برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر
 
اس ام اس sms تبریک شب یلدا 1390
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸  

یک مجموعه اس ام اس زیبا که از سایتهای مختلف جمع آوری کردم. امیدوارم خوشتون بیاد و با استفاده از اونها،سنت قدیمی جشن گرفتن یلدا رو برای همیشه حفظ کنیم.

 

شده یلدا مقارن با محرم / نمی دانم بخندم یا بگریم

مبارک، تسلیت عید و عزاتان / پس از شادی بخور یک ذره هم غم . . .

 

امشب را به نور قرنها قدمت جاری نگه داریم
شب یلدا ، این شب زایش مهر و میترا ، شب زایش نور و روشنائی بر تو ایرانی مبارک

 

باور به نور و روشنایی است ، که شام تیره ،از دل شب یلدا جشن مهر و روشنایی به ما هدیه میدهد/ یلدایتان مبارک

 

همه لحظه های پایانی پاییزت ، پر از خش خش آرزوهای قشنگ .../یلدا مبارک

شب یلدا شد و میلاد خوش ایزد مهر/ زایش نور از این ظلمت تاریک سپهر
شب یلدا شد و بر سفره دل باده عشق/.رخ معشوقه و مدهوشی دلداه عشق
شب یلدایتان پرستاره و پرخاطره باد

شادیهایتان یلدائی ، پیشاپیش مبارک باد این شب اهورائی . . .



 
تولد
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸  

امروز تولد 37 سالگی منه و پنجمین سال تولد این وبلاگ. 

این یکی دو هفته در مورد زندگیم و جریاناتش دقیق­تر شدم.  چهارشنبه با یکی از دوستام نشستیم و 3-4 ساعتی اوضاع احوالمون رو کند و کاو کردیم و آخرش به یک نتیجه عجیب رسیدیم.

بزرگترین مشکل ما در زندگی شخصی و کاریمون اینه که بیش از حد درگیر جزئیات میشیم، اونقدر که کل ماجرا رو فراموش می­کنیم و در واقع ما اصلاً دیدگاهی درباره کل زندگیمون نداریم.  از بالا به زندگیمون نگاه نمی­کنیم.  در چنبره یک سری مشکلات گیر افتادیم و دست و پا می­زنیم.  هدف محور نیستیم بیشتر روند محوریم و این باعث میشه وقت و انرژی زیادی صرف کنیم ولی به نسبت اطرافیامون موفقیت کمتری کسب کنیم.  باعث میشه برای کارهای مهمتر زندگیمون مثل خودمون و خانوادمون وقت کافی نداشته باشیم.  شاد نباشیم.  نشستیم و چند نفر شاخص رو که در بازه­های زمانی کوتاه و بلند موفق بودند به تفکیک، تحلیل کردیم، جالبه به نتایجی رسیدیم که تو خیلی از کتاب­های مربوط به موفقیت نوشته، و ما همشون رو خونده بودیم، اما این بار خودمون بهش رسیده بودیم و برامون تکان دهنده بود. 



 
پیله
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸  

به تولد فکر کن، مثل پروانه در پیله، مثل زنبور در کندو، مثل ستاره در آسمان، مثل جوانه­ایی در خاک،...، مثل همه موجوداتی که یادشان می­ماند چرا متولد می­شوند و هر روز تولد را تمرین کن، مهم نیست که سالی چند بر آن را جشن بگیری، یک روز آن را زندگی کن،... تولدت مبارک. شاد باش.

 فقط برای یک لحظه احساس روشنی یک شهاب در تاریکی شب تا ابد مرا به وجد آورد.  صمیمانه سالروز تولدتان را تبریک و شادباش عرض می­کنم و برای شما و خانواده بسیار محترمتان آرزوی سلامتی، دلخوشی و عاقبت بخیری دارم.

 این دو تا اس ام اس تبریک رو بیشتر از بقیه پیام­های تبریک امروزم دوست دارم، شاید چون....



 
روز دهم مراقبه
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸  

رویهم رفته بد نبوده، پیشرفتم خیلی چشمگیر نیست، اما امیدوار کننده است.  بعضی روزها بهتره، بعضی روزها بدتر.  خیلی به خودم سخت نمیگیرم، همیت هم خوبه.



 
بخشش
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸  

همیشه برام خیلی آسون بوده که آدم­های خطاکار اطرافم رو ببخشم، حتی اونهایی رو که در حقم خیلی ظلم کرده بودند و من اصلا متوجه نشده بودم که در موردم این کار رو کردند.  اما حالا دیگه بخشیدن، برام به اون راحتی قبل نیست.  وقتی کسی رو به خاطر خطاهای کوچیکش نمی­بخشی و اون خطا رو فقط فراموش میکنی یا حتی بدتر از اون، وقتی خطا رو یک جایی گوشه ذهنت نگه میداری و پاکش نمی­کنی، روزی میاد که تلی از خاطرات بد نمی­گذارند کسی رو که ناراحتت کردی ببخشی.  حال خوبی نیست.  به نظرم اونقدر دلم سیاه شده که دیگه حتی نمی­تونم دعا کنم خدا بهم توان بخشیدن بده.  دعا می­کنم اما اون خلوص دل و پاکی نیت همیشگی همراهش نیست.  توان دعا کردن هم موهبتیه که وقتی از دستش میدی تازه متوجه فقدانش میشی.  هر کار می­کنم نمی­تونم آقای همسر رو ببخشم و چون دلم باهاش صاف نیست نمی­تونم هیچ کاری برای درست کردن اوضاع احوالمون بکنم.  دقیقاً هیچ کاری.  حتی نمی­تونم تلاش کنم دلم رو صاف کنم.  اونقدر پر شده که نمی­تونم تنهایی خالیش کنم.  داره از خودم بدم میاد.  بده که نتونی کسی رو که در حقت کوتاهی کرده و بهت بدی کرده ببخشی.  نمی­دونم چه جوری انتظار دارم خدا منو به خاطر همه خطاهای زندگیم و اشتباهتم ببخشه در حالیکه من نمی­تونم بنده­اش رو که از قضای روزگار قراره نزدیک ترین فرد تو همه دنیا بهم باشه، ببخشم.  هر بار سعی می­کنم اما دلم رضا نمیده، قدرت منطقم یک وقت­هایی مجبورم میکنه که به ببخشیدنش فکر کنم و حتی با کسایی که بینمون واسطه میشن تا بتونیم آشتی کنیم، صحبت کنم، اما دلم همراهی نمی­کنه و بدون عشق نمیشه بخشید.  تنها چیزی که باعث میشه هنوز به این رابطه فکر کنم، رازیه که اخیراً کشف کردم و به شدت برام تکان دهنده، باور نکردنی و ناراحت کننده بود.  به جرأت میتونم بگم فقط و فقط به خاطر این رازه که تا حالا صبر کردم و حتی با آقای همسر سر میز مذاکره نشستم.  دلم نمی­خواد بازیچه دیگران باشیم و زندگیمون رو به خاطر دسایس دیگران از دست بدیم.  چه کنم، که دلم اونقدر شکسته و بند زده شده که دیگه جایی برای بند زدن دوباره نداره.  این بار اونقدر پره که اصلاً نمی­تونم خالیش کنم.  دلم سیاه شده و دیگه حتی نمیتونم دعا کنم که خدا کمک کنه دلم صفا و پاکی گذشته­اش رو پیدا کنه.  همیشه برام عجیب بود چرا بعضی­ها اصرار دارند که از طرف مقابلشون دیه بگیرند، یا قصاصش کنند، یا انتقام بگیرند و حالا می­فهمم ممکنه اونقدر دلخوری­های کوچیک تو دل آدم جمع بشه، که تبدیل به کینه بشه.  نباید بذارم این کینه موندگار بشه.  باید توبه کنم از اینکه دلخوری­های متعددی رو به دلم راه دادم، و همون موقع نبخشیدمشون.  و باید دعا کنم که خدا قدرت دعا کردن و عشق ورزیدن بی­قید و شرط رو بهم برگردونه.  دعا کنم خدا دوباره مهر همسرم رو تو دلم بندازه و بذاره وقتی بهش فکر میکنم خاطرات خوبش به یادم بیاد.  تو اینترنت دنبال راهکارهایی برای بخشیدن دیگران گشتم.  توشون یک نکته جالب بود.  میگفت دیگران رو ببخشید تا کارمای عملتون بخشیده شدن به وسیله دیگران باشه.  شاید شما هم روزی لازم داشته باشید که دیگران ببخشنتون.

خدایا از صمیم قلب ازت میخوام توان بخشیدن همسرم رو بهم بدی.

 



 
نامه امام علی (ع) به مالک اشتر (عهدنامه مالک)
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۳  

وقتی حضرت امیرالمومنین علی (ع) ، مالک اشتر نخعی از یاران خود را به امارت مصر منصوب نمود، به او فرمانی در قالب یک نامه نوشت. این نامه بی تردید از مهمترین اسناد سیاسی حقوق اسلامی و خصوصا شعبه شیعی آن است.

این نامه به روشنی نشان می دهد رویکرد مترقی امام علی (ع) به مساله حکومت را در عصر جاهلیت عرب و در دوران حکومت های الیگارشی. در این نامه که به نوعی به قانون اساسی اسلامی ایشان می ماند ویژگی های حکومت اسلامی، حاکم اسلامی، حقوق شهروندان، رابطه دولت با شهروند و … بیان شده است. توصیه به علاقه مندان، خصوصا دانشجویان و دوستداران مباحث حقوق، آنرا با دقت کامل مطالعه کنند. این ترجمه از ترجمه نهج البلاغه انجام شده توسط دکتر آیتی می باشد.

توضیح سید رضی (قدس سره) مولف نهج البلاغه: این فرمان را برای مالک اشتر نخعی نوشت، هنگامی که او را امارت مصر و توابع آن داد.در آن‌هنگام که کار بر محمد بن ابی بکر آشفته شده بود.این فرمان از پرمحتواترین فرمانهاست و از دیگرنامه‌های او محاسن بیشتری در بردارد.

متن نامه
به نام خداوند بخشاینده مهربان ‌این فرمانی است از بنده خدا، علی امیر المؤمنین، به مالک بن حارث اشترنخعی در پیمانی که با او می‌نهد، هنگامی که او را فرمانروایی مصر داد تا خراج آنجا را گرد آورد و با دشمنانش پیکار کند و کار مردمش را به صلاح آورد و شهرهایش را آباد سازد.

او را به ترس از خدا و برگزیدن طاعت او بر دیگر کارها و پیروی از هر چه درکتاب خود بدان فرمان داده، از واجبات و سنتهایی که کس به سعادت نرسد مگر به پیروی از آنها، و به شقاوت نیفتد، مگر به انکار آنها و ضایع گذاشتن آنها. و باید که خدای سبحان را یاری نماید به دل و دست و زبان خود، که خدای جل اسمه، یاری‌کردن هر کس را که یاریش کند و عزیز داشتن هر کس را که عزیزش دارد بر عهده گرفته‌است. و او را فرمان می‌دهد که زمام نفس خویش در برابر شهوتها به دست گیرد و ازسرکشی هایش باز دارد، زیرا نفس همواره به بدی فرمان دهد، مگر آنکه خداوند رحمت آورد.

ای مالک، بدان که تو را به بلادی فرستاده‌ام که پیش از تو دولتها دیده، برخی دادگر و برخی ستمگر. و مردم در کارهای تو به همان چشم می‌نگرند که تو درکارهای والیان پیش از خود می‌نگری و درباره تو همان گویند که تو درباره آنها می‌گویی و نیکوکاران را از آنچه خداوند درباره آنها بر زبان مردم جاری ساخته، توان شناخت.

باید بهترین اندوخته‌ها در نزد تو، اندوخته کار نیک باشد. پس زمام هواهای نفس خویش فروگیر و بر نفس خود، در آنچه برای او روا نیست، بخل بورز که بخل ورزیدن بر نفس، انصاف دادن است در آنچه دوست دارد یا ناخوش می‌شمارد.مهربانی به رعیت و دوست داشتن آنها و لطف در حق ایشان را شعار دل خود ساز. چونان حیوانی درنده مباش که خوردنشان را غنیمت‌شماری، زیراآنان دو گروهند یا همکیشان تو هستند یا همانندان تو در آفرینش.

از آنها خطاها سر خواهد زد و علتهایی عارضشان خواهد شد و به عمد یا خطا، لغزشهایی کنند، پس، از عفو و بخشایش خویش نصیبشان ده، همانگونه که دوست داری که خداوند نیز از عفو و بخشایش خود تو را نصیب دهد. زیرا تو برتر از آنها هستی و آنکه تو را بر آن سرزمین ولایت داده، برتر از توست و خداوند برتر از کسی است که تو را ولایت داده است. ساختن کارشان را از تو خواسته و تو را به آنها آزموده است.



 
روز چهارم مراقبه
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٢  

شوخی شوخی امروز 14 ساعت بیرون خونه بودم، از 5/6 صبح تا 5/8 عصر.

دیشب خوب نبود.  قبل از اینکه به خواب برم باز کلی فکرهای ناجور به سراغم می­اومد. خاطره­های بدی که با آقای همسر داشتم مثل فیلم، جلوی چشم­هام اومدند و من هر چی فکر می­کردم که خاطره خوبی یادم بیاد که جایگزینش کنم هیچ خاطره خوبی یادم نمی­اومد، تنها خاطره خوبی که از این چهار سال داشتم روز 24 فروردین امسال بود که من از تهران اومدم خونه و آقای همسر خیلی با محبت بغلم کرد و بوسید و گرمای عشق مثل خون تو تمام سلول­های بدنم منتشر شد، به جز این هیچ خاطره خوبی در مقابل انبوه خاطرات بدم نداشتم!  تا ساعت 12 خوابم نبرد.  شب هم چندین بار بیدار شدم. ساعت رو برای 5 کوک کرده بودم اما نیمه شب خاموشش کردم.  ساعت یک ربع به 6 بیدار شدم.  صبح خوب بود.  به موقع رسیدم اداره.  دقیقاٌ راس 5/7.  یکی از همکارامون که بازنشسته شدند یک باغ خریدند و میوه­هاش رو برای همکاران می­آرند و با یک قیمت کم می­فروشند، یک جور سرگرمیه براشون.  تا حالا چند بار اومده بودند و من نرفته بودم دیدنشون.  رفتم بیشتر برای اینکه ببینمشون.  دو کیلو هلو و یک کیلو آلو هم خریدم. 



 
روز سوم مراقبه
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۱  

امروز جمعه بود.  از ساعت 6 بیدار بودم اما به خودم گفتم می­تونم بیشتر بخوابم.  کار خوبی نبود باید سعی کنم سحر خیز باشم.  سعی می­کنم از این به بعد همیشه ساعت 5 بیدار بشم تا بهتر به کارهام برسم.  ساعت 5/8 بیدار شدم و یک صبحانه توپ خوردم.  ظاهراً قرار بود برای ناهار پلو مرغ درست کنیم.  شروع کردم به رنده کردن گوجه فرنگی که مادرم هم اومدند و در مورد دیروز یک مقدار حرف زدیم.  بعد برادر کوچیکه اومد و گفت خانمش و خواهر خانمش می­خوان برای تبریک عید بیان دیدن پدر و مادرم.  پرسیدم من هم باید باشم گفتند هر جور دلت می­خواد و راحتی همون کار رو بکن.  در حالت عادی بدون دوش گرفتن و جور بودن لباس­هام، نمی­رفتم.  اما این دفعه گفتم اشکالی نداره همیشه که نباید همه چی کامل باشه.  موهام رو شونه کردم و تو کمد لباس­هام دنبال یک لباس خوب گشتم.  وقتی آدم اراده می­کنه، همه چی جور میشه.  یک شلوار کرم پوشیدم با یک کت مشکی و یک بلوز کرم با سه تا راه مشکی.  سال­ها بود که کت و بلوز رو داشتم اما ازشون استفاده نکرده بودم.  دیدم چه به هم می­اومدند.  خوب بود.  اونها رو هم دیدیم و از این بابت هم بهتر از این بود که نرم به دیدشون، بالاخره اون­ها هم انتظاری دارند.  تند ظرف­ها رو جمع کردم و اومدم بالا.  دارم تلاش می­کنم وقتی کاری انجام میدم، فکرم رو کنترل کنم و فقط متمرکز روی همون کار باشم.  سخته اما لذت بخشه.  کارها زودتر و بهتر تموم میشن و ذهن من هم آرامش پیدا می­کنه.  هنوز برای کنترل ذهنم تسلط کافی ندارم.  اما تو این سه روز پیشرفت خوبی داشتم.  راضی­ام.  ناهار خوردیم.  با مادرم در مورد یک رویدادی کلی صحبت کردیم و من از اینکه تونستم به خوبی راضی و آرومشون کنم و به درستی دیدگاه خودم رو بهشون منتقل کنم و ایشون هم تقریباً پذیرفتند، احساس غرور می­کردم.  ناگفته نماند که مادر من کلاً آدم خیلی منطقی هستند و متقاعد کردنشون با دلیل و برهان کارسختی نیست، اما این بار یک جور دیگه بود، خوشحالم.  مادرم بعد از مدتها پیشنهاد دادند که بریم فواره موزیکال پارک ملت رو ببینیم و با هم بریم بازار نخل برای خرید و یک دستی به سر و روی خونمون بکشیم.  خونمون مثل خونه مادربزرگ­ها شده.  همه چی رو از 30 سال پیش نگه داشتند، شاید که یک روز به درد بخوره.  پنج تا کپسول گاز، آبگرمکن نفتی، بخاری نفتی، فرش دستی قدیمی که اینقدر ساییده شده، نخ نما شده و از این جور چیزها.  قرار شد پدرم یکی رو پیدا کنند که این­ها رو رد کنیم و جاش خالی بشه.  خیلی خوشحالم مدت­ها بود مادرم رو اینجوری ندیده بودم.  باید از این فرصت استفاده کنم و پدر و مادرم رو بیشتر شاد کنم.  احساس خوبی دارم. 



 
کرج گردی
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٠  

روز دوم

امروز خیلی خوب بودم.  از پیشرفت خودم خیلی راضی­ام.

صبح ساعت 6 بیدار شدم.  خوشبختانه ما در محله­ای هستیم که هنوز میشه صبح­ها با صدای بلبل بیدار شد.  صبحانه خوردیم و راس ساعت 7 و ربع دم در آماده و حاضر بودم. کاملاٌ خوش اخلاق بودم و صبور.  اولش رفتیم میدان الغدیر.  جالب بود.  قیمت آپارتمان با سند یک و 200 و قولنامه­ایش 550 هزار تومن بود.  البته قول­نامه­ای­هاش هم سند مادر معتبر داشتند.  مادرم از منطقه خوششون اومده بود.  بعد رفتیم باغستان و بیمارستان البرز.  اما خیلی دور بود و مقبول نیفتاد.  هنوز مرغ و گوسفند داشتند.  بعد رفتیم طرف مهرشهر.  از جلوی خونمون رد شدیم.  برام جالب بود.  احساس بدی نداشتم، برام راحت بود.  رفتیم سبزی خریدیم.  بین مهرشهر و گلستان چند جا هست که سیزی کاری دارند.  چند تا افغانی خیلی تمیز و مؤدب هستند و خیلی هم مشتری دارند.  دو کیلو سبزی خوردن خریدیم.  خیلی تازه و خوب بود.  بعد رفتیم طرف محمدشهر، جلوی پروما ایستادیم.  می­خواستم مادرم شعبه محمدشهرش رو هم ببینند.  بعد رفتیم شهرک بعثت.  رفتیم سر پروژه 24 واحدی.  بعد از مدتها یک تغییری دیدیم.  فونداسیون ریخته بودند.  رفتیم بلوار حافظ.  دفعه قبل که با آقای همسر و دوستشون اومده بودیم یک جایی رو برای پیش فروش بهمون نشون داده بودند که من خوشم اومده بود.  رفتیم اونجا رو دیدیم.  مغازه متری 5/2 میلیون.  مادرم اما خوششون نیومد دنبال یک جا می­گشتند که همین الان مشتری داشته باشه.  رفتیم تو یک بنگاه که اتفاقا همکار خودمون تو اصلاح بذر بودند که بازخرید شده بودند و من رو شناختند.  همکارشون یک آقای پر سر و صدا بود.  ما رو بردند و یک جایی رو نشون دادند 96 متر، متری 620 تومن با تخفیف.  خوب بود.  رهنش 12 میلیون بود.  یک جایی رو تو مشکین دشت داشتند که 70 متر زمین بود 50 میلیون اما صاحبش نبود.  جایی که من از دستم در رفت اینجا بود که از دست اون آقای بنگاهی حوصلم سر رفته بود و کلافه شده بودم و می­خواستم از دست هوار هوار هاش فرار کنم.  به صدای بلند و حرف مزخرف حساس شدم.  باید با خودم کنار بیام که بعضی­ها اینجورین و من نباید ناراحت شوم.  رفتیم مشکین دشت.  یک تیکه اونجا هم کلافه شده بودم و دلم می­خواست زودتر برگردیم خونه داشتم خفه می­شدم.  بیشتر به خاطر اینکه از دست اون آقای بنگاهی کلافه بودم.  اینجا هم باید صبورتر می­بودم.  هرچند واکنش­هام بد نبود.  اومدیم طرف رزکان.  یک جا ایستادیم و میوه و شیرینی و آب خوردیم حالمون جا اومد.  یکی از دوست­های آقای همسر زنگ زدند و از اوضامون پرسیدند.  رفتیم میدون استاندارد و بعد برگشتیم خونه.  خیلی خوب بودم.  هم پدر و هم مادرم راضی بودند.  به خصوص مادرم.  فکر کنم یک جورهایی شاد بودند مدت­ها بود مادرم رو این قدر سرحال ندیده بودم.  پیشنهاد دادند یک دفعه هم بریم لواسان.  برادرم که از صبح با اس ام اس باهاش در ارتباط بودیم اومد و در گاراژ رو باز کرد.  ناهار خوردیم و خوابیدیم. واکنشم برای پاک کردن سبزی خوب بود.  یک کم خوابیدیم و من ساعت 5/4بیدار شدم و تصمیم گرفتم که متمرکز روی این کار تمرکز کنم و نگذارم فکرم مغشوش باشه.  خیلی خوب بود.  سر یک ساعت دو کیلو سبزی رو پاک کردم.  بعد شروع کردم ادامه پایان نامه رو خوندم تا ساعت 10 طول کشید، تموم شد.  از این بابت هم راضیم.  راستی یک ژله هم درست کردم.  یکی از دوستام بهم زنگ زد و گفت الان روی صحن امام رضا است و داره برام دعا می­کنه.  خوشحال شدم.

رویهم رفته روز دوم مراقبه­ام خوب بود.  راضی­ام



 
عید فطر
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٩  

مروز عید فطر بود.

از امسال تصویب شده که تعطیلات عید فطر دو روز باشه، بنابراین فردا هم تعطیله.  البته ما همیشه پنج شنبه ها تعطیلیم.

برادر کوچیکم از طرح برگشته بود.  یک سری نون محلی خوشمزه هم برامون سوغاتی آورده بود.  همه دور هم جمع بودیم.  مادرم یک قرمه سبزی فوق العاده پخته بودند.  روز خوبی بود. بعد از مدتها دوباره هر پنج نفرمون دور هم بودیم.  کلی حرف زدیم.  بعد از ظهر برادرم رفت کرج که پیش خانمش باشه.  من همچنان با آقای همسر قهرم.  از صبح کلی اس ام اس زدم و کلی اس ام اس قشنگ دریافت کردم.

امروز 9 شهریوره و به عبارتی تولد واقعی منه!! بعد از ظهر خوابم نمی­برد.  کلی با خودم فکر کردم.  تصمیم گرفتم یک دوره مراقبه 40 روزه برای خودم بگذارم و تلاش کنم

-         وقتم رو تلف نکنم و برای امور کم ارزش، کمتر وقت بگذارم.

-         فکرهای خوب بکنم.

-         من سوار روند تغییرات زندگیم باشم و امور و اتفاقات اطرافم رو مدیریت کنم.

-         کارهای نیمه تمومم رو تموم کنم.

-         شادتر زندگی کنم.

-         به اطرافیانم محبت بیشتری بکنم و سعی کنم نسبت به اونها و اتفاقات اطرافم خوش­بین­تر باشم و با دید مثبت به امور نگاه کنم.

-         به جای نشستن و غصه خوردن و تجزیه و تحلیل کردن و حرص خوردن و متوقع بودن از دیگران، از فرصتهام برای داشتن زندگی بهتر و شادتر استفاده کنم.

-         افکار و عقاید مثبت داشته باشم و از عبارات مثبت و خوب استفاده کنم.

-         می­خوام فکر کنم که فرصت محدودی برای زندگی در این دنیا دارم و باید نهایت استفاده رو از تک تک لحظه­هاش ببرم.

-         مثبت باشم تا فقط مثبت­ها رو جذب کنم.

به عنوان اولین قدم شروع کردم و پایان نامه یکی از دانشجوهام رو که آورده بودم خونه خوندم. در مورد کاربرد نشاسته در تولید همبرگر کم چربه.  باید تمرین بیشتری بکنم که کمتر وقت بگذارم.  می­خواستم از ساعت 6 تا 8 تموم کنم اما تا ساعت 9 هنوز به اول فصل مواد و روش­ها رسیدم، دیدم خسته شدم و برای اینکه با اعصاب آرومتر بخونمش فعلاٌ کنار گذاشتمش.

به عنوان دومین قدم، مادرم صبح پیشنهاد کردند که فردا با پدرم بریم کرج و یک مناطقی مثل میدان الغدیر، باغستان، حصارک، خیابان برغان، و شهرک بعثت رو ببینیم.  دنبال یک جایی می­گردند که بشه یک داروخانه و یک مطب زد تا دو تا برادرهام نزدیک هم کار کنند و از نظر قیمت هم مناسب باشه.  قبول کردم، تا از این فرصت برای بیشتر بودن در کنار پدر و مادرم و جلب رضایت اونها و شادیشون استفاده کرده باشم.

حالا که دارم این مطالب رو تایپ می­کنم مجبور می­شم مرتب تایپ و پاک کنم تا بتونم عبارات مثبتی به کار ببرم. تازه متوجه میشم که تا قبل از این چقدر از عبارات منفی استفاده میکردم و همش میگفتم نباید این کار بد رو بکنم، حالا تمرین می کنم که بگم سعی می کنم این کار خوب رو بکنم.  این جابه جایی فعلها لذت بخشند.  ته دلم احساس خوبی به این دوره مراقبه 40 روزه پیدا کردم.

سعی می­کنم برای تشویق بیشتر خودم، هر روز میزان پیشرفتم رو بنویسم.

به عنوان سومین گام هم برم اینترنت نقشه کرج رو پیدا کنم یا لااقل پیش خودم برنامه­ریزی کنم که فردا چه جوری بریم بهتره و بیشترین بهره­وری رو داره.