارزشی ماهی­ها و عظمت وزغ­ها سخنرانی کنند.  الآن که بالای سر جسد بی­جان ماهی قرمز کوچولوم نشستم نمی­دونم باید چه احساسی داشته باشم؟ ذهن آشفته­ام رو کند­و­کاو می­کنم.  می­گردم بین این همه داده و اطلاعاتی که در این سال­ها توش تلنبار کردم.  می­گردم ببینم تو این همه کتاب که خوندم الآن کدومش می­تونه بهم بگه با قصاوت زندگی چه باید بکنم؟   آهان! قصۀ ماهی سیاه کوچولو! یادم می­آد اونموقع که خوندن کتاب­های صمد بهرنگی کفر بود، من با کتاب ماهی سیاه کوچولوش زندگی می­کردم.  در کودکی­هام آنقدر این کتاب رو خونده بودم که تقریباً همه­اش رو حفظ بودم.  فکر می­کنم تا یادم بیاد قصۀ ماهی سیاه کوچولویی رو که در دلش آرزوی رسیدن به دریا داشت.  آرزوی دیدن عظمت دریا و غرق شدن در بی­کرانگی­های دریا رو داشت.  از اینکه یک عمر سعی کردم ماهی سیاه تقدیرم باشم از خودم بدم می­آد.  راستش نه! بدم که نمی­آد، بیشتر متحیر و سرگردونم.  حالت ماهی سیاه کوچولویی رو دارم که کلی در خلاف جهت آب شنا کرده، کلی تقلا کرده، خنجر ساخته، با مرغ ماهیخوار جنگیده، حالا با جسمی خسته و فرسوده، با دلی سرشار از امید، با ذهنی مالامال از افکار مختلف، مالامال از خاطرات سفر، آخرین تلاش­ها را می­کنه تا هر چه زودتر به دریا برسه.  به دریا می­رسه و می­بینه اون دریا که مادر بزرگش در قصه­های شبانه براش می­گفت یک مرداب کوچیک,، سیاه، زشت و متعفنه، با کلی وزغ و مار آبی و تمساح و موجودات زشت, وحشتناک.  می­تونین احساس ماهی سیاه کوچولو رو در اولین لحظۀ دیدار این دریا تصور کنین؟  من الآن همین احساس رو دارم!

نشستم و دارم به جسد بی­جان ماهی کوچولوی دوست داشتنی­ام نگاه می­کنم که جلوی چشم­هام جان داد.  نشستم و بی­اینکه احساس خاصی داشته باشم، دارم در پستوهای ذهنم می­گردم ببینم کدوم یکی از اون همه کتابی که خوندم الآن به دردم می­خوره؟ کدوم یکی؟ کدوم یکی؟ کدوم یکی؟  عجیبه! انگار هیچ کدوم نمی­تونند بگن وقتی در شطرنج زندگی کیش و مات میشی باید چی کار کنی؟ باید چه احساسی داشته باشی؟ 

آشفته حالم و پریشان روزگار! سرگردانم و متحیر!

نمی­دونم یک آدم تو شوک چه احساسی باید داشته باشه؟ ترس! عصبانیت! ناراحتی! سرما! تحیر! انکار!  نمی­دونم یک آدم تو شوک چه احساسی باید داشته باشه؟

احساس دخترک ساده­لوحی رو دارم که فکر می­کرد او هم یک انسانه! بخشی از کائناته! وجودش ارزش داره! و باید در جایگاه بخشی از گیتی بکوشه اثرگذار باشه و یاد نیکی از خودش به یادگار بگذاره! باید اندکی چرخ گردون رو به جلو برونه!

احساس دخترک ساده لوحی رو دارم که فکر می­کرد به اندازۀ یک انسان ارزش داره، هیچ وقت فکر نکرده بود که یک زنه و دنیای بی­رحم اطرافش به چشم درازمویی کوتاه عقل بهش نگاه می­کنه. 

احساس دخترک ساده­لوحی رو دارم که یک عمر تلاش کرده انسان باشه؛ برترین مخلوق خدا در زمین!! سعی کرده بدی­های نفسشو از بین ببره یا مهار کنه، سعی کرده به سرشت فرشته­خوی انسان­های والا برسه! سعی کرده دانش و معلومات و بصیرت و آگاهی کسب کنه.  یک عمر سعی کرده به حقیقت محض برسه، یه زیبایی محض برسه.  یک عمر بر نفسش لگام زده که پاک زندگی کنه و پاکدامن باشه.  یک عمر تلاش کرده حقش رو از زندگی بگیره.  یک عمر تلاش کرده، کار کرده، زحمت کشیده، خون­دل خورده تا در این دنیای وانفسا خودشو از میون توده حیوانات انسان­نما بیرون بکشه و آنقدر بالا بیاد که بتونه از بالا به زندگی بشر مشغول به نفسانیات نگاه کنه و غبطۀ زندگی کثیفشونو نخوره.

احساس دخترک ساده­لوحی رو دارم که بعد از یک عمر گرویدن به عرفان و مداومت در تهذیب نفس به یک­باره می­بینه حاصل یک عمر تلاشش متاعی بی­ارزشه که خریداری نداره!! به یک­باره چشم باز می­کنه و می­بینه ملاک سنجش کمالاتش تعداد موهای سطح بدنشه و ناری پستان­هاش و اندازۀ دور کمرش و سلامت اندام­های زنانه­اش! این بار من و دخترک هر دو احساس تهوع داریم.  این بار من و دخترک هر دو آرزوی مرگ داریم.  این بار من و دخترک هر دو فریاد می­زنیم خدایا تو که مهربان بودی! راضی نباش به این همه خفت! آخر این چه محک احمقانه­ای است؟! این بار من و دخترک هر دو فریاد می­زنیم خدایا مرگمان را برسان.  خدایا دیگر تحمل این زندگی نکبت را نداریم.  خدایا مرگمان را برسان و راحتمان کن!

احساس دخترک ساده­لوحی را دارم که کاخ آرزوهایش لگدمال ستمی مردانه می­شود و به یک­باره می­بیند همۀ آموخته­ها و داشته­هایش در این دنیای ظلمانی بی­ارزشند. می­بیند که از او انتظار دارند عروسک کوکی­ای باشد نگارین روی و سیمین تن.  انتظار دارند کنیزکی باشد آمادۀ بستر و خوش دست­پخت.  روزگارش به شستن و رفتن و پختن بگذرد و هر زمان که اراده کردند مادیانی زیبا و سالم باشد برای پرورش نسلشان!!

احساس دخترک ساده­لوحی را دارم که آرزوی مرگ دارد! 

احساس مسافر تنها و غریبی را دارم که سال­ها در سفر بوده، در هر منزلگاهی کار کرده و رنج برده و اندک اندوخته­ای فراهم کرده تا در شهر مقصد به آرامش برسد، سکنی گزیند و به خوشی زندگی کند.  رنجور از رنج سفر و امیدوار به آینده، با دلی سرشار از امید و آرزو به مقصد می­رسد و به بازار می­رود و ناگهان در می­یابد در این شهر،
سال­هاست که متاعش خریداری ندارد.  سکه­هایش از ارزش افتاده­اند و او اکنون فقیری رنجور بیش نیست.

 

 آشفته حالم و پریشان روزگار! سرگردانم و متحیر!

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ رعايت تساوی زن و مرد حتی در تابلوهای راهنما!

علائم و نشانه های اطلاع رسانی در شهر وین اتريش برای دستیابی به نوعی توازن و برابری جنسی تغییر یافته اند.

به گزارش بی بی سی، شورای شهر وین، در تلاشی برای تغییر سنت ها، کارزاری تبلیغاتی برای استفاده ازعلائمی با استفاده از تصاویر زنان، همانند مردان بر روی علائم اطلاع رسانی در سطح شهر آغاز کرده است.

در ساختمان شهرداری وین، نشانه های دستشویی های مخصوص تعویض پوشک نوزادان، علامت های جدیدی بر خود دارند.

علامت قبلی این دستشویی ها فقط یک مادر و یک کودک را نشان می داد اما هم اکنون یک نشانه تصویری از مردی هم هست که در حال تعویض پوشک کودک خود است.

این نشانه های تصویری هم به قصد وادار کردن مردم به بازاندیشی در مورد رفتارهای قالبی و کلیشه ای جنسیتی و هم تشویق پدران اتريشی به استفاده از این دستشویی ها درهنگام بیرون رفتن با نوازادن خود، طراحی شده اند.

سونیا وسلی، مسئول امور زنان شورای شهر وین می گوید همه این ها برای تغییر دادن درک مردم است. وی می گوید: "زبان و زبان تصاویر آکنده از نقش های اجتماعی هستند."

او ادامه می دهد: "ما عادت کرده ایم که همواره و برای همه چیز نشانه های تصویری متعلق به مردان را ببینیم و تنها نشانه های تصویری مربوط به زنان هنگامی است که با کودکان سروکار دارند که در دنیای واقعی چنین نیست ."

سیستم ترابری وین نیز به این شیوه برابری جنسیتی علائم پیوسته است. برچسب های شناخته شده صندلی های مخصوصی که در اتوبوس ها و تراموا ها به سالخوردگان یا کسانی که کودکی به همراه دارند اختصاص یافته اند نیز تغییر یافته اند.

علائم پیشین، مادری با کودک، یک پیرمرد و یک مرد معلول را نشان می داد ولی در علائم تازه جنسیت برخی از آنها تغییر یافته است.

این کارزار تبلیغاتی مباحث بسیاری را برانگیخته است. مسئولان شهر از دریافت هزاران ايمیل (پست الکترونیک) هم در تایید و هم در مخالفت با این نشانه های تصویری تازه، خبر داده اند.

نیمی از این ايمیل ها مضمونی منفی داشته اند و هشتاد درصد آنها از سوی مردان ارسال شده بودند.

سازماندهندگان این کارزار شمار دیگری از این نشانه های تصویری را نیز طراحی کرده اند که هنوز به دلیل عدم تطبیق با مقررات ایمنی اتحادیه اروپا که بر یکسانی این علائم تاکید دارد، تولید نشده اند.

این ایده ها شامل نشانه "خروج اضطراری" در هنگام آتش سوزی با تصویر زنی چکمه پوش با موهای پریشان در باد و یا یک علامت خطر برای سطوح لغزنده با تصویر زنی با موهای بلند و پاشنه های بلند در حال زمین خوردن، می شوند.
برخی از ساکنان وين در مورد اینکه این نشانه ها واقعا بتوانند تصویر زنان را ارتقاء بخشند، مردد هستند.
یک پدر وینی در این باره می گوید: "من تصور می کنم برخی ازعلائم خیلی از مد افتاده هستند، اما برخی از علائم تازه حتی بیش از قبلی ها، نمایانگر تبعیض جنسی علیه زنان است ."

ولی سازماندهندگان این کارزار می گویند که تسلیم نخواهند شد و امیدوارند که این موضوع دیگر در حاشیه نماند.

منبع: بازتاب

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ حكم نهايي «دراويش گنابادي» قم اعلام شد

از سوي شعبه 6 دادگاه تجديد نظر استان قم حكم نهايي افراد دستگير شده درغائله دراويش گنابادي اعلام شد.

وكيل مدافع پرونده دستگيرشدگان در غائله دراويش گنابادي در گفت و گو با فارس بااعلام اين مطلب تصريح كرد: شعبه 6 دادگاه تجديد نظر پس از بررسي پرونده 54 متهم كه در غائله دراويش گنابادي در سال گذشته بازدداشت شده بودند، احكام جديدي را صادر كرد.
ايرج يگانه‌خواه گفت: افرادي كه طبق حكم دادگاه بدوي به يك سال حبس و تحمل 74 ضربه شلاق محكوم شده بودند باحكم دادگاه تجديد نظر به پرداخت 6 ميليون ريال جريمه نقدي در ازاي حبس و 3 ميليون ريال جرايم نقدي در ازاي شلاق محكوم شدند.
وي افزود: عده‌اي ديگر از افراد نيز كه جرم سبك‌تري داشتند به پرداخت 3 ميليون جزاي نقدي در ازاي حبس و 5/1 ميليون ريال جزاي نقدي در ازاي شلاق محكوم شدند.
وي همچنين گفت: «فرشيد يداللهي» و «اميد بهروزي» نيز كه طبق نظر دادگاه بدوي به 5 سال محروميت از كار وكالت علاوه بر ديگر محكوميت‌ها، محكوم شدند بر طبق حكم دادگاه تجديد نظر مجاز شدند تا كار وكالت خود ادامه دهند.
وي تاكيد كرد: حكم اين دادگاه قطعي است و غيرقابل تجديد نظر مي‌باشد.

در 24 بهمن ماه سال گذشته در پي صدور حكم تعطيلي خانقاهي در خيابان ارم قم عده‌اي موسوم به دراويش گنابادي‌ براي ممانعت از اجراي حكم با نيروهاي انتظامي درگير شدند و در اين جريان 54 نفر از اين افراد دستگير گرديدند.

منبع:بازتاب

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سکوت

هر دو ساکت بودیم، هر یک منتظر تا دیگری سخن بگوید، اما در میان دو روح، تنها وسیلۀ فهمیدن، کلام نیست.  هجاهای بر­آمده از لب­ها و دهان­ها نیستند که دل­ها را به هم نزدیک می­کنند.  چیزی بزرگ­تر و خالص­تر از آنچه زبان اظهار می­کند نیز وجود دارد.

سکوت، روح­های ما را روشن می­کند، در گوش دل­هامان نجوا می­کند و آنها را با هم مأنوس می­سازد.  سکوت، از خود جدامان می­کند، ما را در سپهر جان گردش می­دهد و به ملکوت نزدیک­تر می­سازد.  سکوت، این احساس را در ما بر­می­انگیزد که کالبد ما چیزی جز زندان روح ما نیست و دنیا، صرفاً تبعیدگاه جان است.

                                                                                                (جبران خلیل جبران)

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ مسخ

نه غار كهف،
نه خواب قرون، چه می­بینم ؟
به چشم هم زدنی، روزگار برگشته است
به قول پیر سمرقند
” همه زمانه دگر گشته است “

چگونه پهنه خاك
كه ذره ذره آب و هوا و خورشیدش ،
چو قطره قطره خون در وجود من جاری ست ؛
چنین به دیده من ناشناس می‌آید ؟

میان این همه مردم، میان این همه چشم
رها به غربت مطلق
رها به حیرت محض
یكی به قصه خود آشنا نمی­بینم.

كسی نگاهم را
چون پیشتر نمی­خواند
كسی زبانم را
چون پیشتر نمی­داند

ز یكدگر همه بیگانه­وار می­گذریم
به یكدگر همه بیگانه­وار می­نگریم !

”همه زمانه دگر گشته است ! “
من آنچه از دیوار ،
به یاد می­آرم
صف صفای صنوبرهاست !
بلوغ شعله­ور سرخ و سبز نسترن است :
- شكفته در نفس تازه سپیده دمان
درست گویی، جانی، به صدهزار دهان
نگاه در نگه آفتاب می­خندد ! -
نه برج آهن و سیمان
نه اوج آجر و سنگ
كه راه بر گذر آفتاب می­بندد !

من آنچه از لبخند
به خاطرم مانده است
شكوه كوكبه دوستی است، بر رخ دوست
صلای عشق دو جان است و اهتزاز دو روح
نه خون گرفته شیاری ز سیلی شمشیر !
نه جای بوسه تیر !

من آنچه از آتش
به خاطرم باقی است

فروغ مشعل همواره تاب زرتشت است
شراب روشن خورشید و ، گونه ساقی است !
سرود حافظ و جوش درون مولاناست !
خروش فردوسی است !
نه انفجار فجیعی، كه شعله سیال
به لحظه‌ای بدن صد هزار انسان را
بدل كند به زغال!

” همه زمانه دگر گشته است “
نه آفتاب حقیقت، نه پرتو ایمان
فروغ راستی از خاك رخت بربسته است
و آدمی - افسوس –
به جای آنكه دلی را ز خاك بردارد
به قتل ماه كمر بسته است !

نه غار كهف، نه خواب قرون،
چه افتاده ست ؟
یكی به پرسش بی­پاسخم جواب دهد !
یكی پیام مرا
ازین قلمرو ظلمت، به آفتاب دهد !
كه در زمین، - كه اسیر سیاهكاری هاست ، -
و قلب­ها دگر از آشتی گریزان است

هنوز رهگذری خسته را تواند دید
كه با هزار امید،
چراغ در كف،
در جستجوی انسان است !               

(فریدون مشیری)

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ تاسوعا-عاشورا

فردا و پس فردا تاسوعا و عاشورا است.  از اول محرم صدای دسته­های سینه­زنی و نوحه­خوانی از مسجد محلمون شنیده میشد.  دوباره شهر سیاه­پوش شده و مردم در عزای سالار شهیدان سوگوارند. 

 دلم برای دسته­های سینه­زنی و تکیه­های قدیمی بیست سال پیش تنگ شده.  چه صفایی داشت و چه معنویتی عزاداریهای اون زمان.  تاسوعا عاشورا همه کارهای دنیوی تعطیل بود.  ما اون موقع خونمون کامرانیه جنوبی- رستم آباد بود.  دسته سینه­زنی رستم آباد که تشکیل می­شد و حرکت می­کرد به سمت امامزاده چیذر و یا محلات اطرافمون عظمتی بود دیدنی.  همه محله رو می­تونستی اونجا ببینی.  پیر و جوان و زن و مرد نداشت.  یادم می­آد شور و شوق بچگی هامو برای رفتن همراه پدرم به مسجد محل و ادای نذر مادرم برای دادن شکر و گلاب.  دلم برای صفای قدیمها تنگ شده.  همیشه من پای ثابت رفتن به تماشای دسته­ها بودم.  همیشه کلی همه خانواده رو بسیج می­کردم که بریم دسته­های سینه­زنی رو در جاهای مختلف شهر نگاه کنیم.  چند ساله دلم نمی­خواد حتی به تماشای دسته­ها برم.  احساس می­کنم دیگه اون معنویت و خلوص قبلاً رو نداره.  دیگه احساس غرق شدن در عظمت روح جمعیت بهم دست نمیده. 

دلم هوای شبهای صحن امام رضا رو کرده...

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ خاطره!

تا حالا شده خاطره­ای داشته باشین که بخش مهمی از زندگیتون باشه؟ خاطره تلخی که باید برای همیشه حفظش کنین و حالا مونده باشین که باید کجای چاله چوله­های مغزتون جاش بدین که همیشه یادتون باشه، اما خیلی دم دستتون نباشه؟

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ یکشنبه 8 بهمن

صبح ساعت 9 جلسه دانه­های روغنی داشتیم.  من از دو جلسه قبل هیچ کار جدیدی نکرده بودم.  اصلاً دلم نمی­خواست برم ولی مجبورم.  نمیشه زد زیرش. ساعت 9 و ده دقیقه بخش دانه­های روغنی بودم.  امروز فقط مؤسسه ما و خاک و آب رو دعوت کرده بودند تا بنشینیم به توافقات لازم برسیم.  قبل از آمدن نمایندگان خاک و آب که زنگ زده بودند و گفته بودند یک مقدار دیرتر از تهران می­رسند، نشستیم و با مسئول نوشتن طرح راهبردی درختهای طرح مساله و اهداف بخش مکانیزاسیون رو بازنگری کردیم و خواسته­های مؤسسه برنج و دیم رو تا حدودی اعمال کردیم.  بعدش هم که نماینده­های خاک و آب اومدند یک سری اونها کارهاشونو گفتند یک سری سر اولویتهای بخش آب که مشترکه بین فنی مهندسی و خاک و آب حرف زدیم و جالبه که اون آخرش می­گفتن خاک­ورزی هم از کارهای خاک و آبه!!! چون خیلی قصار بود اینجا نوشتم یادم بمونه  بعد از یک سری بحث­های شوخی و جدی آخرش به شوخی قرار شد خاک­ورزی رو بدن به ما، به شرطی که من گیر به آبهای نامتعارف مؤسسه اونها ندم!!

اینجوری فایده نداره باید یک هفته پناهنده بشم بخش دانه­های روغنی و به صورت ضربتی قسمتهای مربوط به فنی مهندسی رو تکمیل و نهایی کنیم.  مرتب از این هفته به اون هفته موکول کردن و جلسه تا جلسه کاری نکردن در این شرایط وقت تلف کردنه.  تا 12 و نیم اونجا بودم.  بعدش ناهار خوردیم و تو ساعت ناهار یک سری با هم اتاقیهام هم­اندیشی کردیم.  نظراتشون همیشه برام جالبه و مفید.  بعد از ظهر یک دانشجویی نمونه انار برای بافت­سنجی آورده بود و یک تیغه برش هم خودش طراحی کرده بود که با زاویه های برش مختلف برش می­داد.  طرحی ساده و کاربردی بود. تازگی دیگه بی­خیال واریز وجوه خدمات آزمایشگاهی به حساب فروش دانش فنی سازمان شدند!!! و در یک اقدام غیر منتظره هزینه انجام آزمایشاتو نقدی می­گیرند!!  باید یک خرده بیشتر به آزمایشگاه برسم.  احساس می­کنم وقتی که می­گذارم کمه و داره زمام امور از دستم خارج میشه.  امروز من از نمونه­هایی که صبح بافت­سنجی شده بود خبر نداشتم.  کلاً باید یک سر و سامانی به آزمایشگاهمون بدم.  گذاشتم برای هفته بعد یا شاید هم همین چهارشنبه که می­آد.  دولت چند بار اعلام کرده که چهارشنبه و پنج شنبه تعطیل نیست.  امروز موقع برگشتن چه ترافیکی بود در مسیر تهران کرج!  نمی­دونم مسافرت تو عاشورا تاسوعا که لذتی نداره.  آدم هرجا که بره بهش سخت می­گذره، اون هم دو روز وسط هفته تو زمستون.  پس این همه آدم داشتند کجا می­رفتند؟

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شنبه 7 بهمن

امروز باید برم انستیتو با خانم دکتر زندی قرار دارم.  برای همین باید رخشو ببرم که بتونم وسط روز بیام تهران.  هنوز نتونستم به محل جدید انستیتو عادت کنم. برام خیلی غریبه است.  هم دانشجوها جدید شدند، هم تیپ دانشجوها جدید شدند، هم یک سری از استادها جدید شدند، هم از همه مهمتر از وقتی دکتر آذر و دکتر زندی بازنشسته شدند برام خیلی سخت شده رفتن به انستیتو  به خصوص که خاطراتم از انستیتو ملغمه­ای از خاطرات خیلی خوب و خیلی بده! و بالاخره معلوم نیست بخش خوبش غالبه یا بخش بدش!  به هر حال باید بروم و رفتم.  اما آن طور نبود که قرار بود باشد!  در مورد بقیه وقایع یک وقت دیگه می­نویسم.

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ جمعه 6 بهمن

امروزم بیشتر به شستن لباسهامو و اتو کردن و جمع و جور کردن جنگل مولا (اتاقم) گذشت.  قرار بود برادرم بیاد کمک و رخش عزیزو بشوره و کمک کنه دستبندمو که افتاده بود لای صندلیها دربیارم.  ساعتهای 11 بود و هنوز برادر گرامی که شب قبل تا دیر وقت بیدار بود، بلند نشده بود.  شال و کلاه کردم و گفتم برم یک کم خودم توی ماشینو تمیز کنم تا نیروهای کمکی برسند.  خیلی وقت بود که پاکسازی اساسی انجام نشده بود.  رخشو آوردم یک قسمتی که آفتابگیر بود و برای خودم مشغول شستن و پاک کردن بودم که یک لحظه سرمو آوردم بالا چشمم افتاد به یک آقایی که از دو سه تا خونه اونور­تر وایستاده بود رو پشت بوم و داشت منو نگاه می­کرد!!!! اول فکر کردم که لابد اومده آنتن خونشونو درست کنه یا کاری داره.  بعد دیدم نه 10 دقیقه است که همین جوری داره عملیات منو نگاه میکنه.  البته نمی­دونم از اون فاصله چی رو می­تونست ببینه؟! خیلی کفرم دراومده بود.  آدم تو خونه خودش هم راحت نباشه!! پیش خودم گفتم آخه آدم حسابی لااقل حرمت همسایگی رو مراعات کن.  خوبه زمستونه و آدم مجبوره مثل اسکیمو ها بره تو گاراژ!   البته من همیشه چون از طرف همسایه پشتی­هامون اگه پنجره شونو اتفاقی باز کنند مشرفی داریم، با روسری و حجاب می­رم.  مجبور شدم دوباره رخشو جابه­جا کنم و بیام یک قسمتی که دیگه خودمم دید نداشتم.  سایه بود و سرد و کلی یخ زدم و فین فین کردم به خاطر یک آدم عوضی.  ساعت حدودهای 2 بود که پدر گرامی اومدند بهم سر بزنند و بگن که ناهار سرد شد.  بسه دیگه.  داشتم به نتیجه دسترنجم نگاه می­کردم که بی اختیار خندم گرفت.  من قدم حدودهای 160 سانته.  اینه که دستم نمی­رسه رو سقف و وسط کاپوت رخشو بشورم! این همه تلاش کردم یک خط مثل این تاکسی­های فرودگاه رو سقف نشسته باقی مونده بود.  راستی بعد از کلی حفاری دستبندمو هم پیدا کردم.

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ پنج شنبه 5 بهمن

بیشتر وقت امروزم به گرفتن نسخه پشتیبان از فایلهام گذشت که خیلی وقت بود قصد داشتم انجام بدم.  بعدش هم کل سیستم رو فرمت کردم و از اول یک ویندوز 98 و یک ویندوز XP تمیز نصب کردم.  راحت شدم.  کلی سرعت کامپیوترم بالا رفت.  این بار دیگه هرچی نرم­افزار دیوار آتش و آنتی ویروس و آنتی هک و بقیه مخلفات گیرم اومد نصب کردم.  بعد از ظهر هم یک مقدار فیلم دیدم و تلویزیون نگاه کردم و به خودم رسیدم و خوش گذشت خلاصه!

 

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ چهارشنبه 4 بهمن

امروز هم ادامه دوره آموزشی دیروز بود.  یک یازدید هماهنگ کرده بودند از بخش غلات مؤسسه اصلاح بذر.  بازدید خوبی بود.  چه تجهیزات تخصصی خوبی دارند.  ظاهراً اکثر این تجهیزات رو به سفارش آقای دکتر ایرانی خریده بودند و همه جا یادگاریهای ایشون بود.  دو سه تا NIR دارند که برای خصوصیات مختلف دانه­های مختلف کالیبره شون کردند.  فارینوگراف و اکستنسوگراف و بافت­سنج و گلوتن­شور و خلاصه یک ست کامل وسایل سنجش ویژگیهای شیمیایی و رئولوژیکی دانه­ها و فراورده­های غلات را داشتند.  یک آزمایشگاه هم داشتند که بخش بوجاری و آسیاب کردن و تهیه آرد با درجات استخراج مختلف و تهیه ماکارونی و اتاقکهای تخمیر و فر پخت نان و اکسترودر تهیه ماکارونی­شون بود.  در کل جالب بود.  احتمالاً هفته آینده من و یکی از همکارام (مجری طرح) باید دو سه روزی مقیم بخش آنها باشیم.  تا آزمایشهای طرحمونو انجام بدیم.  درسته که مطابق تعرفه خدمات آزمایشگاهی سازمان هزینه آزمایشها را پرداختیم اما اگه خودمون بریم کمکشون هم خیالمون راحتتره هم کارهامون زودتر انجام میشه.

بعد از ظهر داشتم وبگردی می­کردم.  یک مشت پیغام برام اومد که کامپیوترتون تحت حمله است و نرم­افزارهای ما رو نصب کنین و از این جور پیغامهای تبلیغاتی، بعد همه چی به هم ریخت و جلوی چشمهای متعجب من یک مجموعه فایلهای ناشناس کپی شد رو کامپیوترم و دیگه مگه این ویندوز ول کن بود!!! مرتب پیغام می­داد کامپیوترتون آلوده شد.  یک سری تلاش کردم نرم­افزارهای آنتی ویروس و از این جور چیزها نصب کنم ولی فایده نداشت.  سرگرمی فردام جور شد!

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

سه شنبه 3 بهمن

امروز و فردا دوره آموزشی روشهای کاربردی تعیین کیفیت فرآورده­های غلات را داریم. صبح روزهای سه شنبه کلاس ICDL هم داریم.  من و همکارم که به لطف معاونت محترم مالی اداری هفته پیش مجبور بودیم تو جلسه وحشتناکی که براتون گفتم شرکت کنیم و نتونسته بودیم بریم کلاس، دیدیم اگه از مجموع سه جلسه دو جلسه غیبت داشته باشیم عملاً حذف میشیم.  این بود که قرار شد صبح بریم کلاسICDL  و عصر بیایم برای دوره.  صبح من ماشین بردم که برای رفتن راحت باشیم.  اول وقت کاغذهای راهنمای برگزاری دوره را حسب الامر همکارم که مسئول آموزش مؤسسه هستند تایپ کردم و آماده کردم که روی در ورودی مؤسسه و سالن بچسبونیم.  آقای دکتر ایرانی هم که استاد دوره­مون هستند صبح زود تشریف آورده بودند عجب تیپی هم زده بودند  یک کت و شلوار شیک پوشیده بودند که آدمو یاد مجالس عروسی می­انداخت.  یک مدت اول صبح صرف خوش­آمد گویی به آقای دکتر شد و مطایبه در باب کت شلوار شیکشون و بعد با عجله رفتیم که به کلاس برسیم.  الان دوره تهیه پاورپوینتیم.  جالبه این برنامه­های کامپیوتری انگار انتهایی ندارند.  هر چی یاد بگیری باز مهارتهایی هست که بلد نیستی.  بین دو نیمه کلاس داشتم برای همکارم شرح ماوقع روز یکشنبه رو می­دادم.  ظاهراً پچ پچ کردن به ما دو نفر نمی­آد.  دو تا همکار دیگرمون با تعجب مونده بودند که چی شده ما دو تا آدم پر جنب و جوش نشستیم داریم حرف می­زنیم.  آقای معاونت محترم که دلشون طاقت نیاورد پرسیدند مگه شما جزو دوره امروز نیستید؟ گفتیم چرا اما یک آدمی که نمی­گیم کی بوده هفته پیش ما رو فرستاده جلسه خودش جیم زده اومده کلاس و خلاصه حسابی از خجالت هفته قبل دراومدیم  عجیبه. ایشون می­گفتند که اصلا این طور نبوده و من نگفتم ساعت جلسه صبح باشه.  خودم هم می­خواستم اصلا نباشه!!! جل­الخالق آدم نمی­دونه حرف کی رو باور کنه

بعد از ظهر برگشتیم مؤسسه و یک سری سلام و احولپرسی با همکارامون که از مراکز شهرستانی برای دوره اومده بودند کردیم.  جالبه با اینکه شاید خیلی همدیگه رو ندیده باشیم اما از دیدنشون خوشحال میشم. 

 

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ دوشنبه 2 بهمن

قراره جلسه ساعت 10و ربع شروع بشه.  من از صبح نشستم پشت کامپیوتر و دارم ویرایشهای آخرو می­کنم.  اما فرصت نکردم یک بار اسلایدهامو مرور کنم یا زمان بگیرم ببینم چه قدر طول میکشه.  دست همکارهام درد نکنه.  خیلی مهربونند.  هی می­رفتند و می­اومدند و می­پرسیدند کاری نداری برات بکنیم؟ عکسی مطلبی نمی­خوای برات تهیه کنیم؟ می­خوای فایلهاتو ببریم رو کامپیوتر سالن جلسه چک کنیم؟ ...خوبیش اینه که امروز سه تا سخنرانی داریم و به هرکدوم یک ساعت وقت دادند.  وقتی مدت سخنرانی 10 یا 15 دقیقه است باید خیلی مواظب باشین و باید چندین بار زمان گرفته باشین که مطمئن باشین در این مدت می­تونین مطالبتونو ارایه و جمع­بندی کنین.  اما وقتی مدت سخنرانی­تون یک ساعته جای مانور زیاد دارین.  خوبی ماجرا اینه که چون دیشب داشتم اسلایدهامو می­ساختم دقیقاً یادمه که چی دارم.  همکارم که مسئول انتقال یافته­ها هم هستند از صبح در رفت و آمدند.  آمدند و گفتند خبر نداری اون پایین چه خبره! خیلی شلوغه.  انصافاً من هم رفتم پایین جا خوردم. بیشتر از معمول اومده بودند.  حدود 50 نفر اومده بودند.  50 نفر به نظر زیاد نمی­آد من تجربه سخنرانی برای یک سالن 200-300 نفری رو دارم.  اما این 50 تا یک جور دیگه­اند.  ساعت ده و ربع بود که هماهنگ کردیم و هر سه نفری که سخنرانی داشتیم آخرین پرینتو از اسلایدهامون گرفتیم که اگه وسط ماجرا برق رفت یا کامپیوتر خراب شد و از این جور اتفاقات غیر منتظره، بیچاره نشیم!!  رفتیم سالن پایین و بعد از خواندن سرود ملی و قرآن، معاون پژوهشی مؤسسمون همون پاورپونت مشهور معرفی موسسه را گذاشتند و مؤسسه و فعالیتهاش و بخشهای مختلف رو معرفی کردند.  نفر اول من بودم.  وقتی رفتم پشت تریبون یک نفس عمیق کشیدم و به خودم گفتم: آروم باش! یادت باشه باید تأثیر خوبی روی مخاطب­هات بگذاری، باید با خاطره خوبی از اینجا بروند، باید از آنچه که امروز به دست می­آورند راضی باشند و باید با یک دیدگاه جدید از اینجا بروند.  یادت باشه قراره سر شوق بیاریشون و یک جرقه/ شعله پایدار در ذهنشون ایجاد کنی.  شروع کردم... به نام خدا، با عرض سلام و ادب و خیر مقدم به محضر شما بزرگواران که قدم رنجه فرمودید و در چنین روز برفی که طبعاً رفت و آمد خیلی مشکله تشریف آورید.  امیدوارم روز خوبی داشته باشید و مطالبی که امروز ارائه می­کنیم براتون جالب باشه و مفید.  یک نفس عمیق کشیدم و لبخند زدم. شروع خیلی خوبی بود.  دیگه راحت شدم.  تونسته بودم توجهشونو جلب کنم و این یعنی بخش عمده کار انجام شده بود.  حالا باید انگیزه و اشتیاق به گوش دادن به مطالب علمی رو ایجاد می­کردم.  راحت و صمیمی شروع کردم و براشون گفتم که در حال حاضر غذاهای رژیمی نقش مهمی دارند و تولیدشان به دو دلیل عمده افزایش پیدا کرده و ... باقی ماجرا.  با این که قبلاً تصمیم داشتم از روی اسلایدهام توضیح بدم، وقتی شروع کردم احساسم بهم می­گفت لازم نیست از این رو بگی!  فقط سعی کن جذبشون کنی.  چون به هر حال قرار نیست با یک فرمول غذایی یا با یک دانش فنی دقیق و کامل از این مؤسسه بروند.  از روی خیلی از اسلایدهایی که با اون فلاکت تهیه کرده بودم می­گذشتم و عملاً به هیچ کدوم از اون 50-60 تا اسلایدی که لینک داده بودم نیازی نشد.  بیخود اینقدر نگران بودم!  یک ربع بیست دقیقه هم سئوال و جواب داشتیم.  روی هم رفته خیلی خوب بود.  بیشتر از حد انتظارم خوب برگزار شد و همه راضی بودند.  دو تا سخنرانی بعد از من هم خیلی خوب بود.  بگذریم که عملاً این کارهای ما تا اجرایی شدن فاصله داره اما در کل خوب بود.  ظهر رفتیم ناهار خوردیم و برگشتیم.  صبح از بخش دانه­های روغنی با موبایلم تماس گرفتند اما اون وسط جای تنها کاری که نبود پرداختن به طرح راهبردی دانه­های روغنی بود. وقتی برگشتیم زنگ زدم ببینم چی کارم داشتند که یادم اومد ای دل غافل!!! دیروز جلسه راهبردی داشتیم!!!  خدایا مرا چه میشود؟ بعد از 32 سال این اولین باری بود که کاملاً یادم رفته بود جلسه داریم.  پیش اومده بود که به خاطر یک سری کار دیگه نتونم جلسه­ای رو شرکت کنم یا دو سه تا جلسه و قرارم رو هم بیفتند و مجبور بشم یکی دو تا شونو کنسل کنم یا نرم.  اما این اولین باری که کاملاً یادم رفته بود جلسه داریم.  بد شد.  اما به هر حال با کار و بارهای روز یکشنبه­ام واقعاً خیلی سخت بود یک جلسه 3-4 ساعته از صبح را هم برم.  نمی­دونم آلزایمر گرفتم یا عاشق شدم؟! 

دو سه روزه کتف و دست چپم به شدت درد می­کنه.  وحشتناک تیر میکشه.  یک وقت سکته نکنم! دیگه الان سن و سال سکته کردنمه!! باید مواظب خودم باشم. این یکی-دو هفته تنش کاری و روحی زیاد داشتم.  فکر کنم بیشتر از حد تحملم بوده.

امروز عصر که اومدم خونه یک گزارش مختصر دادم و یک کم نشستیم به حرف زدن و خیلی زود رفتم بخوابم.  امروز نیاز به یک ریلکسیشن جدی دارم.  یک دوش آب گرم گرفتم.  یک قرص مسکن خوردم (سرم هم به خاطر کم خوابی دیشب درد می­کنه و سنگین شده)، یک لباس راحت پوشیدم ، بخاری اتاقمو زیاد کردم و رفتم زیر دو تا پتو.  به خودم گفتم تمام فکر و خیالها و ... فعلاً تعطیله!! راحت تا صبح خوابیدم.  برای من این بهترین روش کسب آرامشه.  و انصافاً خیلی خوب هم جواب داد فردا صبح که بیدار شدم یک آدم دیگه بودم.  احساس سبکباری می­کردم.  یک آرامش درونی دوست داشتنی داشتم و آمادگی داشتم دوباره وارد زد و خوردهای روزمره زندگی بشم.

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ گزارش هفتگی

خوب مدت این گزارش یک کم از یک هفته بیشتر شد!

یک شنبه 1 بهمن ماه

من فردا یک سخنرانی دارم در مجموعه هفته انتقال یافته­های مؤسسمون.  ما در یک مؤسسه تحقیقاتی کار می­کنیم و برای ترویج یافته­های تحقیقاتیمون به مروجین، کشاورزان پیشرو یا واحدهای اجرایی علاوه بر روشهای معمول همه مراکز تحقیقاتی مثل نوشتن مقاله علمی- پژوهشی، نوشتن مقاله­های ترویجی، نوشتن نشریات فنی و ترویجی و سخنرانی و ارائه پوستر در همایشها و کنگره­های تخصصی یا ترویجی، دو مکانیسم دیگه هم در اختیار داریم؛ برگزاری روز مزرعه و برگزاری هفته انتقال یافته­ها.  در این دو راهکار که با همکاری و در واقع به متولی­گری معاونت ترویج وزارتخانه انجام می­شود از مخاطبین هر طرح و از مروجین مرتبط دعوت می­کنند که به مؤسسات تحقیقاتی بروند یا از محققین دعوت می­کنند که به مزارع کشاورزان و عمدتاً مزارع کشاورزان پیشرو بروند و نتایج تحقیقاتشون را ارائه بدهند و پاسخگوی مسائل و مشکلات باشند.

برای فردا هنوز اسلایدهام کامل نیست به عبارتی فقط 4-5 تا اسلاید آماده دارم.  از صبح نشستم و با نهایت سرعت از متن word کات و پیست می­کنم در فایل power point تا یک مجموعه کلی داشته باشم و بعد بشینم درستش کنم.  فکرم بدجوری مشغوله.  می­ترسم! خیلی عقبم و می­ترسم به فردا نرسم.  وحشتناک آبرو ریزی میشه.  این وسط امروز یک قرار هم دارم.  ساعت 5/1تا 5/3.  باید حتماً باشم...هرچند که نتیجه­اش فقط افزودن به نگرانیهام بود!! ساعت سه و نیم شبیه آدمهایی بودم که سرشون محکم خورده به یک مانع و دور سرشون یک مجموعه ستاره یا گنجشک مشغول چرخیدنه.  شوکه شدن در شرایطی که خودتون هزار جور ماجرا برای نگرانی دارین اصلاً اصلاً شرایط جالبی نیست.  بگذریم.

عصر که رسیدم خونه، رفتم دوش گرفتم و یک ته­بندی کردم و ساعت 5/6 خوابیدم. سپردم که ساعت 5/9 بیدارم کنند.  بیدار شدم و جاتون اصلاً خالی نبود!! تا صبح مشغول اسلاید درست کردن بودم.  یکی نیست بگه دختر خوب یک آزموده رو چند بار آزمایش می­کنی؟!! خوبه از اول امسال این دقیقاً دهمین مقاله­ای که داری ارائه می­دی!! (و بعد از کنگره صنایع غذایی گرگان و کنگره تغذیه تبریز و همایش بزرگ صنایع غذایی در اصفهان این چهارمین سخنرانی امسالته) آخه چرا کارهاتو میگذاری برای دقیقه 94 که این همه تنش و فشار رو مجبور باشی تحمل کنی؟!  سخنرانی علمی صرف کردن خیلی راحتتر از سخنرانی ترویجی کردنه.  حداقل اونجوری می­دونین باید یک مقدمه بگین و بعدش مواد و روشها و نتایج و بحث و نتیجه­گیری و پیشنهاد و تشکر.  یک فرمت مشخص داره.  اما برای سخنرانی ترویجی به خصوص که نمی­دونید سطح سواد و آگاهی اونهایی که می­آیند چه قدره و آیا با مبانی علوم و صنایع غذایی آشنایی دارند یا نه، واقعاً سخته.  من شب تا صبح مشغول لینک دادن و مخفی کردن اسلایدهام بودم.  128 تا اسلاید داشتم که تا صبح عملاً خیلی هاشونو با لینک دادن حذف کردم.  تصمیم گرفتم خیلی کلی بگم.  چون به هر حال کار من صنعتی بود و خیلی کاربرد مستقیم برای کشاورز یا مروج نداشت.  بنابراین فکر کردم شاید بهتر باشه که یک جرقه تو ذهنشون بزنم.  به گوششون برسونم که غذاهای رژیمی مبحثی جدید و جالب و ضروری هستند و با این سرعت پیشرفت علم و تکنولوژی در کشورمون به زودی جایگاه خیلی خاصی پیدا خواهند کرد.  می­خوام فردا براشون بگم وقتی کسی مبتلا به یک بیماری یا ناراحتی میشه مثلاً افزایش فشار خون لازم نیست همه لذتهای زندگی رو ازش بگیریم.  مجبورش کنیم مثلاً یک غذای کم نمک بیمزه بخوره و همیشه ولع خوردن غذایی مطبوع براش بمونه، صنایع غذایی این توانایی رو داره که با فرموله کردن غذاهای رژیمی امکان زندگی کردن بهتر و سالمتر و لذت بردن از خوردن غذاهایی با طعم طبیعی و با خواص تغذیه­ای یا عملکردی ویژه را به مردم بده... صبح شده و من هنوز کارم تموم نشده!  خیلی نگرانم...

 

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اخلاق پزشکی: بایدها و نبایدها

دنیای عجیبی شده!  این آدرس وبلاگ پدر و مادریه که یک دختر ناتوان ذهنی دارند به اسم اشلی.  اشلی کوچولو بیماری نادری داره و عملاً قادر به نشستن، راه رفتن نیست و بقیه توانایی­های یک کودک معمولی رو نداره.  پدر و مادر اشلی که هر دو تحصیلکرده و روشنفکر هستند کلی تلاش کردند تا جامعه پزشکی رو راضی کنند که جلوی رشد فیزیولوژیک دخترشونو بگیرند!! به عبارت دیگه پزشکان دارند سعی می­کنند که قد این بچه حدود یک و نیم متر و وزنش حدود 34 کیلو باقی بمونه و بیشتر از این رشد نکنه! پدر و مادر اشلی و پزشکان معالجش معتقدند که با این کار به اشلی کمک می­کنند که زندگی بهتری داشته باشه، چون اگه اشلی رشد کنه و بزرگ بشه دیگه جابه­جایی و مدیریت امورش برای پدر و مادرش خیلی سخت میشه.  اگه وزنش زیاد بشه چون نمی­تونه از تختش بلند بشه مجبوره همیشه روی تخت خیره به سقف بمونه و زخم بستر بگیره و ....  از یک طرف خیلی­ها معتقدند که پدر و مادر اشلی حق ندارند امکان زندگی خدادادی رو از دخترشون بگیرند و این کار نقض عزت و حقوق فردی اشلیه به خصوص که نمیشه از خود اشلی نظر خواست...

مساله عجیبه! واقعا نمیشه گفت صد در صد حق با کدوم طرفه.  از یک طرف خیلی بی­رحمیه که حق بزرگ شدن! رو از یک انسان دیگه به صرف اینکه معلوله بگیریم.  بدجوری آدمو یاد نازی­ها و نژاد برتر و داستانهای علمی تخیلی می­اندازه؛ از یک طرف هم میشه به این کار به دید یک روش درمانی نگاه کرد برای دادن امکان داشتن زندگی بهتر به یک معلول.  فکر کنم فقط آیندگان می­تونند درباره درست و نادرستی این تصمیم قضاوت کنند...

نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ روز سلامت مردان

وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی روز سوم اسفند را "روز سلامت مردان" نامگذاری کرده است.

خدای ناکرده سوم اسفند مناسبت خاص دیگه ای نبوده؟ تولدی...

نویسنده : برای فردا ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ فراخوان نيازهاي پژوهشي حوزه آبي خوزستان

خبرگزاری ایسکانیوز: دفتر تحقیقات و استاندارهای شبکه آبیاری و زهکشی سازمان آب و برق استان خوزستان در فراخوانی از کلیه پژوهشگران و متخصصان جهت رفع معضلات آبی این استان کمک خواست.

به گزارش روز سه شنبه خبرنگار علمی پژوهشی  ایسکانیوز، در این فراخوان که با عنوان ((محورها و نیازهای پژوهشی صنعت آب خوزستان)) منتشر شد،  آمده است: ((دفتر تحقیقات و استاندارهای شبکه آبیاری و زهکشی از سال 1378 تاکنون با هدف جستجوی راهکارهای مناسب جهت رفع مشکلات و معضلات آب خوزستان و پشتیبانی از پژوهشگران و امر تحقیق، تعیین نیازهای پژوهشی را در سرلوحه برنامه های اصلی خود قرار داده است)). این فراخوان نیازهای پژوهشی این را  در 9 بخش علمی و تخصصی شامل بخشهای  آبیاری و زهکشی، مدیریت و بهره برداری، سازه های  هیدرولیک، مهندسی رودخانه و رسوب، هیدرو مکانیک، هیدرولوژی و برنامه ریزی منابع آب، آبهای زیر زمینی و زمین شناسی، محیط زیست و کیفیت آب سازه های  تاریخ آب و جمع آوری ترجمه، تجارب و اطلاعات این حوزه اعلام کرده است. پژوهشگران می توانند آثار تحقیقاتی خود را به اهواز، بلوار گلستان، سازمان آب و برق استان خوزستان ارسال نمایند.

نویسنده : برای فردا ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سخنان رئیس جمهور در گفتگوی ویژه خبری شبکه دوم سیما

اصل 44بزرگترین انقلاب اقتصادی تاریخ معاصر است.
عزم دولت برای مبارزه با مفاسد اقتصادی جدی است.
لایحه جامع مسکن تدوین شده است و به زودی به مجلس ارائه می شود.
نوسانات قمیت را دربرنامه ای مطالعه،ریشه یابی و سازمان دهی کرده ایم.
با حمایت از تولیدات داخلی سهم صادرات را افزایش خواهیم داد.
برای رفع مشکل بنزین مصارف اضافی را کم خواهیم کرد.
اولویت برنامه های دولت تکمیل هزاران طرح نیمه تمام درکشور است.
سفرهای استانی دستاوردهای خوبی برای کشور و مردم ان شهرها دارد.
سیاست خارجی دولت نهم سیاستی فعال و تاثیرگذار درجهان است.
ما خواهان رابطه با همه کشورها هستیم.
استفاده از امکانات دولتی برای فعالیتهای حزبی قابل قبول نیست.
نقد سازنده به ساختن کشور کمک می کند.
تصمیم سریع نشانه غیر کارشناسی بودن ان نیست.
مشروح سخنان رئیس جمهور در گفتگوی ویژه خبری شبکه دوم سیما (سه شنبه شب) را می توانید در سایت ریاست جمهوری اسلامی ایران بخوانید.
نکات جالبی دارد که به حداقل یکبار خواندن دقیق می ارزد.

نویسنده : برای فردا ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ statistic of world population / What a world

World population is now around 6.5 billion....if we reduce this figure to 100 people, what will happen?
Out of this 100 people, 57 would be Asians, 21 Europeans, 14 Americans and 8 Africans. Out of this 100, 52 will be females and 48 males.... 70 would be colored-skin and 30 would be white-skin.. .. 6 will be American citizens holding 59% of the world wealth..... 80 will be BELOW poverty line.... 70 will be illiterate.. .. 50 will be facing starvation.. ... Everyday, one will die and two will be born.... out of this 100 people, only ONE would have computer and only one will have higher education... ... but.......
If you have get up this morning, fine and healthy, BE SURE that you are luckier than 1000'000 people who will end up in grave-yards by the end of this week! If you have never suffered from wars and the deadly loneliness of the individual cell prison, if your body has not suffered from any torture and have never tasted the bitter hunger, KNOW WELL that you are luckier than 500'000'000 people on this earth....... if you have entered any church or temple, WITHOUT fear of torture and imprisonment, you are luckier than 3'000'000 people of this earth..... if you have a refrigerator at home, if you have shoes and clothing and a bed and a shelter over your head, you are wealthier and luckier than 75% of the population of the world..... if you have a bank account and have some money in your wallet and a few coins in your piggy-bank, you are among the lucky 8% of the people on this earth...... SO...... 
 as you have no need for money.... LOVE, as no one, never will hurt you..... Dance, as no one is watching you.... SING, as no one is hearing you; and LIVE, as this earth is the promised heaven.
 If you liked this writing, publish it and send it for your friends, and if you do not do so, nothing will happen. But if you did, you will put an smile on someone's lips.
یکی از ایمیلهای این هفته ام بود!


 

نویسنده : برای فردا ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک