برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر
 
تعطیلات
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٩  

لحظه سال تحویل منزل آقای جزایری بزرگ بودیم. من دلم می خواد تو این لحظه خونه خودمون باشیم، دور سفره هفت سین. همسرم دلش میخواد خونه یک بزرگتر مذهبی یا عرفانی باشیم و البته تقریبا تنها کسی رو که خیلی دوست داره مرحوم آقای جزایری هستند.  برای رضایت ایشون من هم رفتم. بد نبود. حدیث کسا خوندند و دعا کردند و دو تا شعر حافظ خوندند و یک نوحه برای حضرت زهرا. دلم نمیخواد سال نو رو با گریه زاری و نوحه شروع کنیم ولی خوب این هم یک جور اعتقاده. بعدش رفتیم قنادی خوشه. بعد دیدن بابا مامان من رفتیم. دیشب برای شام عید خونه مادر آقای همسر بودیم و سبزی پلو خوردیم. بعد رفتیم هایپراستار.

روز دوم ماراتون عید دیدنی داشتیم. خونه تمام اقوام ساکن تهران آقای همسر رفتیم.

صبح روز سوم همراه یکی از همکارای آقای همسر رفتیم لاهیجان.  یک جایی از طرف دانشگاهشون تو لاهیجان گرفته بودند. خیلی خوب بود. نوساز و تمیز.  سفر خوبی بود.  روز هفتم و هشتم به عید دیدنی های پراکنده گرفت.  ظاهرا یک مسمومیت خفیف بارداری گرفتم. باید مواظب باشم. تا 1.5 ساعت دیگه دو تا مهمون داریم. بعدش ما میریم دیدین دوست آقای همسر.

پسرکم داره بزرگ میشه.  خیلی پر جنب و جوشه. پسر خوبیه. منو اذیت نمیکنه و کلا سازگاره.  خم و راست شدن اذیتم میکنه. برای همین روز آخر مسافرت که مشغول جمع و جور کردن اسبابهامون بود؛ باعث شد اذیت بشم. باید بیشتر مواظب خودم و پسرک باشم.  شکمم بیشتر از حد یک بچه شش ماهه بزرگ شده. مثل اردک راه میرم :) خاله رو رو که میگن، حدیث این روزهای منه. دیشب با دختر عموی آقای همسر تو انگلیس تلفنی حرف میزدیم، گفتند عکسهاتو تو عروسی اون یکی دختر عموم دیدم و کلی به شکمت خندیدم، چرا این شکلی شدی؟!شیطان

احساس خوبیه. هرچقدر که درد و ناراحتی و محدودیت هم داشته باشه، وقتی پسرک تو دل آدم تکون میخوره، حسی رو که میده قابل توصیف نیست.  امیدوارم سالم باشه و شاد.

مرتب تو اینترنت دنبال مطالبی برای حفظ سلامتیش میگردم و سعی می کنم مادر آگاهی براش باشم. نی نی جهانگردمو دوست دارمقلب



 
سال نو
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢  

سال نو مبارک



 
امروز
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٤  

نوشتن از وقایع 4-5 ماه اخیر حوصله می­خواد.  درباره امروز می­تونم بگم رویهم رفته حالم خیلی بهتر از ماه­های اول بارداریمه. هفته پیش یکی از دانشجوهام دفاع کرد. تو این هفته هم سه تاشون دفاع می­کنند، انشاالله.  دیروز آقای همسر منو رسوندند تهران خونه بابا اینها.  حالا که نباید رانندگی کنم، عملاً وابسته شدم به آقای همسر و البته آژانس. انصافاً آقای همسر (به نسبت خودشون) خیلی راه می­آن و سعی میکنن منو برسونن. به خصوص صبح­ها برای رفتن به دانشگاه.  دیروز جلسه داشتند. امروز صبح هم برادرم منو رسوند علوم تحقیقات.  همیشه خودم که می­اومدم، اجازه می­دادند که با ماشین برم تو. اما امروز که باید پیاده می­رفتم تازه فهمیدم جداً باردارم! تو سربالایی در ورودی تا ساختمون علوم انسانی، عملاً نفسم بالا نمی­اومد و تو راه پله­های طبقه چهارم سرم گیج می­رفت.  دفاع خیلی خوبی بود. درباره ماریناد کردن گوشت بود و خیلی خوب روش کار کرده بودند، ارائه خیلی خوبی هم داشتند، خودشون هم انصافاً دختر خیلی خوب و متین و منظمی هستند.  با اینکه مدتها بود به کسی نمره کامل نداده بودند و داورشون هم سختگیر بودند، اما نمره کامل گرفتند.  با آژانس برگشتم کرج.  18000 تومن هزینه هربار رفت تا تهرانه.  خیلی گرسنه­ام بود. یک ساندویچ نون تست با پنیر تست درست کردم و با یک لیوان شیر عسل خوردم. بعد هم با این سوپ­های آماده یک مخلوط از سوپ جو و قارچ درست کردم. خوب بود. فعلاً هم که اینجا دارم تایپ می­کنم، ساعت 3 و ده دقیقه است. آقای همسر ساعت 4 می­آن خونه.  خوابم می­آد شب­ها نمی­تونم بخوابم.  هر بار که می­خوام از یک پهلو به پهلوی دیگه بچرخم، از خواب بیدار میشم و تا مدتی خوابم نمی­بره.  چهارشنبه و پنج شنبه دو تا دفاع دیگه داریم. امیدوارم اونها هم موفق باشند.



 
نی نی دوست داشتنی ما
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٤  

اول اسفند نی­نی ما چهار ماهش تموم میشه و میره تو پنج ماه. شنبه 29 بهمن میریم برای چک آپ ماهانه و سونو برای تعیین جنسیت.

و این شاید از اون اتفاقاتی بود که لازم بود کامل بنویسم. الان تو هفته نوزدهم بارداری هستم.  به نظر می­آد فندق کوچولوی ما خیلی هم کوچولو نیست، لااقل قد یک بچه 5 ماهه به  نظر می­آد.

جمعه رفتیم و یک سری لباس بارداری خریدیم. دیگه نمی­تونم از لباس­های معمولیم استفاده کنم.  بعد رفتیم یافت آباد و یک کالسکه و یک کریر و تخت-پارک و یک ساک لوازم نوزاد از مارک سانیکو خریدیم و یک دست لباس سایز صفر! که کلش رو هم 40 سانت هم نبود و دستکش نوزادی برای اینکه نی­نی مون وقتی به دنیا اومد صورتشو زخمی نکنه.

آقای همسر خیلی خوشحاله. همه خانوادشون خوشحالند.  سعی می­کنند به من برسند.

یکی دو ماه اول تقریباً استراحت مطلق بودم.  البته نه مطلق مطلق ولی با اون لیست بلند بالا از بایدها و نبایدها، تقریباً نباید هیچ کاری می­کردم. بدترین بخشش ممنوعیت رانندگی بود. عملاً زمینگیر شدم. 

کم کم داره حالم بهتر میشه. فقط بدنم ضعیف شده، پامو که از خونه بیرون میذارم سرما می­خورم. فندق طفل معصوم رو تا حالا چهار بار سرما دادم و دفعه سوم کار به آنتی بیوتیک کشید.

بچه آرومیه. منو اذیت نمی­کنه.  از نظر ویار و اینها تقریباً هیچ مشکلی نداشتم. همه تعجب می­کردند.  اما فندق به خستگی و به خصوص به خم و راست شدن خیلی حساسه.  وقتی کار می­کنم، دادش در می­آد. به جز اون واقعاً بچه آروم و بی­آزار و شیطونیه. شرح شیطنت­هاش رو براتون خواهم داد، شما هم کلی بخندین.

قراره بهم ماموریت آموزشی بدن. فعلاً سر کار نمیرم و این برای سلامتی خودم و فندق نعمت بزرگیه. 



 
قبولی دانشگاه
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٤  

بعد از یازده سال من به دانشگاه برگشتم.  دکترای تخصصی. رشته صنایع غذایی، گرایش مهندسی صنایع غذایی، دانشگاه تهران

تقریباً میشه گفت بالاترین رشته-دانشگاه تو رشته ما.  می­دونستم دانشگاه تربیت مدرس و تبریز رو تو گرایش تکنولوژی قبول شدم اما فکر نمی­کردم تهران قبول بشم.

ترم یک تموم شده و الان منتظریم کلاسهای ترم 2 شروع بشه.  9 واحد داشتیم: مهندسی پیشرفته، رئولو‍ژی پیشرفته و ریاضی مهندسی پیشرفته.  امتحان دو تا درس اولی رو دادیم. بهتر از اونی بود که فکر می­کردم. امتحان ریاضی رو هنوز ندادیم. چون استادمون متأسفانه مشکل پا درد و کمر درد داشتند و برای عمل که رفتند مشخص شد که کنسر هم دارند. برای همین کلاس ریاضیمون نصفه تشکیل شد.  از ریاضی می­ترسم با اینکه همیشه راحت­ترین درسی بوده که پاس می­کردم و هیچوقت براش لازم نبود درس بخونم، اما الان می­ترسم. هیچ کدوم ار فرمول­های مشتق و انتگرال و دیفرانسیل و ... یادم نمی­آد. البته خیلی وقته که نخوندمشون. طبیعیه. نمی­دونم چرا به جای اینکه بشینم و بخونم، مدام ازش فرار می­کنم.

واحدهامون کم شده. این ترم یک مدلسازی پیشرفته داریم و یک واحد سمینار و عملاً یک واحد سمینار دیگه می­مونه تا امتحان جامع.



 
در این مدت
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٤  

در این مدت که ننوشتم خیلی اتفاقها افتاده. شاید بزرگترین اتفاقهای زندگیم. نمی­دونم چرا دستم به نوشتنشون نمی­رفت. شاید به خاطر همون خصلت همیشگی که اگه کاری رو می­خوام انجام بدم باید کامل و صحیح باشه، همش منتظرم که یک وقت بگذارم و کامل بنویسم. شاید هم فکر می­کنم اگه تا حالا ننوشتم فایده نداره از وسطش بنویسم. به هر حال این تغییر وضعیت­ها اونقدر مهم بودند که باید حتماً بنویسم.



 
اس ام اس sms تبریک شب یلدا 1390
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸  

یک مجموعه اس ام اس زیبا که از سایتهای مختلف جمع آوری کردم. امیدوارم خوشتون بیاد و با استفاده از اونها،سنت قدیمی جشن گرفتن یلدا رو برای همیشه حفظ کنیم.

 

شده یلدا مقارن با محرم / نمی دانم بخندم یا بگریم

مبارک، تسلیت عید و عزاتان / پس از شادی بخور یک ذره هم غم . . .

 

امشب را به نور قرنها قدمت جاری نگه داریم
شب یلدا ، این شب زایش مهر و میترا ، شب زایش نور و روشنائی بر تو ایرانی مبارک

 

باور به نور و روشنایی است ، که شام تیره ،از دل شب یلدا جشن مهر و روشنایی به ما هدیه میدهد/ یلدایتان مبارک

 

همه لحظه های پایانی پاییزت ، پر از خش خش آرزوهای قشنگ .../یلدا مبارک

شب یلدا شد و میلاد خوش ایزد مهر/ زایش نور از این ظلمت تاریک سپهر
شب یلدا شد و بر سفره دل باده عشق/.رخ معشوقه و مدهوشی دلداه عشق
شب یلدایتان پرستاره و پرخاطره باد

شادیهایتان یلدائی ، پیشاپیش مبارک باد این شب اهورائی . . .



 
تولد
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸  

امروز تولد 37 سالگی منه و پنجمین سال تولد این وبلاگ. 

این یکی دو هفته در مورد زندگیم و جریاناتش دقیق­تر شدم.  چهارشنبه با یکی از دوستام نشستیم و 3-4 ساعتی اوضاع احوالمون رو کند و کاو کردیم و آخرش به یک نتیجه عجیب رسیدیم.

بزرگترین مشکل ما در زندگی شخصی و کاریمون اینه که بیش از حد درگیر جزئیات میشیم، اونقدر که کل ماجرا رو فراموش می­کنیم و در واقع ما اصلاً دیدگاهی درباره کل زندگیمون نداریم.  از بالا به زندگیمون نگاه نمی­کنیم.  در چنبره یک سری مشکلات گیر افتادیم و دست و پا می­زنیم.  هدف محور نیستیم بیشتر روند محوریم و این باعث میشه وقت و انرژی زیادی صرف کنیم ولی به نسبت اطرافیامون موفقیت کمتری کسب کنیم.  باعث میشه برای کارهای مهمتر زندگیمون مثل خودمون و خانوادمون وقت کافی نداشته باشیم.  شاد نباشیم.  نشستیم و چند نفر شاخص رو که در بازه­های زمانی کوتاه و بلند موفق بودند به تفکیک، تحلیل کردیم، جالبه به نتایجی رسیدیم که تو خیلی از کتاب­های مربوط به موفقیت نوشته، و ما همشون رو خونده بودیم، اما این بار خودمون بهش رسیده بودیم و برامون تکان دهنده بود. 



 
پیله
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸  

به تولد فکر کن، مثل پروانه در پیله، مثل زنبور در کندو، مثل ستاره در آسمان، مثل جوانه­ایی در خاک،...، مثل همه موجوداتی که یادشان می­ماند چرا متولد می­شوند و هر روز تولد را تمرین کن، مهم نیست که سالی چند بر آن را جشن بگیری، یک روز آن را زندگی کن،... تولدت مبارک. شاد باش.

 فقط برای یک لحظه احساس روشنی یک شهاب در تاریکی شب تا ابد مرا به وجد آورد.  صمیمانه سالروز تولدتان را تبریک و شادباش عرض می­کنم و برای شما و خانواده بسیار محترمتان آرزوی سلامتی، دلخوشی و عاقبت بخیری دارم.

 این دو تا اس ام اس تبریک رو بیشتر از بقیه پیام­های تبریک امروزم دوست دارم، شاید چون....



 
روز دهم مراقبه
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸  

رویهم رفته بد نبوده، پیشرفتم خیلی چشمگیر نیست، اما امیدوار کننده است.  بعضی روزها بهتره، بعضی روزها بدتر.  خیلی به خودم سخت نمیگیرم، همیت هم خوبه.