برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

روحانی پیروزی اش را مدوین کیست؟

باید از تلاش‌های دولت یازدهم به‌خاطر پافشاری بر گسترش اینترنت و تاکید بر اهمیت شبکه‌های اجتماعی و شکستن انحصار اطلاع‌رسانی تقدیر کنیم. به‌واسطه این تلاش‌ها، امروز هر ایرانی در دست خود یک رسانه دارد. رسانه‌ای که یک‌سویه نیست و قابلیت ارسال و دریافت همزمان اطلاعات را دارد. رئیس‌جمهور روحانی آن گونه که در سخنرانی‌های اخیر خود بارها به زبان آورد، با مقاومت در برابر محدود کردن اینترنت و فیلترینگ شبکه‌های اجتماعی، انحصار اطلاعات را در ایران شکست و با پیروزی در انتخابات، بهره‌اش را برد.

روزنامه دنیای اقتصاد -محسن جلال‌پور - انتخابات ریاست‌جمهوری اخیر را شاید بتوان رقابتی‌ترین انتخابات تاریخ جمهوری اسلامی دانست. رقابتی از آن جهت که برای اولین بار هیچ نشانه‌ای از تفاهم برای تکرار دوره رئیس‌جمهور مستقر مشاهده نمی‌شد و نامزدها با تمام توان به عرصه رقابت‌ها وارد شدند. شیوه برگزاری مناظره‌ها و آرایش سیاسی گروه‌ها نشان از رقابتی جدی داشت نحوه بازی نامزدها هم حاکی از آن بود که کسی برای باخت نیامده است.

 در چنین فضایی، نامزدها به ریسمان شعارهای پوپولیستی و وعده‌های تقسیم منابع هم دست یازیدند و تلاش کردند از طریق ایجاد شکاف میان فقیر و غنی و تشدید جنگ طبقاتی، توده‌های مردم را با خود همراه کنند.

ادامه مطلب

علوم تحقیقات

سه شنبه ها خواص بیوفیزیکی رو تو علوم تحقیقات درس میدم. خوبه. فکر کنم دانشجوهام خیلی راضی اند. تجربه شانزده هفده سال کار مرتبط کمک میکنه که بتونم مفاهیم مختلف رو راحت تر براشون بگم. اما در کل خیلی وقتگیره.میدونم تو این وانفسا کار جالبی نیست. اما از لحاظ روحی برام لازمه. یک مدت کوتاه هم که شده از این چرخه موسسه و حال و روزهای تو خونه و پسری و ... بیرون میام.

صبح رفتیم بنزیم زیدم، پسری رو گذاشتم مهد. رفتم تهران و برگشتم. ساعت چهار و نمی میبرمش مرکز مفید. امروز مادر یکی از دوستاش زنگ زد و گفت که دخترم میگه پسری تو مهد دده و .. میگه. خیلی بده که الان دقیقا میدونم چی لازمه که پسری راه بیفته و همه چی ختم به خیر بشه، اما تمام قوام رو نمیتونم بذارم. از این بابت از دست خودم عصبانی ام.

روزهامون خوبند. خیلی بهتر از اونچه که بشه فکر کرد. واقعا این زندگی چیه؟ یک روزش پایینی، یک روزش بالایی. یک روز بی پولی، یک روز پولداری. یک روز تنهایی، یک روز کلی پشتیبان داری. فاصله این رو اون رو شدن میتونه یک تصمیم، یا یک اتفاق باشه.

خدا رو شکر. انشاالله که بقیه اش هم خیر باشه. از روی پدر و مادرم شرمسارم که تو این سن و سال هنوز درگیر مشکلات من هستند و مجبور شدند بیان کرج که ما تنها و بی کس نباشیم. بودنشون حس شادی عمیقی بهم میده.

 


سی و یکم اردیبهشت

اونقدر مشغول تلگرامیم که وقتی برای وبلاگ نمیمونه.

روزهای پر فراز و نشیبی دارم و پر از تغییرات.

پدر و مادرم به خاطر من اومدند شهرک و یک خونه اجاره کردند. پنج شنبه هفته پیش جا به جا شدند.

پسری میره همون مهد قبلیش. روزهای یکشنبه و سه شنبه گفتار درمانی داره و قرار شده دو ماه یک بار ببرمش تهران.  کاملا معتقدم این کارها فایده ای نداره. یک گشایش اساسی تر لازم داره. هی علائم مختلف رو میبینم و ظاهرا به خاطر غلبه طبع بلغمه. باید یک همت عالی کنم جای اینکه هی علائم رو موردی درمان میکنیم یا شاید هم بهتره بگم فقط دردسر دکتر و آزمایش و .. رو میکشیم و داروها رو مصرف نمیکنیم یا دستورها رو انجام نمیدیم، اساسی طبعش رو درمان کنم. یک حسی بهم میگه اول و آخرش کار خودمه.

دانشگاه آزاد رو دارم دو کلاس تئوری و شش تا کلاس عملی. مشغولیم. خیلی وقت میگیره.

دیروز نتایج انتخابات ریاست جمهوری رو اعلام کردند. آقای روحانی با بیست و سه میلیون رای و کسب 57 درصد آرا دوباره رئیس جمهور شدند.

تو اداره کارهام پیشرفتی نداره. تقصیر کم کاری مطلق خودمه. هنوز استادیاریم رو نگرفتم. و مرتب فرصتها رو از دست میدم.

باید یک سر و سامانی به فکر مغشوشم بدم. خدا رو شکر با اومدن پدر و مادرم و مستقر شدنشون، گرچه به صورت موقته، امیدوارم کم کم طعم روزهای شیرین آتی رو بچشم.


خروج از حضیض

بیست و چهارم شهریور از تزم دفاع کردم. خوب تر از تصورم و میانگین دفاعهای دانشکده بود.

برگشتم جدی سر کار.

هنوز مدرکم رو نگرفتم، باید بذارم پشتش و مدرک رو بگیرم و برای استادیاری اقدام کنم.

مثل همیشه هزار تا کار نصفه نیمه دارم و دیگه دارم شرمنده میشم از مواردی که نمیتونم به موقع انجام بدم.

دانشگاه آزاد علوم تحقیقات تدریس گرفتم. اصول نگهداری و خواص بیوفیزیک عملی. از اون موارد واقعا نطلبیده و وقت گیر بود. تجربه خوبیه. با جوونها حوون می مونی.

پدر و مادرم فردا بر میگردند تهران. نه ماهه ندیدیمشون. واقعا دلتنگم. خیلی خیلی خیلی زیاد. انشاالله آخر هفته دیدارمون تازه میشه.

پسری رو از سه شنبه آوردم یک مهد جدید تو مهرویلا. مهد خوبیه. امروز روز دومش بود. نزدیک ظهر زنگ زدم، گفتند خوبه. تو کلاسه. هنوز نیومده. با پدرش رفتند خونه مادر بزرگش احتمالا.

در کل خوبیم. خدا رو شکر داریم از حضیض در میایم.


روزهای پایانی

ما میگیم گاو به دمش رسیده، دوستم میگه به پولک انتهایی دم ماهی رسیدید.

رساله ام رو نوشتم، دادم به داورهام. دو تا داور خارجی دارم و دو تا داور داخلی، اگه خدا بخواد دهه اول شهریور دفاع میکنم.

خدا رو شکر داره تموم میشه.


تیرماه

پسرم پنج ساله

خیلی اتفاقات خوب و بد تو زندگیم افتاده فعلا حوصله نوشتنشون رو ندارم.

روند کلی خوبه!

نویسنده : برای فردا : ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٤/۱٧
Comments نظرات () لینک دائم

دهه دوم تلاش

تو موسسه ما هر دهه از فعالیت موسسه رو در قالب کتاب یک دهه تلاش جمع بندی میکنند. از لحاظ نوشتن خاطراتم تو این وبلاگ من الان در دهه دوم تلاش هستم.

مشغولم.

اوضاع احوال رو دارم منظم تر و به سامان تر میکنم. خیلی کارها هست که باید انجام بدم. الان نمیتونم بشینم به ریز بنویسم.

پسری و پدرش رفتند خونه مادر بزرگش. لپ تاپم چهارشنبه خراب شد. امورات معلق مونده. ببینیم چی کار میشه کرد.

امیدوارم.


نیمه شعبان

نیمه شعبان رو خیلی دوست دارم. عشقم اینه که یکی منو ببره چراغونی خیابونها رو نگاه کنم. ده سال پیش که شروع کردم نوشتن این وبلاگ رو درست نیمه شعبان بود.

امروز رفتم هفت بسته شکلات به نیت اعضای خانواده ام (پدر، مادر، خودم، دو تا برادرهام، پسری و آقای همسر) خریدم و بردم دادم مسجد شهرک که امشب بین نمازگزارها توزیع کنند. مادرم سفارش کردند که یک وقتهایی با پسری بریم مسجد شهرک و براشون قند و چایی و یک چیزهایی که ممکنه لازم داشته باشند ببریم. میگن بذار پسری اهل مسجد و دین و ایمون بار بیاد.

آقای همسر رفته مشهد. پارسال هم این موقع مشهد بود. من و پسری خودمون رفتیم چراغونی نگاه کردیم ولی اصلا نچسبید. نمیشه هم رانندگی کرد، هم اطراف رو نگاه کرد. اومدیم تهران. برادرم قول داده دو ساعت کامل ما رو ببره بگردونه. بهترین جاها تو دور و اطراف ما تجریش و خیابان پاسدارانه و اگه همت داشته باشیم بعدش میشه طرفهای بازار تهران و میدون خراسان. یادش بخیر پسری که به دنیا اومده بود اولین باری که سه نفری رفتیم بیرون، با آقای همسر بود برای دیدن چراغونی های نیمه شعبان و ما رو برد جنوب شهر. اونجا بهتر چراغونی میکنند.

مسجد محل چه غوغایی کرده. از الان به پیشواز رفتند و دارند مولودی میخونند.

پنجره رو باز کردم و نشستم تو اتاقم. اتاق زمان مجردی ام و دارم تایپ میکنم و به مولودی ها و صدای دست زدن مردم تو خیابون گوش میکنم و البته دلم گرفته. تو زندگی یک چیز از همسرم خواسته بودم اینکه عصر نیمه شعبان پیشمون باشه. اما...


 

شنبه صبح رفتم موسسه، ظهر جلسه کدکس بود تو وزارتخونه. من معمولا خودم رو دعوت میکنم که با ماشین همکارهای استاندارد برم. این دفعه اون همکارم تو استاندارد گفتند که ما ماشین نداریم شما میتونید ماشین بگیرید، میدونستم نمیشه ولی گفتم باشه بذارید ببینم چی کار میکنم. صبح پرسیدم گفتند کل موسسه سه تا راننده داره، یکی داشت همکارها رو میبرد باغ گیاه شناسی، یکی ماموریت شهرستان بود سومی هم داشت میرفت مزرعه کمال آباد. رئیس نقلیه که قبلا کارپرداز بودند گفتند والا ماشین داریم راننده نداریم. قبلا رئیس نقلیه خودشون راننده بودند، لااقل تو این موارد یک کاری انجام میدادند. تو این چند سال هر چی راننده داشتیم یا رفتند، یا مشکل پزشکی داشتند یا مشکل اداری و الان پشت میز نشین هستند، رئیس روسا هم که خودشون ماشین اداری تحویلشونه، چه غمی دارند! خلاصه با یک راننده آژانس آشنا هماهنگ کردم گفتند خیلی که بخوام کم بگیرم برای رفت و برگشت میشه 110 هزار تومن. چون باید 28 هزار تومن هم طرح بخریم. ولی یک دوستم رو میفرستم........

اوووه من هم یا نمینویسم یا وقتی شروع کنم هفتاد من میشه. خلاصه محض حفظ آبرو و پرستیژ اداری مون پیش همکارهای استاندارد و باغبانی، هشتاد تومن پول آژانس پیاده شدم که بریم جلسه و برگردیم. والا پول توقف راننده آژانس تو مایه حق الجلسه ما بود تازه اون نقد میگیره ما معلوم نیست بهمون پرداخت بشه یا نه. یک عالمه مشق بهمون دادند برگشتیم.

یکشنبه رفتم اداره، روز معلم بود. کلی پیامک بازی و تلگرام بازی داشتیم. زنگ زدم به استاد راهنمای دوره ارشدم. بیست و سه سال از وقتی که من با ایشون درس داشتم میگذره ولی همچنان در ارتباطیم. خیلی خوشحال شدند. احوالپرسی کردیم و گفتم والا زندگیم روزمره شده، کار اصلی که نوشتن تز و دفاعه انجام نمیدم. مشغول بقیه مقولاتم. صبح پسری رو میذارم مهد میام اداره یک چرخی میزنم یک مشت کار نامربوط میکنم عصر میرم دنبالش، میریم یک خریدی میکنیم میایم خونه. یک کم کارهای خونه رو میکنم میخوابیم دوباره فردا. رویداد شگفت انگیزی رخ نمیده، گفتند باید خودت این رویداد رو تو زندگیت به وجود بیاری. به نظرم بذار پشتش تزت رو دفاع کن، یک کم که پسری بزرگتر شد دنبال یک هابی (سرگرمی) برای خودت باش، موسیقی، ورزش یک کار هنری ... سن که بالاتر میره داشتن سرگرمی خیلی کمک میکنه که زندگیت روزمره نشه.

تو این هفته سه تا طرح (قبلا ها طرح زیر مجموعه پروژه بود حالا پروزه زیر مجموعه طرح شده) برای گرفتن بودجه از بند 8-2 سیاستهای علم و فناوری نوشتم.

رفتم برای مربی های پسری از بانک سامان چهار تا کارت هدیه گرفتم و تقدیم کردم. باید سر فرصت یک سری کادو کوچولو مثل شال و روسری و کتاب و ... بخرم و خونه داشته باشم. اونجوری هم از نظر اقتصادی مقرون به صرفه تره هم براشون یادگاری میمونه.

عصر یکشنبه با برادرم رفتیم تهران و پسری رو برای چک آپ سالانه بردیم. ساعت نه برگشتیم خونه. دیگه نمیتونم رانندگی کنم. مسیری مثل تهران اون هم سر ظفر برام کابوسه. دست برادرم درد نکنه اومد و تو مطب هم همراهم بود.

دوشنبه با دوستم یک سر رفتیم دانشکده. یک ساعتی با مدیر مهد پسری حرف زدیم.

سه چهار بار تو این هفته ارزیابی حسی برای طرحهای مختلف انجام دادیم. خرده اتفاقات دنیای کارمندی رو  داشتیم. یکی از همکارها که تو دورهمی پنجشنبه نیومده بودند جریمه شدند که بستنی بدند، بستنی سنتی خوردیم از منصور خوشمزه بود. مباحث اون روز رو داشتیم سر رفتن خونه یکی دیگه از همکارهامون که بچه دار شدند.

چهارشنبه رفتم که ببینم میتونم یک وام از یک صندوق قرض الحسنه جور کنم. خوب بود. شاید یک چک برای تیر بهمون بدند. البته این وام رو قبلا خرج  و در واقع واگذار کرده بودم، دارم پیگیری میکنم که از خجالت اون طرف دربیام.

پنجشنبه با پسری اومدیم تهران به برادر بزرگم سر بزنیم. پدر و مادرم هنوز برنگشتند. آقای همسر هم که برنامه های خودش رو داره. امروز مبعث بود. رفته جلسه عید مبعث و احتمالا بعدش خونه مادرش.رفتار آقای همسر با ما خیلی بهتر شده، در مقایسه با قبل جداً صبوری میکنه و زندگی آروم شده. برامون غذا میپزه و سر راه میوه، هندونه، ملون ... میخره. خوبه. همچنان نبودنهاش تو خونه حس میشه و ناراحت کننده است.بساط مهمونیهای مجردی و مسافرت مجردی برقراره. از اول ازدواج گفتم ببین 364 روز سال هر کار میخوای بکن، شب نیمه شعبان پیش من باش. من باید برم چراغونی ببینم. از قصد تنظیم میکنه که نیمه شعبان مسافرت باشه. پارسال من و پسری خودمون رفتیم اما نچسبید نمیشه هم چراغونی دید هم رانندگی کرد اون هم تو کرج. امسال هم میخوان با یک سری دوستاشون که البته اینها آدم حسابی هستند، برن مشهد. هیچ اهمیتی هم نداره که نیمه شعبانه :). وضع جسمی و روحی من دیگه اجازه نمیده بتونم هم مرد خونه باشم، هم زن خونه، هم پدر، هم مادر، هم کارمند هم دانشجو، هم کارگر. ولی سر جمع ماجرا خوبه. راضی ام. آقای همسر هم در حد مقدوراتش مثلا داره به خونه میرسه.

یک مشت کار خرده ریز و درشت! البته انجام دادم که حال ندارم بنویسم. خیلی لوس میشه هی جزئیات تعریف کنم.

خوبه روی هم رفته زندگی جریان داره. من در سن و سالی هستم که در روابط اجتماعی و علمی ام جایگاه مستحکمتر و مناسبی دارم. کارهام رو هر جا که اراده میکنم انجام بدم به خوبی انجام میدم و البته بخش عمده اش به خاطر شبکه دوستان و آشنایانی است که در اطرافم هستند و ازم حمایت میکنند.

باید تزم رو تموم کنم. تموم شدن تز برای من به منزله تولد دوباره خواهد بود.

بعدش باید به سلامتی خودم و پسری برسم. اوضاع سلامتی ام در حد بحرانی به سر میبره. اعصاب کلا تعطیله. لبخند میزنم و به خصوص تو اداره حفظ ظاهر میکنم اما مثل آتشفشان نیمه فعال میمونم. یک دفعه از کوره در میرم سر یک مساله کوچیک. کمر درد و پا درد امانم رو بریده. نمیتونم راحت بشینم یا خم بشم. خیلی فرسوده ام. شبها باید آلپرازولام بخورم تا راحت بخوابم. دیکلوفناک و مسکن و پماد و ... هم که به راهه وگرنه از شدت درد نمیتونم بخوابم و وقتی بیدار میشم از شدت فکر و خیال نمیتونم بخوابم و وقتی که نمیخوابم فرداش فاجعه میشم. حتما یک فکری به حال سلامتی ام خواهم کرد تو این چند  سال و به خصوص دو سه  سال اخیر بیش از حد تصور و توان بشری از جسم نحیفم کار کشیدم بدون اینکه بهش برسم و حالا همزمان جسم و روح از سرویس دهی خارج شدند.

فعلا همه دارند با من همراهی میکنند و مراعات حالم رو میکنند. از آقای همسر گرفته تا خانواده و رئیس بخش و رئیس اداره و همکارها و هم اتاقی ها و دوستان و آشنایان. باید اوضاع رو جمع و جور کنم. یک یا علی بگم و دوباره شروع کنم. همه چی ول شده!!!اوضاع از کنترلم خارجه. نمیکشم! و البته این اصلا توجیه خوبی نیست باید از یک تکون کوچیک هم که شده شروع کنم. از لحاظ روحی و جسمی لبه یک پرتگاهم و گاهی فکر میکنم اگه کس دیگه ای جای من بود دوام نمی آورد. یک وقتهایی میگم کاش عمرم تموم میشد و راحت میشدم، اما وقتی به کارهایی که میتونم بکنم فکر میکنم و به خصوص به موسسه خیریه ای که قصد دارم بزنم و به کتابی که میخوام بنویسم فکر میکنم، به خودم میگم پاشو خودتو جمع کن! تو میتونی زندگی خیلی ها رو تغییر بدی، میدونی اگه تو شروع کنی و باشی چند تا بچه رو از نابودی نجات میدی؟ پپاشو یک تکونی به خودت و اون زندگیت بده.

پاشم، پاشم، جای وبلاگ نویسی برم یک تکونی به خود خسته ام بدم :)

نویسنده : برای فردا : ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۱٧
Comments نظرات () لینک دائم

روزگارم بد نیست

روزگارم بد نیست.

تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی .

مادری دارم ، بهتر از برگ درخت .

دوستانی ، بهتر از آب روان .

 

و خدایی که در این نزدیکی است :

لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند.

روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه .

 

من مسلمانم .

قبله ام یک گل سرخ .

جانمازم چشمه ، مهرم نور .

دشت سجاده ی من .

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.

در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف .

سنگ از پشت نمازم پیداست :

همه ذرات نمازم متبلور شده است .

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته ی سرو.

من نمازم را ، پی « تکبیرة الاحرام » علف می خوانم،

پی « قد قامت » موج .

 

 کعبه ام بر لب آب

کعبه ام زیر اقاقی هاست .

کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهربه شهر.

 

 « حجر الاسود » من روشنی باغچه است .

 


← صفحه بعد